WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, May 30, 2005
هم خونه ییم باز صداش در اومده
آخر خط هم که رسیده باشی ، یه بغض دخترونه کارتو راه میندازه
نصفه شبی دوباره اومده بودن دنبالش .یه دونه دیگه از همون دوس پسر های الکلیه بد بختش
تا صب صدای گریشو شنیدم
چند روزه غذا نخوردیم . من زیر چشم گود افتاده . اما اون حالا حالاحا چربی داره ، تا به زیر چشاش نرسه
Sunday, May 29, 2005
می خندد
می خندد
خنده اش شدید می شود
خنده اش شیطانی می شود
خنده اش وحشتناک می شود
بعد
صدای سوتی صحنه را پر می کند
خنده های او
تبدیل به شکلکی مسخره می شود
تماشاگران از سالن خارج می شوند
و او در خنده های خودش ، محو می شود
Saturday, May 28, 2005
سیم های گیتارم هم انگار زنگ زده
خدا به دادم برسد
Thursday, May 26, 2005
گفت این راهو میگیری ، می رسی به یه سه راهی . اونی که دوست داری رو میری . بعد ، یه سه راهیه دیگس . اونی که دوست داری رو میری . بعد ، یه سه راهیه دیگس . اونی که دوست داری رو میری
بعد ، می رسی
اما من هنوز به سه راهیاش نرسیدم
Wednesday, May 25, 2005
فرياد ، مرا به آسمان ببر . دستهاي خونيم را بشوي و برايم سوگواري کن
فرياد ، اشک هايت بر سر مردم خواهد ريخت . از خانه هايشان بيرون خواهند آمد و دست شکر به طرف آسمان بلند خواهند کرد
. هيچ کدامشان هم شايد دستهاي خوني مرا نديده باشند
فرياد ، کاکتوس هايت را از پنجره بيرون پرتاب کن
و مرا به آسمان ببر
[مرسی ]
Monday, May 23, 2005
همشونو بریز دور
زندگیت و خودت، آینه ان . یه آینه که هر کدوم یه تصویر درست می کنن ، و هر تصویر آینه ی بعدی می شه ، و همین طور عمیق تر می شه
دارم تو خودم فرو می رم
بچه هه امروز زهرشو ریخت . گف رو ماشین خط می اندازم . برگشتیم ، اومد گفت ببین خط ننداختم، شوخی کردم باهات ، یه پولی بده... فال داشت . ازش فال خریدم . خونه که رسیدیم ، دیدیم پشت ماشین یه خطه
یه خط از نفرت
بعد ، فکرشو کردم ، که اگه من نبودم ، یه مرده ی عقده یی بود
اون مرده ی عقده یی بر می گشت ، بچه هه رو می زد ، فالاش می ریخت رو زمین ، فالاشم لگت می کرد ، تخمشم نبود
دارم تو خودم فرو می رم مثله چی
وقتی حتی نمی دونیم حقیقت چیه ... معنی دنیا ها رو نمی فهمیم ، فقط جسممون رو می بینیم و چیزی که بتونیم ببوسیمش ، و بقیه برامون اسم رویا رو دارن
وقتی حقیقت رویا ها و دنیا های دیگه برامون ... بی معنیه
نمی دونم
شاید اگر ندونیم بهتره . اگه فقط زندگی کنیم ، ندونیم و زندگی کنیم، و هیچ وقت هم زندگی نمی کنیم
دلیل اینکه دارم اینا رو می نویسم ، اینه که دارم تو خودم فرو می رم
فکرشو می کنم
بعشی وقتا ، فاصله تا خدا ، فقط یه صلواته ، یا یه لحظه ول کردن
ولی وقتی خدا بیاد ، ولی تو جلوش وایسی ، بگی عاشقتم ، ولی نمی خوام بهم وارد شی ، اونقت جلوت وای می سته
اونوقت شیطان میاد وسط . تو تو اوجه حس قرار می گیری . تو اوجه دونستن
من می دونم ، که واستادن جلوی خدا ، خیلی سخت تر از اونه که بهش ایمان داشته باشیم و همیشه تسلیم باشیم
واستادن جلو خدا ، قدرت می ده . دانایی می ده . قدرت می ده
وایسادن جلو خدا ، دیوانه وار عاشقت می کنه
دارم تو خودم فرو می رم
می شه
برای چند دقیقه از زندگی بیرون اومد
همه چیز رو نگاه کرد
و بعد
در خود
فرو
رفت
شهریور امسال، مواظب خودتون باشین
شاید زلزله بیاد
Saturday, May 21, 2005
هی ببین
من خیلی تنهام
خیلی
باهام دوست می شی ؟
Friday, May 20, 2005

بعضی وقتا فقط حقشه آدم به عشق یه سال پيشش فکر کنه
...فکر کنه . فکر کنه . فکر کنه
...بعد ... دلش بگيره ... دلش تنگ بشه
بغضش بگيره ... کلی بغضش بگيره
بعد ... ببينه دلش واسه اون بغضه هم کلی تنگ شده
بعد ... گريش ... بياد بالا و ... بالا و ... بالا
بعد ... بشينه زار بزنه
Wednesday, May 18, 2005
خدا همینجا می ماند
فرار کنید ، دور زمین دایره شکلتان بگردید ، به اینجا برسید
خدا می ماند
Monday, May 16, 2005
بعد از مرگ
روحم را بسوزانید
نمی خواهم جسمم را بگاید
اسارت دست های خون آلود
خون من
خون تو
کودکانی که به دنیا نمی آیند
