بالای سرمان از آسمان تکه های نور پایین می ریزد و بر سر و دستمان فرود می آید
ریز پایمان سنگ و خاک رس چسپیده به هم
ذرات نور از روی بدنمان لیز می خوند ، به زمین می افتند و می شکنند
زیر پایمان ، زیر همین لایه های زمخت و زشت تصویر هایی از ما محو شده
مثل فیلمی که گیر کرده و فقط چند صدم ثانیه را تکرار می کند
همان چند صدمی که ما پلک زده ایم
کمتر از نصف ثانیه که ما پلک زده ایم و تکه ی نوری که از آسمان افتاده را ندیده ایم
فکر می کنم ، سعی می کنم کمی عمیق تر فکر کنم
یاد روزی می افتم که چتر در دستم گرفتم
یاد روزی که باران می آمد و به مغازه ای پناه آوردم
یاد لحظه های که می دویدم
یاد عینک آفتابی گران قیمتم
و کرم های ضد آفتابم
یاد کلاه پشمی ام
کاپشن های چند لایه
و دستکش های نفوذ ناپذیر پلاستیکی
فکر می کنم که فکر های حالایم مبارزه ای اند
مبارزه مای گنگ که دشمن ندارند . خودم با خودم دوست و دشمنم
فکر می کنم به لحظه هایی که از تکه های روشنایی ترسیده ام
تکه ای را با تکان بی توجه دستم ار روی شانه ام کنار شدم
و تکه ای را به نفرت از خودم دور کردم
فکر می کنم روزی که مرا در قبرم بگذارند
قبری که زیر همین خاک رس و سنگ ها کنده می شود
هیچ وقت نمی توانم بر گردم
باید نوری باشد برای بر گشتن ، راه را پیدا کردن و راه رفتن
ولی من ، حتی کوچکترین تکه از نور را در دامنم نگه نداشته ام