WHERE I END AND YOU BEGIN
Friday, January 29, 2010
Requiem for a dream
این اسم پستی بود که نوشته شد و چند دقیقه بعد پاک شد
Sunday, January 24, 2010
God
یه مداد بر می دارم ، یه کاغذ سفید جلومه . دارم فکر می کنم چی توش بکشم . مکث
یه دختر می کشم . همیشه داستان هام با یه دختر شروع می شه . این روزا که می کشم ، نقاشیام هم . چشماشو که می کشم ، کاغذ جلو چشمام محر می شه . دارم می بینمش . پوزیشن بدنش ، چشماش زیاد به چیزی که من کشیدم شبیه نیست . عصبانی به نظر میاد و خیلی غمگین . بعظی وقتا طور عصبی گوشه ی ناخونشو می جوه . انگار ساعت هاس که همینجوری اینجا نشسته . نه ، ساعت ها نه ، انگار از اول دنیا ، همینطوری اینجا نشسته . به خودم میام . باید ادامه بدم .جلوش یه زیر سیگاری می کشم . دختر شروع می کنه دود کردن . یه پاکت سیگار از تو جیب لباسش در آورده و عصبی پک می زنه .یه کم پایینتر ، چند تا خط می کشم . روی یه پل . دوست دارم بارون بیاد . دخترو می بینم . بلند می شه . انگار فقط می خواد وضعیتو عوض کنه . میاد بیرون . درو که باز می کنه باد می زنه ، بارون خیلی شدیده . دختر می زنه بیرون . من ، گوشه ی پایین نقاشی ، چند تا جای پا می کشم .قلمومو می زنم تو قهوه ای ، رد پای محو گلی ، روی پل ، دختر تو صورت مرد نگاه می کنه . بارون موهاشو آشفته کرده و ریخته تو صورتش .مرد انگار نمی بینتش . انگار هیچ چیز جلوی چشمش نیست . راهشو ادامه می ده ، و تنها چیزی که از خودش می ذاره جای پاهاشه . دختر همون بالا می ایسته . ساعت ها همونجا می ایسته . من ، می خوام قلمومو بشورم ، که توی یه لحظه ، می بینم که دختر صورتشو آورده بالا ، چشمهاش ، همون چشماهایی که با خط اول مداد کشیدم ، زل زده به من . حالم بده . دختر عصبانی می شه . داد می زنه . می شنوم، می کوبه تو سرم . داد می زنه ، خودشو پرت می کنه رو زمین ، با دستاش می کشه رو جای پاها ، ولی پاک نمی شن . به من زل زده و فریاد می زنه . قلم مومو نشون می ده . می گه یه کاری بکن . می گه فقط تو می تونی ، یه کاری کن ، اما من مات و مست این صحنه ها شدم .بعد دختر ،تنها کاری رو که از دستش بر میاد می کنه . می ره لبه ی پل ، دستاشو باز می کنه ، تو چشمای من نگاه می کنه و می گه ، گناهکار تویی نه من ،یک ثانیه ی دیگه دختر رو پل نیست .
نگاه می کنم ، دستم خورده به زنگ سورمه ای، و پخش شده روی نقاشی ، تقریبا همه جا رو پوشونده ، مخصوصا چشم ها رو
Wednesday, January 20, 2010
خیلی وقته ننوشتم . فکر می کنم دیگه باید اعتراف کنم که نمی نویسم
خوب ، مسلما خیلی ناراحتم کرده
برای همین متنه زیری رو گذاشتم
-
ساعت 12.5 شب . جلوی تلویزیون نشستم . کنترل از دستم می افته . چند دقیقس که سعی می کنم این لعنتیو نگه دارم ، ولی هی می افته . ویسکی گرنتس رو میزه . تو چند دقیقه ی قبل نصفشو بالا کشیدم . لحظه ای که تلفونو قطع کردم ، فقط تونستم خودمو برسونم به آشپزخونه و این لعنتی رو بر دارم . سعی ابلهانه ای می کنم که این کنترلو نگه دارم و کانالا رو عوض کنم . یعنی دوست دارم فقط با سرعت زیاد کانالا رو عوض کنم ، می ترسم از اینکه سکون شه ، می خوام فقط بدوام
شاید به نظر عجیب بیاد ، اما می دونستم . از همون لحظه ای که کیفشو برداشت ، حتی بی خیال تر از همیشه . دیدم که نگاهش یه لحظه هم روم وای نستاد . می دونی ، امرز صبح ، هیچ چیز خاصی اتفاق نیفتاد ، ولی در رو که بست ، فهمیدم این آخرین باری بوده که این صحنه ها رو دیدم
