WHERE I END AND YOU BEGIN
Sunday, December 31, 2006
حوصله معنوی شدنو ندارم ، معنوی شدنم بوی خون می ده
-
-
-
فکر می کنم باید چیزی برای خودم دست و پا کرده باشم یه نگاه می ندازم به دستام به بدنم به تصویر بیش از حد شفافم تو آینه ولی هیچ کدوم از اونا اونطور که باید باشن نیستن
این جمله رو دوست دارم : اینوطور که باید باشن نیستم . شاید این مشکل منه که از هرچیزی یه انتظار دست نیافتنی دارم شاید یه بهونه که به خاطرش بشینم پای کامپیوتر و بگم : هیچ کدوم اونطور که باید نیستن
دستمو از زیر این چونم بر می دارم و می ذارم زیر اون یکی چونه . منتظرم که طبق پیش بینیم ، الان یهزامبی که از سیبری راه افتاده و چند دقیقه پیش خونه شما بوده بیاد و اون مزخرفات رو تو روح من حلول کنه
از آهنگی که داره دانلود می شه 50 در صدش مونده . بعد شاید ما با هم کر شیم . یه زامبیه دیگه مثلا از جنوب هند بیاد تو اتاق من بعد هم بیاد در خونه ی شما و بعد ما کر شیم
آه عزیزم کاش می دونستی چقدر احساس می کنم که بد ام . دوست دارم پیش تو باشم . هر لحظه و هر ثانیه خیلی نزدیک تر از چیزی که بهش فکر کنی . جای یک صدم ثانیه هم ازت دور نباشم انقدر بهت نزدیک باشم که فرصت فکر کردن نداشته باشم
Friday, December 29, 2006
یادته دنبال لباسام می گشتم ؟
مثه بچه ها
-
-
من خلوص این لحظه هایی که توشم رو با هیچ کی دیگه نمی تونستم پیدا کنم
ازت متچکرم
-
-
آخه من نمی دونم کامو این جملشو چجوری گفته که از وقتی خوندمش همش می کوبه تو مخم : فکر کردن آغاز زوال آدمیست
Tuesday, December 26, 2006
نه جدن چه خبر ؟
Monday, December 25, 2006
کسی یک لیوان آب به من بدهد
چیز زیادی نمی خواهم ، یک لیوان آب
کمتر از اشک هایی که برای عشقتان ریخته اید
من فقط تشسنه ام
و تنها یک "صفت" ام که راه افتاده ام بین شما
نه عاشقم می شوید نه عاشقتان می شوم
من فقط تشنه ام
و یک لیوان آب می خواهم
Sunday, December 24, 2006
تولدت مبارک
چند وقته حرف نزدم ؟
-
-
-
هیج کس نمی تونه به من بگه کدومم
یه عدد شیش ، یا یه دو
من راه می رم . نیشمو باز می کنم وقتی کنار رفیقم راه می رم
و هیچ کس نمی دونه که من یه شیشم ، یا یه دو
کتاب می خونم
راه می رم و باز هم راه می رم
با دستای توی جیب یا بیرون
من به رفیقم فکر می کنم ، به خودم
و هیچ وقت ، هیچ وقت نمی فهمم یه شیشم یا یه دو
من حرف می زنم و فکر می کنم
به این که می تونم یه شیش باشم یا یه دو
و بعد خودم نمی فهمم چجوری ، از کجا ، یهویی
یه دونه اشک می افته رو دستم
شاید داشتم به تو فکر می کردم
شاید هم به یه تاس
که تو خلا ول شده
و حتی تو هم اونجا نیستی که جذبش کنی
-
-
-
دیدی مثلا نشستی تو اتاقت
به این فکر می کنی که نشستی تو اتاقت
بعد یهو فکرت با فکر کلی آدم دیگه که تو اتاقشون نشستن و به این فکر می کنن که تو اتاقشون نشستن ، گره می خوره ؟
دیدی یهو الکی وقتی راه می ری تو خیابون
نور بعضی پنجره ها یهو می زنه تو چشمت ؟
شاید اونا دارن فکر می کنن ، به اینکه نشستن تو اتاقشون
تنهای تنها
-
-
-
Saturday, December 09, 2006
شاید وقتش بود که راه آخرو انتخاب کنم . راهی که بهش اطمینان کامل داشتم شاید چون نمی دونستمش . دونستن همه چی برام گرون تموم شده بود من حتی دونسته های خودمو می دونستم . همیشه وقتی خودمو تو بازی شطرنج می دیدم یه سرباز بودم . یه سرباز که از گوشه حرکت می کنه بدون اینکه دیده شه . سربازی که حتی بازی هم نمی کرد و فقط روی لبه ی شطرنج قدم می زد . شاید همین بازی نکردن باعث شد که هیچ وقت یه سرباز واقعی نباشم تو شطرنج . من نیاز به یه نا شناخته داشتم چون همه چیز بیش از حد برام شناخته شده بود . تا وقنی نیازی وجود داشت من هم بودم . همین جاها بودم هر جا بد بختی بود هر جا فقر بود من بودم برای یه سکه برای بدست آوردن یه تیکه نون باید می جنگیدم تا سربازی نباشم که حتی شطرنج هم بازی نمی کنه . شاید یه سر باز طرد شده مثل صد ها سرباز طرد شده ای که تو تبعید گاه ها خودشونو کشتن . دیدن همه چیز ، بی نیازی نسبت به همه چیز ، و این فقط یه طرف قضیه بود . سر بازا خودشونو با نبودن یه سرباز وفق می دن . عاشق ها خودشونو به نبود یه معشوقه ، مادر ها با نبود یه فرزند . تا وقتی حس می کنی که داری قدم می زنی . خیلی آروم انگار هیچ عجله ای نداری برای بدست آوردن یه سکه . انگار قرار نیست گشنت شه ، بری دزدی برای یه تیکه نون . سربازی که داره خودش قدم زنون می ره طرف تبعید گاهش
