ریچارد: میدانی بخششیدن یعنی چه ؟
آرچی: بخشیدن؟ البته
ریچارد: وقتی چیزی داری می توانند از تو بگیرند
آرچی: دزد ها ؟ همین طور است ؟
ریچارد: اما وقتی چیزی را می بخشی ، آن را بخشیده ای . هیچ دزدی نمی تواند آن را از تو بگیرد ( سرش را خم کرده و دست های پسرش را به گونه اش می گذارد ) وقتی آن را می بخشی برای همیشه از آن تو می شود . همیشه مال تو خواهد بود . بخشیدن یعنی این
-
-
-
ریچارد : گوش کن . او مرده است . روی تخت من . دراز می کشد ، به بدن اش نگاه می کنم که بار ها و بار ها به آن خیانت کرده ام . دوست اش هم داشته ام ، و بر روی آن گریسته ام . و می دانم همیشه بدن او برده ی وفادار من بوده است . آن چه او به من بخشیده ... ( حرف اش را متوقف می کند و کنار در می رود . نمی تواند صحبت کند
رابرت : خودت را عذاب نده ریچارد . احتیاجی نیست . جسم و روح او به تو وفادار است . از چه واهمه داری ؟
ریچارد: ( به طرف او بر می گردد ، تقریبا با خشم) واهمه من از این نیست . از این است که بعد ها به خاطر این که همه اش را برای خودم بر داشتم باید خودم را سرزنش کنم ، زیرا او را تحت فشار نگذاشتم تا آنچه را مال اوست ، نه مال من ؛ به دیگری بدهد ، زیرا وفاداریش را قبول کردم و زندگی اش را از عشق بی رنگ تر . وحشت من از این است و این که من بین او و هر لحظه از زندگی که باید مال او باشد ، بین او و تو ، بین او و هر کس ، بین او و هر چیز قرار گرفته ام . من این کار را نمی کنم . نمی توانم و نخواهم توانست . جرئتش را ندارم
صفحه ی بعد
ریچارد : باید این را هم برایت بگویم . چون در اعماق قلب بی شرمم آرزو می کردم که تو و او در تاریکی ، در شب ، مخفیانه ،رذیلانه و با نیرنگ به من خیانت کنید . تو دوست عزیز من و او . شدیدا و بی شرمانه در این آرزو می سوختم که در عشق و هوس بی آبرو شوم ، می خواستم برای ابد یک موجود ننگین شوم و روحم را بر خرابه های شرم اش دوباره باز سازی کنم
-
-
-
ریچارد ( به برتا) : به خاطر تاریکی اعتقادم نیست که تو را می خواهم . بلکه به خاطر این شک آزار دهنده و بی قرار است . در آرزوی این بوده ام تا تو را بدون هیچ تعهدی ، حتی عشق ، از آن خود بدانم ، تا در جسم و روح و در نهایت برهنگی با تو یکی شوم . و حالا دیگر من از رمق افناده ام برتا . این زخم مرا از رمق می اندازد
-
-
-
این نمایشنامه اونقدر رو دلم مونده که باید یه کمشو اینجا تخلیه کنم . بر خلاف نقدی که روش نوشته شده ، شخصیتاش به طور جنون انگیر ، و به معنای کلمه جنون انگیز ، قابل همذات پنداری ان ، و در مواقعی بیش از ححد دوست داشتنی
در ضمن من شباهت وحشتناکی بین ریچارد و ساغر می بینم :دی