WHERE I END AND YOU BEGIN
Wednesday, August 15, 2007
akhe to ke nemidoooni man cheghad asheghetam
Monday, August 06, 2007
this is MY fucking post

من همیشه همین طور نگاه می کنم
مثل هزار چشم
یا میلیون ها چشم که در همه چیز پخش شده
من هیچ چیز را آنطور که باید نمی بینم
بعضی وقت ها دست می شوم
بعضی وقت ها ته سیگاری که می سوزد
و بعضی وقت ها هم ذره ی کوچک نور که روی فکری فرود آمده
می تابد و می رقصد و جا بجا می شود
من حالا ذره ی نوری ام که روی ذره ی فکری سوار شده
و از بالای دنیای کوچکی می گذرد و می رود
من هیچ وقت فکر نکرده ام . این چیزیست که روز به روز بیشتر آن را می فهمم
من هیچ وقت به هیچ چیز فکر نکرده ام . تنها فکر ها آمده اند و مرا با خود این طرف و آنطرف برده اند
فکر می کنم این جمله ها به شدت تکراری هستند
و شاید بسیار بدیهی
کسی هست که اینجا ادعایی غیر از این داشته باشد ؟
وقتی به دود نگاه می کنم که در هوا محو می شود
آیا می تونم هیچ چیز جز خود محو شدن را
با تمام وجودم
بفهمم ؟
دنیایی ساخته ام . برای خودم دنیایی ساخته ام که در آن پرواز می کنم
نه . پرواز کردن کلمه ی خوبی نیست
من عمیق تر حرکت می کنم . بیشتر از پرواز . پرواز من با چشم دیده نمی شود
با فکر خوانده نمی شود
تنها احساس می شود . تنها این احساس می شود که من ذراتی ام که می روند و می آیند
نکه ای در آریزونا
تکه ای در دست های تو
تکه ای در قلبی که می تپد
تکه تکه ، این طرف و آن طرف
و تنها احساس که این وجود دیوانه از بودنش حس می کند همین است
پروازی بدون فکر
بدون رنگ ، برون بو ، بدون مکان ، شاید بدون وجود
شاید حتی عمیق تر از وجودی مسخره
جایی که هیچ چیز نیست که بتوان از آن حرفی زد
تنها این طرف و آن طرف می روم
در میان توده ای که هیچ چیزش از من نیست و همه چیزش از من است
مثل مداد های رنگی دختر بچه ای که در کوله پشتی اش تکان می خورند
هر از گاهی جایشان را با هم عوض می کنند
و هیچ وقت ، هیچ کس متوجه این نمی شود