خیلی وقته ننوشتم . فکر می کنم دیگه باید اعتراف کنم که نمی نویسم
خوب ، مسلما خیلی ناراحتم کرده
برای همین متنه زیری رو گذاشتم
-
ساعت 12.5 شب . جلوی تلویزیون نشستم . کنترل از دستم می افته . چند دقیقس که سعی می کنم این لعنتیو نگه دارم ، ولی هی می افته . ویسکی گرنتس رو میزه . تو چند دقیقه ی قبل نصفشو بالا کشیدم . لحظه ای که تلفونو قطع کردم ، فقط تونستم خودمو برسونم به آشپزخونه و این لعنتی رو بر دارم . سعی ابلهانه ای می کنم که این کنترلو نگه دارم و کانالا رو عوض کنم . یعنی دوست دارم فقط با سرعت زیاد کانالا رو عوض کنم ، می ترسم از اینکه سکون شه ، می خوام فقط بدوام
شاید به نظر عجیب بیاد ، اما می دونستم . از همون لحظه ای که کیفشو برداشت ، حتی بی خیال تر از همیشه . دیدم که نگاهش یه لحظه هم روم وای نستاد . می دونی ، امرز صبح ، هیچ چیز خاصی اتفاق نیفتاد ، ولی در رو که بست ، فهمیدم این آخرین باری بوده که این صحنه ها رو دیدم
خیلی وقت بود سیگار نکشیده بودم . ترک ، ولی سریع یه مانتوی کوچیک انداختم رو تنم و زدم بیرون . مارلبورو قرمز بدین ، با یه قوطی کبریت . تا ظهر به همون پاکت سیگار سر کردم ، و فکر کردن و لحظه لحظه بیشتر محو دقیقه های پیش شدم ، سعی کردم اون لحظه های آخرو برای ابد حفظ کنم ،دخیره کنم ، تو آخرین قطره های روحم . صبح توی تخت ، چشمامو باز کردم ، پشت صافش ، شونه هایی که به جلو خم شدن ، با یه انحنای ظریف
خوابم برد . ساعت 4 که بیدار شدم دستم رفت طرف تلفن . عادت همیشگیم بود که این وقتا بهش زنگ بزنم . چطوری ؟ ناهار خوردی ؟ کی میای خونه ؟ چه خبر ؟ طرح جدید ؟ ولی ، سریع دستمو کشیدم . انگار بهش برق وصل کرده باشن . دوباره سراغ پاکت سیگارمو گرفتم ، ولی فهمیدم که صبح دخل همشو آوردم . برا همین وفتم تو اتاقت ( اتاقش؟) پاکت سیگار برگتو بر داشتم .آتیش زدم ، یهو بوی تو تو اتاق پیچید . چشمامو بستم . رقصیدم . تو سکوت . تو آهنگایی که تو تو مغزم می خوندی .سعی می کردم هر چند لحظه بدنم یکی از وسایل اتاقتو لمس کنه . ساعت ها همینجوری گذشت . وقتی فهمیدم تمام بقایای وجود تو توی این خونه ، تو وجود من ثبت شده
چند دقیقه پیش ، وقتی بیشتر از 5 ساعت از وقتی که همیشه می رسیدی خونه گذشته بود تلفنو برداشتم . مطمئن بودم تلفونو بر میداری . مطمئن بودم صدات نمی لرزه
چند دقیقه پیش تلفونو بر داشتم و شمارتو گرفتم . از همون بار های اولی که بهت زنگ می زدم ، آهنگ فشار دادن دکمه ها و پالس های تلفن رو حفظ کرده بودم . موسیقی ای که بهش معتاد بودم . همون آهنگ اومد ، بعد صدای تو . صدات نمی لرزید . من ، آخرین تلاش ابلهانمو کردم . گفتم نمیای ؟ سکوت کردی . گفتم دوست دارم . گفتی من باید برم . خدافظ . و چند ثانیه صبر کردی ، تا من هم صدایی شبیه به خدافطی دادم . هر چند فکر می کنم ، بیشتر از چند ثانیه هم صبر نمی کردی . چون تو ، باید ، می رفتی
از این لحظه ، فقط تونستم خودمو برسونم به آشپز خونه ، و این شیشه ی لعنتی ، و این کنترل لعنتی
تنها چیزی که می خوام ، اینه که این کانالا تا ابد همینجوری پشت سر هم عوض شن . می خوام بدوام ، با سرعت تمام . شبیه بازی های کامپیوتری ، که زمین همینطوری داره زیر پات خالی می شه ، و تو فقط باید بدوئی و پاتو رو خاک تازه تر بذاری .اگه چند ثانیه ، فقط چند ثانیه ساکن شی ، سقوط می کنی . باید انقدر بری ، تا جایی که انقدر خسته شی که بیهوش شی ، که نفهمی اول تو بودی که ریختی ، یا زمین زیر پات