WHERE I END AND YOU BEGIN
Tuesday, January 30, 2007
می تونم برات عاشقانه بنویسم
یا داستان
یا ساعت ها صفحه فلسفه چینی
اما من هیچ کدوم از اینا رو ترجیح نمی دم
حتی پست های قبلی و بعدی رو
ترجیح می دم اینجا خالیه خالی باشه
فقط من بمونم و تو
Friday, January 26, 2007
جایی بین من و تویی که پشت کامپیوترامون نشستیم
کیلو متر ها زیر زمین
یه جا هست که ساکته
انقدر ساکت که حتی صدای نفش کشیدن کسی به گوش نمی رسه
-
-
-
...
اون روز به خودم قول دادم مریم باکره رو پیدا کنم و ببوسم
-
-
-
حال چندان خوبی بهم دست نمی ده
وقتی این صفحه رو باز می کنم و می بینم هیچی برای نوشتن ندارم
و الکی
بین جمله
ها
م
فاصله
میندا
زم
-
-
-
تو
تو ؟
-
-
-
بعضی وقتا معمولی
بعضی وقتا گنگ
بعضی وقتا جذاب
بعضی وقتا خواب آلود
بعضی وقتا جدی
بعضی وقتا سکسی
مگر اینکه اینطوریا بتونم وجود بی صفتم رو خوشگل کنم
درست مثل دلقک ها
Thursday, January 18, 2007
اون چشمای وحشیت رو که تمام مدت باهاش دنیاتو می دری ببند
من اینجام ، همین جا
برات لالایی می خونم تا بخوابی
... لا لا لا
-
-
-
شاید فقط یه جنایت کوچیک باشه
بوی خیانت از این شات گان 8 میلی متری بلند می شه
همراه با دود باروت
اما همه چیز درست می شه
و ما باز هم شب به تخت خوابمون می ریم و می خوابیم
بدون تفنگ هامون
-
-
-
یادته ؟
روزایی بود که می شستیم کنار هم سیگار دود می کردیم و راجع به ارزش چیز های دور و ورمون حرف می زدیم
عبارت مهم نیست مثل دم و باز دممون شده بود ، با ته مزه ی سیگار و روشن فکری
آدم هایی که ارزش نداشتن ، خدایی که به هیچ جامون نبود
شاید فقط فکر می کنم که یه روز اونجوری بودیم
یا فکر می کنم که حالا اونجوری نیستیم
می شینم کنار هم
از سلامتی ریه مون حرف می زنیم
و اینکه این نیمکت چوبی که مارو رو خودش نگه داشته چقدر ارزش داره
-
-
-
ساعت یک نیمه شبه
من از خودم انتظاری ندارم
فقط به حرفای خودم گوش می دم
هر چند صدام در نیاد
-
-
-
چشماتو ببند
من برات لالایی می خونم تا خوابت ببره
... لا لا لا لا
Wednesday, January 17, 2007
همه چیز در این دنیای لعنتی هوش ما را به مبارزه می طلبد
همیشه کلمه ای وجود دارد با هجای نبود
نبود در ظاهر زیبا و روشنفکرانه و دروغی که بر هز چه داریم سر پوش می گذارد
نبود ها فضاهای خالی را شکل می دهند
مثل فضای خالی ای که کوزه را به کوزه تبدیل می کند
و باعث چرخیدن چرخ ها می شود
آیا من یک دزدم ؟
نبود ها فضای شکل دهنده ی اکثریتی اند که شکل می گیرند
یا اکثریت ها فضاهای بیش پر ای که نبود ها را شکل نداده اند
من در این دنیا تنها افتاده ام
تنهای تنها بدون هیچ پشتوانه ای که بتوان بر آن نامی گذاشت
زندگی ام آن چنان کریه نیست ولی من صبح ها با منظره ی کبوتر های کارتون های والت دیزنی بیدار نمی شوم
و همین می تواند مرا برای رویا رویی با محیطی که با آن می جنگم ضعیف کند
من خسته ام از انتظار کشیدن برای بیدار شدن در کارتون های کودکی ام
خسته ام از محیطی که اطرافم را گرفته
می خواهم بدوم
پا برهنه
می خواهم صحنه ها برایم تکراری نشوند
حتی کفش هایم
کسی مرا لگد مال نکرده اما من در بدنم کوفتگی شدیدی را احساس می کنم
در دست هایم
در پاهایی که روزی هدف دست معشوقه هایم قرار گرفته اند
خستگی من به مفهوم زندگیه بی مفهومم بر نمی گردم
ولی سعی می کند مرا توجیه کند
احساس خوبی ندارم
تکرار این جمله در ثانیه رخ می دهد : احساس خوبی ندارم
به زندگی ام
هه هه حالا همین وسط پرده رو می کشیم
و گار گردان رو می بینیم که داره گریه می کنه
گوشه ی صحنه پشت یکی از کمد ها قایم شده
چون داستان مزخرفش نصفه مونده
چون حتی یه سیگار
یه سیگار برای روشن کردن تو جیبش پیدا نمی شه
اون منم
دارم گریه می کنم
چون حتی یه سیگار ، یه سیگار برای روشن کردن تو جیبم پیدا نمی شه
برای اینکه زنم توی تماشا چیا کنار یه مرد دیگه نشسته و پاپ کورن می خوره
من دارم گریه می کنم چون اینا رو دوس ندارم
چون طراح صحنه یه آدم آشغال به درد نخوره که هیچی حالیش نیست
