WHERE I END AND YOU BEGIN
Thursday, May 04, 2006
پس فعلا
( همیشه فکر می کردم دوره ی تناسخم پنجاه سالس ، همین)
خدافظ
Wednesday, May 03, 2006
من در اتاقم گم شده ام
پسر مو سیاه قاب عکس به من لبخند می زند
من در اتاقم گم شده ام و انگاه هیچ کس نیست که من و اتاقم را ببیند
انگار کاملا عادیست که اتاق من ترکیده و همه جا را گرفته
چون همه خیلی عادی پایشان را را بین خرت و پرت هایم می گذارند تا زود تر به اتوبان ها برسند
کف اتاقم سوراخ شده
همین طور دیوار ها
من در اتاقم گم شده ام و پسر مو سیاه قاب عکس به من لبخند می زند
چرا به من لبخند می زند ؟
( فردا گذشته ، انگار من هیچ وقت خود را روی تخت خوابم پیدا نمی کنم )
Monday, May 01, 2006
همه چیز بعضی وقت ها انقدر منظم می شن که من می ترسم
از طرفی خیلی وحشیانه لذت می برم