WHERE I END AND YOU BEGIN
Wednesday, November 29, 2006
ریچارد: میدانی بخششیدن یعنی چه ؟
آرچی: بخشیدن؟ البته
ریچارد: وقتی چیزی داری می توانند از تو بگیرند
آرچی: دزد ها ؟ همین طور است ؟
ریچارد: اما وقتی چیزی را می بخشی ، آن را بخشیده ای . هیچ دزدی نمی تواند آن را از تو بگیرد ( سرش را خم کرده و دست های پسرش را به گونه اش می گذارد ) وقتی آن را می بخشی برای همیشه از آن تو می شود . همیشه مال تو خواهد بود . بخشیدن یعنی این
-
-
-
ریچارد : گوش کن . او مرده است . روی تخت من . دراز می کشد ، به بدن اش نگاه می کنم که بار ها و بار ها به آن خیانت کرده ام . دوست اش هم داشته ام ، و بر روی آن گریسته ام . و می دانم همیشه بدن او برده ی وفادار من بوده است . آن چه او به من بخشیده ... ( حرف اش را متوقف می کند و کنار در می رود . نمی تواند صحبت کند
رابرت : خودت را عذاب نده ریچارد . احتیاجی نیست . جسم و روح او به تو وفادار است . از چه واهمه داری ؟
ریچارد: ( به طرف او بر می گردد ، تقریبا با خشم) واهمه من از این نیست . از این است که بعد ها به خاطر این که همه اش را برای خودم بر داشتم باید خودم را سرزنش کنم ، زیرا او را تحت فشار نگذاشتم تا آنچه را مال اوست ، نه مال من ؛ به دیگری بدهد ، زیرا وفاداریش را قبول کردم و زندگی اش را از عشق بی رنگ تر . وحشت من از این است و این که من بین او و هر لحظه از زندگی که باید مال او باشد ، بین او و تو ، بین او و هر کس ، بین او و هر چیز قرار گرفته ام . من این کار را نمی کنم . نمی توانم و نخواهم توانست . جرئتش را ندارم
صفحه ی بعد
ریچارد : باید این را هم برایت بگویم . چون در اعماق قلب بی شرمم آرزو می کردم که تو و او در تاریکی ، در شب ، مخفیانه ،رذیلانه و با نیرنگ به من خیانت کنید . تو دوست عزیز من و او . شدیدا و بی شرمانه در این آرزو می سوختم که در عشق و هوس بی آبرو شوم ، می خواستم برای ابد یک موجود ننگین شوم و روحم را بر خرابه های شرم اش دوباره باز سازی کنم
-
-
-
ریچارد ( به برتا) : به خاطر تاریکی اعتقادم نیست که تو را می خواهم . بلکه به خاطر این شک آزار دهنده و بی قرار است . در آرزوی این بوده ام تا تو را بدون هیچ تعهدی ، حتی عشق ، از آن خود بدانم ، تا در جسم و روح و در نهایت برهنگی با تو یکی شوم . و حالا دیگر من از رمق افناده ام برتا . این زخم مرا از رمق می اندازد
-
-
-
این نمایشنامه اونقدر رو دلم مونده که باید یه کمشو اینجا تخلیه کنم . بر خلاف نقدی که روش نوشته شده ، شخصیتاش به طور جنون انگیر ، و به معنای کلمه جنون انگیز ، قابل همذات پنداری ان ، و در مواقعی بیش از ححد دوست داشتنی
در ضمن من شباهت وحشتناکی بین ریچارد و ساغر می بینم :دی
Tuesday, November 28, 2006
یادم بنداز بعدن این چیزی که می خواستم اینجا بنویسم رو بهت بگم
Saturday, November 25, 2006
جیمی جلوی آینه وایساد
یه نفس عمیق کشید
بعد دستشو کرد تو جیبش و با دستپاچگی بچگونه ی خودش یه پاک کن در آورد
و کشید روی آینه
