WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, February 26, 2007
در پیاده رو قدم می زدم ، به کپه ورق های روی میزم فکر می کردم و مهمانی ای که دوست دخترم ترتیب داده بود ، باید قبل از ساعت شش دوباره از همین کوچه بر می گشتم ، با این تفاوت که همه ی کاغذ ها را مرتب کرده ام ، کادوی کوچکی خریده ام و به 12 نفر اول لیستم تلفن کرده باشم . زندگیه شلوغی شده ، واقعا شلوغ
به این فکر می کنم که تا چند دقیقه ی دیگر به دفتر کارم می رسم ، منشی عینکی باز هم میرسد که چرا تاخیر داشته ام و من باز هم می گویم به خاطر ترافیک ، هیچ وقت هم دروغ نمی گویم ، ترافیک چیزیست که همه جا پیدا می شود ، بیشتر از همه هم در مغز من . بعد به اتاقم می روم و با کپه ی کاغذ ها مواجه می شوم ، از همین حالا می توانم سر فصل های تمام کاغذ های مسخره را حدس بزنم و می توانم مطمئن باشم که روان نویسم در کشوی سمت راست است و من بازش می کنم و بدون لحظه ای تامل شروع می کنم به امضا کردن ها تشکرات و تعهدات . کادوی دوست دخترم ، احتمالا شیشه ی کوچکی عطر باشد ، شاید هم یک دستبند یا گردنبند یا همچین چیز هایی . بعد دوباره باید همین کوچه را بر گردم
به اطرافم نگاهی می اندازم ، پلیسی چند متر آنطرف تر کسی را جریمه می کند که از او خواهش می کند او را ببخشد . یک دختر و پسر در گیریه لفظی دارند ، مردی آن طرف منتظر تاکسی ایستاده و ساعتش را نگاه می کند ، روز نامه فروش کنای ماشین ها می رود ، زنی سیگارش را روشن می کند ، فکر می کنم که وقتی من بر می گردم ، آیا همه ی این ها هنوز به کار خود مشغولند ؟ یا سراغ کار دیگری رفته اند تا با چند ساعت تاخیر دوباره همین کار ها را تکرار کنند ؟ دعوا کنند ، سیگار روشن کنند ، روزنامه بخرند
در همین فکر ها بودم ، کمتر از صد متر مانده بود به دفتر کارم ، که اتفاقی رخ داد که مرا اینجا کشاند ، اتفاق زیاد عجیبی نبود ، تنها دختری بود با موهای سیاه و ناخن های بلند و لاک نزده ، که زمین را نگاه می کرد و از کنار من گذشت ، و بوی خیلی خاصی می داد بویی که هنوز ته دماغم مانده ، در واقع من هم می دانم که اتفاق خاصی نبود ولی انگار می دانم که آن دختر هیچ وقت ، هیچ وقت دیگری از این خیابان رد نمی شود و این بو را در هوا پخش نمی کند و من دیگر هیچ وقت او را نمی بینم
می دانم که بر خلاف سنگ فرش خیابان و ماشین هایی که جریمه می شوند و روز نامه فروش ها و زنانی که سیگار روشن می کنند و کاغذ های روی میزم و دوست دخترم ، دیگر هیچ وقت ، هیچ وقت آن دختر را نمی بینم
Tuesday, February 20, 2007
کی فکرشو می کرد
یه روز می شینیم ، حرف می زنیم و حرف می زنیم و حرف می زنیم
تا خوابمون ببره
-
-
-
وقتی یکی یکیو می بینه ، بعد می دوئه طرفش تا بغلش کنه
اون راهه که بینشونه و توش می دوئه
یکی از مقدس ترین جاهای روی زمینه
-
-
-
part 3
there is me
writing 3th part
just for being a part that says
there is a "me" here
writing this
Saturday, February 17, 2007
چشم هایش را می بندد و دوباره باز می کند . شاید چیزی اشتباه شده ، سرش را کمی تکار می دهد تا شاید افکار در هم ریخته تکانی بخورند ، شاید لیونی آب کار را درست کند ، اصلا شاید باید لیوان آب را روی سر و سینه اش خالی کند ، شاید اینطوری چیزی جا به جا شود و سر جای خودش برود ، انگار چیزی سر جایش نیست و هست ، انقدرجایی که جایش نیست چسپیده و محکم شده که باید به آن تسلیم شد