خیلی وقت بود سیگار نکشیده بودم . ترک ، ولی سریع یه مانتوی کوچیک انداختم رو تنم و زدم بیرون . مارلبورو قرمز بدین ، با یه قوطی کبریت . تا ظهر به همون پاکت سیگار سر کردم ، و فکر کردن و لحظه لحظه بیشتر محو دقیقه های پیش شدم ، سعی کردم اون لحظه های آخرو برای ابد حفظ کنم ،دخیره کنم ، تو آخرین قطره های روحم . صبح توی تخت ، چشمامو باز کردم ، پشت صافش ، شونه هایی که به جلو خم شدن ، با یه انحنای ظریف
خوابم برد . ساعت 4 که بیدار شدم دستم رفت طرف تلفن . عادت همیشگیم بود که این وقتا بهش زنگ بزنم . چطوری ؟ ناهار خوردی ؟ کی میای خونه ؟ چه خبر ؟ طرح جدید ؟ ولی ، سریع دستمو کشیدم . انگار بهش برق وصل کرده باشن . دوباره سراغ پاکت سیگارمو گرفتم ، ولی فهمیدم که صبح دخل همشو آوردم . برا همین وفتم تو اتاقت ( اتاقش؟) پاکت سیگار برگتو بر داشتم .آتیش زدم ، یهو بوی تو تو اتاق پیچید . چشمامو بستم . رقصیدم . تو سکوت . تو آهنگایی که تو تو مغزم می خوندی .سعی می کردم هر چند لحظه بدنم یکی از وسایل اتاقتو لمس کنه . ساعت ها همینجوری گذشت . وقتی فهمیدم تمام بقایای وجود تو توی این خونه ، تو وجود من ثبت شده
چند دقیقه پیش ، وقتی بیشتر از 5 ساعت از وقتی که همیشه می رسیدی خونه گذشته بود تلفنو برداشتم . مطمئن بودم تلفونو بر میداری . مطمئن بودم صدات نمی لرزه
چند دقیقه پیش تلفونو بر داشتم و شمارتو گرفتم . از همون بار های اولی که بهت زنگ می زدم ، آهنگ فشار دادن دکمه ها و پالس های تلفن رو حفظ کرده بودم . موسیقی ای که بهش معتاد بودم . همون آهنگ اومد ، بعد صدای تو . صدات نمی لرزید . من ، آخرین تلاش ابلهانمو کردم . گفتم نمیای ؟ سکوت کردی . گفتم دوست دارم . گفتی من باید برم . خدافظ . و چند ثانیه صبر کردی ، تا من هم صدایی شبیه به خدافطی دادم . هر چند فکر می کنم ، بیشتر از چند ثانیه هم صبر نمی کردی . چون تو ، باید ، می رفتی
از این لحظه ، فقط تونستم خودمو برسونم به آشپز خونه ، و این شیشه ی لعنتی ، و این کنترل لعنتی
تنها چیزی که می خوام ، اینه که این کانالا تا ابد همینجوری پشت سر هم عوض شن . می خوام بدوام ، با سرعت تمام . شبیه بازی های کامپیوتری ، که زمین همینطوری داره زیر پات خالی می شه ، و تو فقط باید بدوئی و پاتو رو خاک تازه تر بذاری .اگه چند ثانیه ، فقط چند ثانیه ساکن شی ، سقوط می کنی . باید انقدر بری ، تا جایی که انقدر خسته شی که بیهوش شی ، که نفهمی اول تو بودی که ریختی ، یا زمین زیر پات
Friday, January 01, 2010
وضعیت گهی دارم
نمی تونم هیچ کاری کنم . دکتر حجت ، چطور می تونم حرف از صداقت و پاکی و امنیت و وحدت تو معماری ایران برنم ، در خالی که خیلی وقته حتی یه قطره از این چیزا رو ندیدم
ایم کلمه ها خیلی وقته برام بی معنی شدن ، چطور باید درکشون کنم و کانسپت اثر معماری از توشون در آرم ؟
امروز می تونم هزار تا مشهد دروغگو ها و آدم کش ها و دیوث ها رو بسازم ، ولی تورو خدا از من نخواین به چیزای خوب فکر کنم
احساس گناه می کنم ، وقتی می خوام به حس زندگی فکر کنم ، چون بدن تیکه تیکه شده و صورت خونیه پسر ها و دختر های جوونی جلو چشممه که صداشونو از پنجره ی آتلیه هم میشه شنید
من حالم داره از زندگیم بهم می خوره ، زندگی نکردن بهتره یه دست و پا زدن تو این همه لجن و کثافت ؟
آخر ترمه
خیلی زیاد کار و پروژه دارم
من خودمو مسئول می دونم واسه اینکه یه کار خوب بدم
اما نمی تونم
چیکار کنم ؟
من نمی تونم جم بخورم به خدا
چرا یکی نیس یه کاری بکنه ؟
آرزوم بود که
خرداد 88 بود
اوایلش
بعد می گفتم ، بچه ها بی خیال ، دسبندای سبزتونو در آرین ، شما مسئول جون آدمایی می شین که می میرن
اصلا ریدم دهن سیاسیت
جون آدما وسطه
می فهمی خودخواه عوضی آشغال