و خودشو پاک کرد
Thursday, November 23, 2006
صدای جیع آدما تو شهر بازی ، رو چرخ و فلک ، رنجر ، ترن های پیچ در پیچ
رنگایی که خودشونو تو مخیلت پرت می کنن
همه ی چی میاد تو صورتت ، جلو چشات
واقعیت ها نمی خوان تورو ول کنن
گریه های تو هم روشون اثری نداره
باز هم چرخ و فلکی رو می بینی که میاد تو صورتت
صدای جیغ بچه ها ، از ترس یا خوشحالی
باز هم تورو تو خودشون می بلعن
و تو همچشنان تو شهر بازی
با دستای تو جیبت قدم می زنی
-
-
-
When there is nothing left to burn, you have to set yourself on fire
-
-
-
فعلا همین بسه
Sunday, November 19, 2006
هیچ وقت منو نخون
نمی خوام تموم شم
-
-
-
داستانای نیمه تموم
وقتی می خوان تو اون چند تا کلمه ی مبهم آخر بار یه داستانو کول کنن
یه جور سنگینی و وحشت خاصی دارن
اونا از یه دنیای 1000 صفحه ایه کاغذی مایه می ذارن
و تو باید عوضش ، ذره ای از افکارتو بهشون هدیه کنی
افکاری که برای همیشه تو اون کلمه ها جا می مونن
هی ، دارم فکر می کنم رویاهای من هم می تونه یه داستان نیمه تموم باشه که توش جا موندم
-
-
-
ما بیشتر از اون چیزی که باید بفهمیم می فهمیم
و کمتر از اون چیزی که فهمیدنمون بهش نیاز داره
همین باعث خوشبختیمونه
یه جور درویشی
-
-
-
نمی دونم چرا وقتی به این اپیزودای آخر می رسم می خوام باهات حرف بزن
به دل نگیر رفیق
ما آروم تر از این حرفاییم
Tuesday, November 14, 2006
من زندگی نمی کنم
هیچ وقت هم زندگی نکردم
زندگی همین حالا نیست
زندگی چند دقیقه ی دیگر نیست
من هیچ وقت زندگی نکرده ام
این حقیقتیست که با هیچ کدام از افکار فلسفی ام فریبش را نخورده ام
من هیچ وقت زندگی نکرده ام
بلکه فقط یک مشاهده گر بوده ام
یک چشم سوم
برای دیدن همه ی آنهایی که زندگی کرده اند
و زندگی می کنند
-
-
-
من حالا
همین حالا در حال نوشتم ام
اقرار می کند که بیش از ده شماره گرفتم
و به جای اینکه دکمه ی سبز را بزنم ، قرمز را فشار دادم
( دروغ هم که نخواهم بگویم ، یا بار سبز را فشار دادم ، و باید بگویم که از سینما و موزه ی هنر های معاصر متنفر شده ام )
بیش از ده شماره گرفتم
تا فهمیدم شماره گرفتن هیچ کمکی به من نمی کند
شاید بگویید نوشتن هم کمکی نمی کند
ولی بعضی وقت ها پاک کردن صورت مساله بهترین راه است
صورت مساله را پاک می کنیم : نیازی به کمک کردن و کمک شدن ندارم
و تنها اینجا نشسته ام
تنها اینجا نشسته ام
می گذارم باد بیاید
و صورتم را در هم بیامیزد
چشم هایم جای دهانم ، دهانم جای گوش هایم
گوش هایم جای دماغم ، دماغم جای مو هایم
همه چیز سر جای خودش
-
-
-
هنوز وقت هست
برای دیدن
یا ندیدن
-
-
-
آخرین اپیزود فقط با خودته
می تونی برام یه بوسه بفرستی
یا کل اپیزودو خط بزنی
Friday, November 10, 2006