چون کوته فکره ، چون منو نمی بینه ، چون حتی نکرد یه ذره رحم ، یه ذره رحم ، به یه کمد بزرگتر که من برم توش با یه نخ سیگار واسه من
خواسته ی بزرگیه تو این دنیای بزرگ ؟
یه نخ سیگار که زیر پا له نشده باشه
یه نخ سیگار که با بی رحمی اونو تا ته نکشیده باشن
که با نا مهربونی اونو تا نصفه خاموش نکرده باشن
اگه یه روز اون کثافتی رو ببینم که این صحنه رو اینجوری چید
خودم می کشمش
Monday, January 15, 2007
من در قصر های گچی ای که ساخته ام خوابیده ام
نزدیک های ظهر ، آفتاب مستقیم بر سردر قصرم می تابد
در خواب غلت می زنم
و تو ترکم می کنی
همین
Monday, January 08, 2007
text
چشم های سیاهت را به دنبال تِکست های سیاه نچرخان
هیچ تکست سیاهی خود را اینجا پرت نکرده است
گاهی وقت ها می بینیشان که روی سفحه ات نشسته اند ، می خوانی شان و لبخند می زنی از فهمیدنشان
ولی حالا حتی به چشم های سیاهت نیاز نداری
این صفحه سیاه سیاه است
بدون هیچ تکست سیاهی برای خواندن
و تنها پر از تکست های سیاه و تو در تویی که با هم عشقبازی می کنند
احساس خوشبختی ات را سر کوب نکن
وقتی کسی تکست سیاهی دارد و آن را می خواند به زیباییش فکر می کند و مفهومش و اینکه یک تکست سیاه خوانده که برایش همه چیز است
ولی وقتی کسی تکست سیاهی برای خواندن ندارد ، صفحه ای سیاه دارد که همه چیز است
پر تر از آنچه برایش قابل درک باشد و این همان نقطه ی ابدیست که در آن گم می شوی
همه ی آنچه متعلق به توست
Tuesday, January 02, 2007
شاید من نقاش بودم با یک قلم مو در دستم . در همین اتاق نشسته بودم ، یکی از چراغ ها خاموش بود . هیچ صدایی هم نمی آمد . من بومم را برمی داشتم و روی میر چوبی ای که رویش نشسته ام می گذاشتم بعد شروع می کردم به نقاشی کردن . شاید یک آدم می کشیدم ، از یک دایره شروع می کردم یک دایره ی خیلی منظم که قرار بود چشم های آدمم را درست کند
شاید یکی از چراغ ها خاموش می شد و این باعث می شد که من نقاشی ام را تیره تر از حالت عادی بکشم . دستم را حرکت می دادم روی بوم ، صدای موسیقی قطع شده بود و من سعی می کردم یک موسیقی بسازم . طرف گوشه ی چشم ها حرکت می کردم و سعی می کردم چشم های وحشی گرگ مانندی را با ظرافت تمام نقاشی کنم . چشم ها و مرکز آنها جایی که نقطه ی دید است نقطه ی اوج آهنگ بود ، قلم موی من روی بوم فشار می داد و سعی می کرد طرح را عمیق تر از چیزی که به چشم می آمد بزند و من اختیاری رویش نداشتم ، انگار در لحظه ای که هر چیز که باید زاده می شد زاده شده بود ، من به گوشه ای زل زده بودم و می رقصیدم
من به نقاشی ای که روی بوم افتاده بود نگاه می کردم ، و به آهنگی که در نقطه ی اوجش ول شده بود . در آن طرف بوم ، نزدیک یکی از گوشه های شمالی یک در دیده می شد به رنگ سفید . و یک آدم که از گوشه ی در روز بوم را نگاه می کرد ، به رنگ سفید . در گوشه ی دیگر قسمتی از بدن نکشیده ای که به چشم ها وصل می شد روی صندلی چوبی ای نشسته بود که انگار سالها بود کنار پارکی افتاده و هیچ کس رویش ننشسته بود ، به رنگ سفید . پاهای دخترک سفید با چشم های وحشی اش خیلی آرام تکان می خورد ، و حالت نشستن بدنش ، کمی نشانه های نا امنی و بی ثباتی را ، در میان سفیدی اش ، نشان می داد .
کمی بعد ، وقتی من بلند شدم تا با موسیقی ای که نواخته می شد برقصم ، جسم سفید رنگ روی بوم هم حرکت کرد و به سمت صندلی سفید گوشه ی دیگر بود به راه افتاد . مرد سفید رنگ دست هایش در جیبش بود . قدم هایش را ، نسبتا با نا امنی و عجله بر می داشت . من ، وقتی نقاش بودم و کنار بومم می رقصیدم ، گنگ و مبهم حس می کردم که که به آخر بازی این صداها نزدیک می شوم . بعد مرد سفید روی صندلیه سفید کنار دختر سفید نشست . دست هایش را به هم زد و چشمان سفیدش را بست و چند ثانیه همه چیز را میان لرزش هایش ول کرد تا آهنگ آرام آرام در پایانش گم شود . همین جا بود که نقاشی تمام شد. من پالت رنگم را شستم و دو چشم وحشی سیاه را دیدم که روی بوم سفید رنگ به همه ی رویاهای سفیدی که بود نگاه می کرد