WHERE I END AND YOU BEGIN
Thursday, September 27, 2007
درد شدیدی در قفسه ی سینه اش می پیچد . خم می شود ، یک دستش را روی سینه اش می گذارد و دست دیگرش را برای دفاع از بدنش جلو می آورد . زانو هایش چند ثانیه بیشتر دوام نمی آورند . خم می شوند و به زمین می رسند ، پس از آن دست جلو تر ، و با فاصله ی کمی پیشانی و صورت . در چند ثانیه ی خیلی کوتاه ، همه چیز در هم می ریزد و بعد رو به آرام شدن می رود . نفس های منقطع آرام می شوند ، آرام و آرام تر ، دستی که بر روی سینه چنگ زده شل می شود ، و چند لحظه بعد بدن مرد تماما روی زمین قرارمی گیرد . لخت و بی حرکت ، مثل زنی که خود را در آغوش معشوقه اش پرتاب کرده . فاصله ها کم می شوند ، روی این زمین ، زیر باد و ذرات گرد و غبار ، همه چیز به آرامش می رسد. انگار کسی ثانیه ها را گرفته و می کشد
همه چیز همینقدر ساده تغییر می کند . مثل نقاشی رنگ روغن زیبایی که کسی اشتباها قلم موی سیاه را بر داشته و وسط نقاشی را سیاه کرده . نقاشی ای که روزی کار دست نقاش بزرگی بوده و حالا خریداری ندارد . بدنی بی حرکت روی زمین افتاده ، و صحنه ی رویایی زیبایمان را بهم ریخته . یک نقاشی، هر چقدر هم که زشت باشد برای این است که کسی رو برویش بایستد و نگاهش کند. در دستش تکه چوبی است که حالت قرار گرفتنش ، با زاویه ی قائمه ای که با دست می سازد شکل صلیب شده . باید دنبال کشیش بگردم . شاید جایی همین نزدیک ها باشد ، پشت یکی از دیوار ها
کشیش را پیدا می کنم . می خواهم با او راجع به اتفاقاتی که افتاده صحبت کنم . چند قدم می زنیم ، خودم را معرفی می کنم ، نقاش فلانی نسبتا معروف ، همینطور که راه می رویم ، بدنی که کم کم سفت شده را روی زمین می بینیم ، با چیزی شبیه به صلیب در دستش ، آرام و بی حرکت . کشیش انقدر گرم صحبت است که متوجه نمی شود . به او می گویم یک نقاشی دارم که کسی آن را نمی خرد چون نیمه کاره مانده و وسطش لکه ی زشت سیاهی دارد . پیش خودم می دانم که کشیش آخرین نقطه ی امیدم است . سعی می کنم نظرش را طوری بر گردانم که تابلو ام را بخرد ولی کشیش بی حوصله به نظر می آید . لحظه ی آخر می گوید نقاشی های زشت هیچ جا خریدار ندارند حتی در خانه ی خدا . بعد جدا می شود و می رود
از کشیش که جدا می شوم ، خیابان ها را بر می گردم تا به جای قبلی ام برسم . از دور ته خیابان را می بینم . یک سکون محض ، بدنی روی زمین افتاده ، بی حرکت در آرامش مطلق ، مثل آرامش بعد از ارگاسم . نزدیک می شوم . دست را می بینم ، انگشت ها خم می شوند ، مشت می شوند و به طرف سینه می روند ، بدن از روی زمین بلند می شود ، اول دست جلویی از زمین کنده می شود ، بعد زانو ها ، نفس های منقطع مثل موجیست که نوسانش را از آن گرفته اند ، زانو ها صاف می شوند ، دستی که مقابل دراز شده بود آرام می افتد و در جیب فرو می رود ، دست دیگر آرامش طبیعی اش را پیدا کرده ، انگشت ها شل می شوند ، نفس ها سیر آرام و طبیعیشان را پیدا می کنند ، کوچه ایست خالی . خالیه خالی ، از کنار آن نوری می تابد . مثل قلم موی یک نقاش ، وقتی رنگ ها را مخلوط کرده ، چند ثانیه قبل از اینکه زیباییش را به تصویر بکشد
Saturday, September 22, 2007
مرد روی مبل راحتی جلوی تلویزیون لم داده بود ، کنترل تلویزیون را در دستشش گرفته بود و بی هوا کانال ها را عوض می کرد . زن زیبایی که با او زندگی می کرد تا چند دقیقه ی دیگر به خانه می آمد و مرد از همین الان می توانست مزه ی قهوه ی تلخی که برایش می آورد و بوسه ای که به لبش می زد را احساس کند . مردی بود مثل خیلی از مرد هایی که در آن شهر زندگی می کردند ، یک زندگی آرام و نسبتا لذت بخش ، با تمامی امکاناتی که برای یک زندگی خوب لازم است . سگی هم داشت که در حیاط کنار یکی از دیوار ها لم داده بود و چرت می زد