شبیه یه مهمونی بود . شاید هم یه قبرستون بود . پر آدم بود . اصلا شاید خیابون ولیعصر بود ، ولی پر آدم بود . همه اونجا بودن . همه نگاه می کردن، همه ی اون لعنتی ها نگاه می کردن . یه مهمونی بود . همه لخت بودن ، لخت مادر زاد . حتی جوراب هاشونم در آورده بودن . شبیه قبرستون بود . مشروب رو هیچ کی اثر نکرده بود . صدا از هیچ کدوم از اون لعنتی ها در نمی اومد . فقط نگاه می کردن . آخه به چی نیگا می کنین ؟ به چی نیگا می کنین عوضیا ؟ من کفشام باهام نبود . تفنگم هم تو کشوم بود ، نو خونه . راه زیاد بود . به خدا قسم ، الان باهام بود می زدم همتونو می کشتم . چرا اینجوری نگاه می کردن ؟ شاید همشون مرده بودن ، تو اون قبرستون ، شاید مست بودن ، انقدر مست که مستیشونم یادشون رفته بود . اصلا شاید وسط ولیعصر وایساده بودیم . اونا با اون چشماشون نگاه می کردن ، مثل چشای آدمای کور بود ، انگار می دونستم هیچی نمی بینن . انگار خودشونم می دونستن هیچی نمی بینن . اونا یه سری آدم کور بودن . پس چرا اینجا وایساده بودن ؟ من دنبال کفشام می گشتم . از اولش هم دنبال کفشام می گشتم . وقتی از کنارشون رد می شدم ، می پرسیدم ساعت چنده ، اونا ساعتاشونو نگاه میکردن ، بعد همون طوری منو نگاه می کردن ، مثل کورا ، و می گفتن ساعت یازدهه ، الان باید خونه باشن ، پیش همسراشون . آره ، حتما تو همون ولیعصر لعنتی بودم . چرا با من این کارو کردن ؟ من حتی تفنگم هم باهام نبود . حتی نمی تونستم اونا رو بکشم . پس چرا باهام این کارو کردن ؟ من فقط کفشامو می خواستم . می خواستم راه برم . می خواستم از اون قبرستون بیام بیرون . اونا حتی منو نمی دیدن . با سنگ ، با چوب ، را چرخ های پنچر ماشیناشون می کوبیدن به من . کور بودن . حاضرم قسم بخورم کور بودن . نشونه گیریشون افتضاح بود . بدنم مثل یه بوم نقاشی شده بود که یه گربه ی وحشب بهش چنگ شده بود . همونقدر نا منظم ، همون قدر ترحم انگیز ، همون قدر وحشی ، آره . تو پارتی بودم . تو اون پارتیه بودم . همه کور بودن . من کفشام باهام نبود . تفنگمم . اونا مست بودن انقدر مست که هیچی رو تشخیص نمی دادن . اونا مست بودن و حتی دست های منو از لب هام تشخیص نمی دادن . اونا مثل گربه های وحشی بودن ، و منم بوم نقاشیشون
من دخنری ام با موهای فر فری
که هر روز از خیابان ولیعصر رد می شوم
کتابهایم را دوست دارم
کفشایم را هم دوست دارم
من دختری ام با کفش های بزرگ
که جمع کردن ته سیگار هایم را دوست دارم
و ساعتهای قدیمی ای که در اتاقم چیده شده را
و گاهی اوقات روی زمین اتاقم زیر نور مستقیم چراغ سقف می خوابم
من دختری ام که گاهی وقت ها
تعریف کردن از خودم را دوست دارم
مثلا دوست دارم بگویم که
کتابی که می خوانم کتاب با مزه ایست
بگویم دوست دارم بنویسم فقط چون فشار دادن دکمه های کی بورد را دوست دارم
بعضی وقت ها هم دوست دارم از چیز هایی حرف بزنم که کسی سر در نیاورد
مثلا بگویم کاهی وقت ها چشم هایت را دیده ام که به هزاران ذره ی ریز نبدیل شده اند و با آفتابی که از پنجره می تابد به اتاقم وارد شده اند
یا بگویم که
جدید ها عاشق هم چیزی که روز دنیاست شده ام
( پریود های من اثر عکس دارند)
و بعضی وقت ها هم از چیزی حرف می زنم که همه از آن سر در می آورند
مثلا خودم