WHERE I END AND YOU BEGIN
Saturday, April 30, 2005
وقتی چشمهایت را می بندی، مرا نمی بینی
زشتیم، کثیفیم، نفس هایم را نمی بینی
در عوض رویاهای خودت
زیباست
Thursday, April 28, 2005
ماشاللا تفمم حلال
Wednesday, April 27, 2005
سوراخی درمغزم هست
که شما ندارید
و من از درون آن دنیایتان را نگاه می کنم
. و چشم های خودم را
Monday, April 25, 2005
زندگی این است که
تو را در مقابلم قرار دهند، و من به جای پرستشت، موهای سفیدت را بشمارم
مثله وقتی که زندگی را در مقابلم قرار دهند، و من برای تو داستان بنویسم
می جنگیم، برای میهنمان، برای عقایدمان، برای دوست دخترمان
برای تحمیل کردن
برای تحمیل شدن
چاله بکن
چاله ی بزرگ. رو قله ی کوه .نوکه نوکش، که همیشه غیر قابله دیدنه
می تونی کله عمدتو بذاری روش، و عشقتو، تا وقتی به نوکه قللت رسیدی، بیفتی پایین . پایین تر از جایی که قبلشم بودی
مثل من
Saturday, April 23, 2005
اول
آسیاب بادی می چرخد
کودک با عروسکش بازی می کند . می رقصد و می چرخد و می خندد
دوم
باد می آید . داغی را از خاک های کویر بلند می کند و به صورت کودک می کوبد
کودک گریه می کند . و آسیاب با سرعت بیشتری می چرخد
سوم
باد شدید تر می شود. سرعت اسیاب سرسام آور شده . کودک در باد معلق است
چهارم
بدن کودک لا به لای پره های آسیاب له شده . باد با هو هوی ضعیف خاموش می شود
پنجم
عروسک زیر خاک مدفون شده و پاپیون قرمز رنگ موهایش از سطح کویر قابل شناسایی است
آسیاب سکوت کرده . نمی چرخد
Friday, April 22, 2005
می دونستین ؟ من 15 سالمه
Thursday, April 21, 2005
کاکتوس هایم زیادی آب خوردند . نتوانستند با ذات اکتسابیه خود مبارزه کنند . کپک زدند . مردند
کاکتوس هایم زیادی آب خوردند . نتوانستند با ذات اکتسابیه خود مبارزه کنند . کپک زدند . مردند
Wednesday, April 20, 2005
یادگاری ... خداحافظی
Saturday, April 16, 2005
اشک دخترک لغزید
...جویباری راه افتاد، و دریایی، و اقیانوسی
که نه دخترک در آن غرق شد، نه مَرد
...چون آنها، قبلا، مرده بودند
دختر، کلیشه بباف
اینجا حراج احساس است
احساسات دست دوم
Thursday, April 14, 2005
ابر ها ، ببارین
شاید روی من کم شه
.بخوابم
Wednesday, April 13, 2005
این پنجاه سال بالای وبلاگه رو سلکت کنین، خوشگل می شه ، حال ببرین
حلقه ها شل شده اند
داغ شده اند، نور خورشید است
که می سوزاندشان
بوی خوب می آید
بهار شده ؟
پس دسته گل من کجاست ؟
آینه ها هم
... من
فقط چمدان لباسهای پشمی ام را زیر برف مدفون کردم
کم بود ؟
آینه های شهر را چه کسی شکسنه؟
Saturday, April 09, 2005
صدای نفس هاشو می شنیدم
سکوت بود، سکون بود
صدای قلبشو می شنیدم
با قلب من ضد ضرب می زد
کوه ها ریحتند
از بوم بوم قلبش
صدای سنگ ها اضافه شد
و تریلی ها و ماشین های شهر داری
و فریاد مهندس ها برای بازسازی غار ما
و جاده ی خودشان، آدم های لعنتی
اون مجبور شد صدای قلبشو کم کنه
تا کوه ها دیگه ریزش نکنن
و من به مهندس ها و آدم ها و رانندی های تریلی فحش بدم
Friday, April 08, 2005
یکی یکی از روی پله ها می پره
می رسه اون پایین . کنار هزار تا جسد تیکه پاره ی آدم ها
یه آدم دیگه اون بالا چشماشو می بنده
و می پره، از بالای پله ها ، همشون ، از بلند ترین نقطه
و جسد قرمز رنگش که تو اصطکاک با هوا سوخته
با صدای "تلپ" روی کپه ی کنار دست اون آدمه می افته
که دهنش از ابهت جهان باز مونده
Tuesday, April 05, 2005
ماه آروم در خونه رو می بنده. هوای گرم خونه به صورتش احساس خوبی می ده. کاپشن برفیشو در میاره و خودشو رو کاناپه ی کنار شومینه پهن می کنه
*
ساعت 8/5 ه. بلند می شه و لیوان بزرگشو پر می کنه از چایی . طبق عادت همیشگیش کانالای تلویزیون رو عوض می کنه، بدون اینکه توجهی به برنامه ها داشته باشه .
عوض کردن کانالا تموم می شه و اون به لیوان چاییش خیره می شه
*
... الو؟ -ماه؟خودتی؟ -سلام عزیزم-
*
کاپشنش خیس شده . برفا رو از روش نتکونده بود . می پوشتش و از خونه بیرون میره . چند تا خیابون فاصلس . حتما تو یک ساعت و خورده یی که مونده به موقع می رسه ... از دکه ی سر خیابون یه بسته سیگار طعم دار می خره
*
ببخشید چند دقیقه دیر رسیدم، فک کنم سر خریدن همین، یه خورده معطل شدم
خورشید سرشو تکون می ده ... یعنی مشکلی نیست . و کتابی رو از کیفش در میاره .این همون کتابس که بهت کفتم. من عاشق فصل دو شم ... اما دهشم قشنگه، تو خوشت میاد
ماه تشکر می کنه
برف ها کف خیابونرو گل کردن. راه رفتن کمی سخت شده . ماه سیگار بعدی رو روشن می کنه
*
خورشید: مرسی اومدی ... فک نمی کردم بیای ... خیلی غیر منتظره بود
ماه : نمی دونم عزیزم ... میای بریم؟
*
خورشید با یه حرکت سریع لبای ماه رو می بوسه
جیغ زنان با سمت ماشینش می دوئه .شات گانش رو از تو داشبورد بر می داره ...
ماه یه پک عمیق به سیگارش می زه، چشماشو می بنده و دودشو بیرون می ده
تو صورت ماه شلیک می کنه . خورشید هنوز جیغ می زنه
*
کتاب چند قدم اونور تر افتاده ،فصل دو و ده رو باز می کنه .. ورق هاشو می کنه، و کتاب رو باز روی بدن خون آلود ماه می اندازه
از دکه ی سر خیابون یه بسته سیگار طعم دار می خره و از مرد سیگار فروش آدرس تزدیک ترین فاحشه خونه رو می پرسه ...و ادامه می ده
*
...
Sunday, April 03, 2005
حساسيت بهاره ي مهربان و عزيز
به جمع دوستانه ي من خوش آمدي
با تقديم احترامات
ياسمن
(آآآآآآآييي.... پوف)