WHERE I END AND YOU BEGIN
Tuesday, July 31, 2007
بلاگر دوباره خوشگل شد
من 17 سالم تموم شد
تو هم که کنکورتو خوب شدی
دیگه چی می خوایم ؟
Saturday, July 28, 2007
بالای سرمان از آسمان تکه های نور پایین می ریزد و بر سر و دستمان فرود می آید
ریز پایمان سنگ و خاک رس چسپیده به هم
ذرات نور از روی بدنمان لیز می خوند ، به زمین می افتند و می شکنند
زیر پایمان ، زیر همین لایه های زمخت و زشت تصویر هایی از ما محو شده
مثل فیلمی که گیر کرده و فقط چند صدم ثانیه را تکرار می کند
همان چند صدمی که ما پلک زده ایم
کمتر از نصف ثانیه که ما پلک زده ایم و تکه ی نوری که از آسمان افتاده را ندیده ایم
فکر می کنم ، سعی می کنم کمی عمیق تر فکر کنم
یاد روزی می افتم که چتر در دستم گرفتم
یاد روزی که باران می آمد و به مغازه ای پناه آوردم
یاد لحظه های که می دویدم
یاد عینک آفتابی گران قیمتم
و کرم های ضد آفتابم
یاد کلاه پشمی ام
کاپشن های چند لایه
و دستکش های نفوذ ناپذیر پلاستیکی
فکر می کنم که فکر های حالایم مبارزه ای اند
مبارزه مای گنگ که دشمن ندارند . خودم با خودم دوست و دشمنم
فکر می کنم به لحظه هایی که از تکه های روشنایی ترسیده ام
تکه ای را با تکان بی توجه دستم ار روی شانه ام کنار شدم
و تکه ای را به نفرت از خودم دور کردم
فکر می کنم روزی که مرا در قبرم بگذارند
قبری که زیر همین خاک رس و سنگ ها کنده می شود
هیچ وقت نمی توانم بر گردم
باید نوری باشد برای بر گشتن ، راه را پیدا کردن و راه رفتن
ولی من ، حتی کوچکترین تکه از نور را در دامنم نگه نداشته ام
Thursday, July 26, 2007
بعد از یک مدت که این اینتر نت لعنتمیمون رضایت داد که یه چیزی ، شبیه به یه موجود ناقص الخلقه ی بلاگر وار برام باز کنه دیگه درست نمی دونم چی می خواستم بنویسم
راستش یه مدتیه که نه به عنوان ابزار به نوشتم فکر می کنم نه احساس نه یه کار مفیق آخه چند وقتیه اصلا ننوشتم ولی حداقل فهمویم که یه قسمتی از زندگی هیجان انگیز ما هم همین نوشتنه و اگه نباشه کلا اوضاع کم میاره
آقا این یارو الهامی جددن آدم بامززه ایه . از هیچ چیش نمی تونم به عنوان یه صفت باحال خوشم بیاد اصلا هیچ چیزه خوبی نداره ولی کلن آدم باحالیه . تولدمونم که رد شد و رفت . به قول همین یارو الهامیه امید وصال و رسیدن با خواستس که به آدم خوشحالی می ده نه داشتنش چون وقتی داری می دونی که تموم می شه . کلن چیز احمقانه ایه اما خوب این چیزای احمقانه مال ذات احمق آدم هاس . خلاصه که شب نشستیم با بر و بچه ها گریه کردیم که ای خدا این مهمونیه هم تموم شد و تخمی شد و از فردا درس و درس و درس
اما خوب می بینین که من نشستم درس بخونم . اومدم اینجا و نمی دونم دقیقا چی دارم می نویسم
نه بی حوصلم نه ناراحت نه هیچ چیزه دیگه ای . اما یه جوری ام . می دونی ، فکر کنم بد نباشه که آخر این پست کذایی رو عاشقانه تموم کنم . کاش تو اینجا بودی . هوم... نه اینجوری دوست ندارم . عاشقانه تر . آره بابا خیلی عاشقانه تر . همونقدر عاشقانه که من بلد نیستم . می دونی ، من جددن بلد نیستم . اما برام مهم نیست . نمی خوام یاد بگیرم . می خوام مثل آدمای عصر حجر بشینم رو سنگ عکس یه موجودو بتراشم و تا آخر عمر بپرستمش
اه . من هنوز نگرانم . نگران چیزای تخمی . هنوز یه سال مونده . به خیر بگذره
پوف