من بال در می آورم
می پرم هوا و تا جایی که می خواهم بالا می روم
آفتاب تند تر می شود و باد ها آرام تر و نجیبانه تر خودشان را به من می کوبند
بعد وقتی به پشت بام بالا ترین خانه ی شهر می رسم
بال هایم را جمع می کنم
انقدر جمع که در شونه هایم پنهان شوند
می نشینم و دنیای زیر پایم را ، دنیایی که جذاب تر از آن حتی زیر نور تیز آفتاب در آسمانها هم پیدا نمی شود ، نگاه می کنم
و نگاهم روی چتر تمام آدم های زیر پایم ته نشین می شود
-
حرکت آدم ها تو در تو ، با پاهایشان ، یا اسکیت های رنگارنگ ، سوار بر ماشین یا دوچرخه و قطار ، رشته های تو در تویی درست می کنند که از دیدنشان هیچ وقت خسته نمی شوم
همه ی آدم ها می روند ، از جایی به جای دیگر ، و هیچ وقت هم راضی نمی شوند
حتی شب ها وقتی کنار همسر هایشان خوابیده اند هنوز هم این حرکات ادامه دارد ، تکان ها ، غلط زدن ها ، در آغوش معشوقه جای گرفتن ها و بیرون آمدن ها برای پیدا کردن یک لیوان آب
و وقتی اینجا باشی ، بی حرکت ، روی بالا ترین برج دنیا
می بینی که همه ی این حرکت ها از نظم بی نهایت عجیبی درست شده اند
انگار کسی به نوعی کد گذاری عجیب علاقه داشته
کد هایی که همیشه تغییر می کنند و همیشه هم یک اصل استثنایی را نگه می دارند
حس زنده بودن
-
فکر می کنم چیزی که در آسمان ندیدم ، و حالا که روی بلند ترین برج دنیا نشسته ام از نبودنش می ترسم همین حس زنده بودن است
حسی که مرا وادار می کند پایین بیایم
حرکت کنم
پشت چراغ قرمز ها فحش بدهم و تمام شب را غلط بزنم
حسی خیلی جذاب
با کد گذاری های خیلی خیلی عجیب
و نشانه هایی که نمی خواهند دیده شوند تا نبوغ کسی که آنها را کنار هم چیده
همچنان چشم های مارا باز نگه دارد
و روی زمین ، با ماشین یا اسکیت یا قطار یا پای پیاده ، به حرکتمان در آورد