مرد ، همینطور که در فکر های روز مره اش بود و کانال های تلویزیون را عوض می کرد ، از اینکه بالاخره بین کانال های تکراری یک کانال متفاوت پیدا کرده بود کمی یکه خورد . بدنش را صاف کرد و چشم هایش را کمی تنگ که برنامه ی تلویزیون را بهتر ببیند . چیزی که هر لحظه بیشتر شگفت زده اش می کرد این بود که فیلمی که پخش می شد برایش خیلی خیلی آشنا بود . محل فیلمبردای جایی بود که خیلی خیلی شبیه خانه ی الانش بود ، یک قهوه ی داغ روی میز چوبی ای بود و پشت آن یک مبل راحتی به رنگ آبی ، همان مبل آبی رنگی که مرد خوشش آمده بود ولی زن زیبایش مانع خریدن آن شده بود . کمی عقب تر روی دیوار پشتی یک تابلوی زیبا بود ، همان تابلویی که می توانست شاهکار لحظه های بیکاری مرد باشد . روی مبل خالی بود ، ولی مردی کمی عقب تر ایستاده بود ، به جایی در هوا نگاه می کرد ، اخم هایش در هم بود و حرکت دست هایش طوری بود که انگار دارد موضوع خیلی مهمی را برای کسی شرح می دهد . چند لحظه بعد سگی هم وارد تصویر شد . سگ زیبایی بود که قلاده ای به گردنش داشت . چند قدم ، آرام در اتاق راه رفت . بعد از چند لحظه مرد فیلم روی مبل نشست ، با عصبانیت سیگاری روشن کرد و قهوه اش را سر کشید . بعد ، با حالتی کاملا بهت زده سرش را بالا آورد و به رو برویش خیره شد ، در همین لحظه ی استثنایی بود که مرد داستان ما ، فهمید که دارد به عمیق ترین شکل ممکن به صورت خودش نگاه می کند ، چروک های روی پیشانی ، عصبانیت چشم ها ، عرق دست ها
چند ثانیه ، فقط چند ثانیه ی کوتاه گذشت تا جریان فیلم کاملا عوض شود . سگ زیبا زوزه ای کشید و روی مبل پرید ، با یک حرکت سریع پورزه اش را به صورت مرد رساند ، فیلم مسکوت انگار نمی توانست سکوتش را نگه دارد ، سقف شروع به فریاد زدن کرد ، میز خود را وتاه و کوتاه ته کرد تا به زمین برسد ، سگ با ولع تمام طعمه ی چرب و خوشمزه ای را که بدست آورده بود می خورد ودیوار ها مثل معشوقه هایی از هم جدا مانده یا انسان هایی تحریک شده به هم نزدیک می شدند تا هم آغوشی دلپذیرشان را شروع کنند ، و همه ی اینها بیش از چند دقیقه طول نکشید ، در واقع هیچ کارگردانی آنها نبود که کات دهد ، ولی فیلم خود به خود ، وقتی نه مردی ماند و نه فاصله ای بین دیوار ها ، به پایان رسید . چند دقیق بعد ، از کنار صفحه ی تلویزیون زنی بسیار زیبا وارد شد ، در یک دستش یک لیوان قهوه ی داغ گرفته بود و با دست دیگرش تکه پاره هایی که کف سالن خالی ریخته شده بود را جارو می کرد . وقتی کار نظافت اتاق تمام شد ، چراغ را خاموش کرد و از سمت دیگر صحنه خارج شد
مرد با تکانی به خود آمد . زنی زیبا کنارش بود و لیوان قهوه ی داغی را بر لبش گرفته بود ، تلویزیون خاموش بود و زن زیبا کنترل را پیدانکرده بود ، مرد صورتش را جلو آورد و زن را بوسید
Thursday, September 20, 2007
من یه آدم ساده ی ساده ام
تعریف های زندگی من همون چیز هایی هستن که توی کتاب داستان های بچه ها پیدا می شه
خدای من شکل دایرس
من به هیچ وجه جذاب نمی خندم ، هر وقت هم کسی برام جک تریف کنه قهقهه می زنم
بیشتر از این نیازی به تعریف نیست
من همون کسی ام که توی کتاب ها ، شخصیت های اصلی از کنارم رد می شن
بدون اینکه نه قهرمان و نه نویسنده ، هیچ کدوم هیچ توجهی به من داشته باشن
من همون کسی ام که شما بی تفاوت به شخصیت ساده ی ساده ای که داره
پستش رو می خونین
و بعد از چند ثانیه توجه به این تمپلیت جدید ، صفحه رو می بندین
می رین سر یخچال و یه لیوان آب می خورین
بدون اینکه بفهمین بقیه ی نوشته ی این آدم ساده ی ساده ، توی همون لیوان آب قایم شده