Friday, December 08, 2006
کسی که یک زخم روی پوستش دارد صورتش را در هم می برد و به این فکر می کند که زخمی روی شانه اش دارد که می سوزد
کسی که یک زخم عمیق روی پوستش دارد صورتش را در هم می برد و به این فکر می کند که زخمش می می سوزد و این سوزش نشانه ی خطر از دست رفتن خون و زرد شدن چشم هاست و می ترسد
کسی که در میدان جنگ پایش را از دست داده صورتش را در هم می کشد و فریاد می زند چون در میان فریادش ترس و درد را مدفون می کند انگار می داند تا چند لحظه ی دیگر نه خونی وجود دارد که برود و نه مغزیکه با این فکر ها تغذیه کند
کسی که در مواجهه با مرگ خود قرار می گیرد فریاد می کشد بدون اینکه هیچ کدام از معنی های زندگی اش برایش معنی دار باشند و این همان نقطه ی بحرانیست که به آن جنون می گویند وقتی کسی فریاد می کشد فقط برای اینکه می خواهد صدای فریادش را بشنود
-
-
-
شخصیت داستان من وقتی شماره ای را عوضی می گیرد
و پسر بچه ی آن طرف گوشی با ساده ترین لحن ممکن می گوید : خانوم اشتباه گرفتین
شروع می کند به رشد کردن انقدر که از داستان من بیرون می آید
و انقدر مرا نگاه می کند که گریه ام می گیرد
Sunday, December 03, 2006
حالا سعی می کنیم این آهنگه ، بارون رو گوش نکنیم
جددن سعی می کنیم گوش نکنیم
ولی مگه می شه
-
-
-
شاید تقصیر دخترای تو مهمونیه بود ، وقتی اومدن لباشونو چسپوندن به گوشم بعد آروم یه چیزی گفتن و زدن به چاک . کی می تونست صداشونو بشنوه ؟ کی می تونست صداشونو بشنوه و بعد بیاد بگه هی ، من صداشونو شنیدم ؟ وقتی اونا همیشه گنگ تر از چیزی که باید حرف می زنن . بعد هم زدن بیرون . من مست نبودم ، اونقدری مست نبودم که نتونم با ماشین دنبالشون کنم اما اونا نبودن . هر جا می رفتم بوشون میومد ، بوی اون عطر لعنتی ای که همیشه به خودشون می زدن همه جا پیچیده بود . ولی کی می تونس پیداشون کنه ؟ فکر که می کنم بهش ، می بینم یادم نرفته چی می گفتن . یه سری آوای بی معنی . یه سری آوا از جنش خیانت ، شهوت ، هر چیزی جزچیزی که باید باشه . اونا فقط یه سری صدای ترغیب کننده بودن . یه سری بو که ادمو حتی تو مستی هم دنبال خودشون می کشید . آخه کی می تونه صاف وایسه و بگه هی ، من شنیدم صداشونو ؟ شاید یه شهوت همیشگیه ناب . مثل پکای آخر به سیگار . آخه کدوم احمقی می تونه مثل من تشبیه کنه واقعیتای گس و تلخو ؟ شاید فقط باید راه می رفتم . باید گاز می دادم تا فکر کنم قراره بهشون برسم ، وقتی در واقع هیچی نبودن . هیچی جز یه خواسته ، مثل یه بو ، مثل صدایی که انقدر آروم تو گوشت خونده شه ، که با اینکه تو حس کنی همشو شنیدی بدونی هیچی ازش نفهمیدی و بخوای بفهمی . شاید همین باشه . شاید هم یه چیزه دیگه . همه دیدن ، اما کی می تونه بگه . صدای خفه ی بلعیدن هوا در پک آخر سیگار قهوه ای
Friday, December 01, 2006
The nostalogic song :

This is my December
This is my time of the year
This is my December
This is all so clear
-
This is my December
This is my snow covered home
This is my December
This is me alone
-
This is my December
These are my snow covered dreams
This is me pretending
This is all I need
و بزرگ ترین مشکل اون آدما این بود که حتی وقتی خودشون نمی خواستن هم رد پاهاشون روی برف می موند
هر چقدر هم نامرئی بودن
یا بی سر و صدا
-
-
-
روزی که مسیح مرد
همه ی آنهایی که به او ایمان داشتند برایش گریستند
و همه ی آنهایی که به او ایمان نداشتند ، ایمان آوردند
-
-
-
-فاکینگ سانسوریشن-
-
هی رفیق
این جمعه ها بد جوری سر درد آورن
مخصوصا وقتی که یه نخ سیگار هم برای دود کردن نباشه
...