شعر هایی که نوشته نمی شوند
دنیای ماست، عزیز من
دستهای ماست
Sunday, May 15, 2005
خون رگ های من
بی رنگ است، کمی مایل به سبز و آبی
پیش کدام دکتر بروم؟
Saturday, May 14, 2005
چشماش رو از نور های رنگی ای که سالن رو پر کرده بود، نیمه باز نگه داشته بود
صدای بوم بومه آهنگ ... "نمره ی بیسته کلاسو نمی خوا..." دستی به موهاش کشید، و با هیجان بیشتری پاهای ظریفشو حرکت داد
پسر دستش رو گرفت و خواست برای باره پنجم بچرخونتش، سر گیجه داشت بد بختش می کرد
امشب هم ، همه ی چشمای پارتی، غریبه بودند
مثله همه ی شب ها ، و همه ی مرد ها
آروم روی صندلیه ی حصیریه گوشه ی سالن می شینه، صورتشو با دستاش می پوشونه، چند ثانیه تنهایی براش حرومه، پسری کنار
"دستش می شینه، با چشمای سرخ و پف کردش و لحنی کش دار، لیوانو می ذاره رو لبای دختر و می گه " خوششششششگلی ... بخور
خسته و دردناک
باید برای فردا شب آماده شه
باید همه ی پارتی ها رو بگرده
همه ی چشم ها رو ببینه
خود کشی هم بهش حرام شده
باید بگرده ، بگرده
روی پوستش، یه "م" توی یه دایره ی باز، حک می کنه
به خونش خیره می شه
و می خوابه
Friday, May 13, 2005
صدا در گوشش می پیچد
او را به اوج می برد
و بالا تر از اوج
او بهترین می شود
نور را می بلعد
Thursday, May 12, 2005
بهشت می خوام
Wednesday, May 11, 2005
تا م می کنه
از کمر
بعد زانوهام
بعد دستام از مچ، و انگشت هام
آخر هم گردنمو
اونوقت سرشو نزدیک می کنه
پشتمو می بوسه
بعد
می ره
من هم گره خورده، همونجا می مونم
نمیاد
نمیاد
فکرام از اون تو بیرون نمیاااااااااااااااااااااااااااااد
اه
پشتت رو نگاه کن ؟
کسی ایستاده ؟
اوکی. ادامه بده
الان می دونی
Sunday, May 08, 2005
ستاره ها سقوط می کنند
از سوراخ های دامن من رد می شوند
زمین می افتند
و
نابود می شوند
Friday, May 06, 2005
ساغر؟
می دونی چقدر دوستت دارم ؟ می دونی بهترین چیزی هستی که وجود داره ؟
می دونی خدا از تو بهتر خلق نکرده ؟ می دونی من نمی خوام از نوشتم این پست تو وبلاگم ناراحت بشی؟ می دونی نمی خوام به نظرت مسخره بیاد ؟ می دونی چقدردوستت دارم ؟
می دونی یا نه ؟ می دونی یا نه ؟
می دونی چقدر معرکه یی؟
می تونیم، همه با هم، فرار کنیم
من و تو و آقا پیره. از چی ؟ از هیچی، از چیزی که دیگه هیچی ازش نمی مونه
ما می خوایم دنیا رو نابود کنیم
Wednesday, May 04, 2005
و دخترکی است چند کوچه بالاتر، در خانه ای بزرگ، با مادر و پدری مرفه و مهربان. در اتاقش روی تختش، خوابیده
دبوار های کرم رنگ اتاق، میر آرایشش، و تخت و میز ست شده ی اتاقش، که ریز لباس ها و کاغذ ها و شلوغیه اتاق مدفون شده اند، دختر را در بر گرفته
شاید نمی داند چه مرگش است. شاید فقط خودخواه است، شاید نمی خواهد خوب باشد، شاید می خواهد دیگران را آزار دهد
ولی دختر، توی تخت خوابش خوابیده، سرش را با دودستش چسپیده، گاهی فریادی می رند، استفراغی می کند، و دوباره بدون آنگه هیچ فکری در سرش باشد، با دیوار هایش زال می زند
شکلاتش هم، فقط چند تا دارد. آنها را هم نگه داشته برای جمعه صبح
دختر، هیجانات اضافی دارد . این را روان پزشک و مادرش ودوست صمیمیش می گویند
او، فقط یک دختره ساده ی اخمق است
دختر احساساتش را گم کرده، کسی نمی داند فریاد هایش برای چیست. نمی داند خنده های بلند بلندش، و گریه هایش، برای چیست، کسی نمی داند احساساتش کجا رفته
کسی نمی داند دخترک ... عاشق بود ؟ عاشق است ؟ دیوانه که نیست
شاید دخترک هیچ وقت ناراحت نبوده، شاید خودش را اینگونه تلقین می کند. شاید پشت نمی دانم هایش، خنده است. شاید دخترک اینطور، راحت تر زندگی می کند. با پوسته داشتن
شاید دخترک خود را نمی شناسد، شاید دخترک... شاید ... شاید
هزار شاید که نمی داند. و شاید می داند، ولی می خندد
خیلی
و دخترک، با چشم های گود افتاده، دیوار هایش را نگاه می کند، بدون آنگه به چیزی فکر کند. هیچ چیز
Tuesday, May 03, 2005
من را در چیزی که آرزویش را دارم غرق کن. آنگونه که بمیرم
مثله او، که هیچ چیز از نور نمی داند ، مگر یک هزارم ثانیه ای که تمام نورهای دنیا بر چشمانش نازل شد