آه بله تسلیم می شود و می نشیند و سعی می کند ترتیب جدید را در ذهنش مرور کند اینکه هیچ چیز جدیدی قرار نیست اتفاق بیفتد انگار هیچ چیز جدیدی قرار نیست اتفاق بیفتد و حالا می تواند برای یک بار هم که شده در زندگی کوتاهش قدم بزند . تمام اتفاقات ، جاده ای یا بهتر بگوییم دره ای عمیق در فکر او شده اند و حالا اولین فرصت است برای راحت قدم زدن ، قدم زدن در کوچه هایی که کودکی اش را در آرزوی آنها گذراند خیابان هایی که در آنها زمین خورد و جاده هایی که هیچ وقت ، هیچ وقت به ریل گاردش توجه نکرد و با سرعت تمام در آن راند ، با سرعت تمام در آن راند تا روزی به اینجا برسد ، اینجا که ما هستیم ، شاید جایی در همین جا ها که ما هستیم در حالی که هیچ چیز سر جای خودش نیست و هیچ ، هیچ اتفاق جدیدی نمی افتد و تنها باید قدم زد . یا می تواند به سنگ ریزه ها و نقاشی های روی دیواره نگاه کند ، نقاشی هایی که گذرانده بوده ، اینکه هیچ اتفاقی نمی افتد و حتی پاهایش هم احساس خستگی نمی کنند لذتبخش تر است یا دیدن بوسه هایی که بر لبان غریبه هایی می زده که حالا روی دیوار ها خوابیده اند ، بله بوسه ها و هم آغوشی های پساپس و سیگار هایی که یکی پس از دیگری روشن می شدند هیچ کدام سر جایشان نیستند و حالا به این جاده ی باریک پناه آورده اند وقتی پسر بچه ای در آن قدم می زند با کلاه آفتابی قرمز آبی که در هفت هشت سالهگی به سر می گذاشته . حالا روی زمین می ا فتد و می لغزد و راه می رود . راه می رود ، شاید همه چیز فقط راه می روند ، همه از بچگی راه می رفته اند بدون اینکه ببیند کسانی را که به آنها تنه می زدند ، تنه می زدند ، محکم ، آنها را به زمین پرت می کردند ، به خاک و خون می کشیدند و می رفتند .
بعضی ها آرام می رفتند و بعضی ها تند . من برزخ را تصویر نمی کنم بلکه تنها یک خیابان است یک خیابان چند طرفه می توانی از لا به لای سنگ ها وارد شوی یا از زمین و ببینی هر چیزی را که ندیده بودی ، ببینی گریه های مردانی که روی زمین مرده اند و هیچ ندارند جز نطفه ای در بدن دیگری ، شاید غلو می کنم ولی اینجا هیچ اتفاقی نمی افتد ، هیچ کس منتظر هیچ آینده ای نیست بلکه اینجا هر چه تا به حال بوده ، هست و تو می توانی آرام باشی ، آرام آرام ، تمامی کسانی که ترک گفته ای و تمامی آنهایی که تو را ترک گفته اند کنارت اند برای یک عکس یادگاری ، یک عکس یادگای که با گذشته ات بگیری و فکر کنی که دیگر هیچ وقت ، هیچ وقت نیازی نداری در جاده ها انقدر تند برانی که ریل گارد رنگارنگ از دیدت محو شود
Thursday, February 15, 2007
ابخند می زنم و می نویسم
وقتی که به تو فکر می کنم
همه چیز همینقدر ساده پیش می ره
اندر پیامد ولنتاینیش
-
-
-
ولی حالا از ولنتاین هم که بگذریم
از قیافه ی این وبلاگم که بگذریم
اصلا از هر چی هم که بگذریم
از تو نمی شه گذشت
ادم انقدر روت استاپ می کنه تا خوابش ببره
-
-
-
هه هه خوب مثینکه هیچ جوری نمی شه گذشت
از این ولنتاین یا هر چیز بامزه ی دیگه ای که هس
حتی با یه من ادعای روشنفکری
خلاصه من اینجام که لبخند بزنم و
همین شر و ورا رو تحویل بدم
از رفیقت نا امید نشو
آخه هر کار می کنه ، نه می تونه از فکرت بگذره ، نه از خودت
نه از نوشتن این پست ها برات
-
-
-
مستیه دیگه ، چه می شه کرد
آدم انقدر روت استاپ می کنه تا خوابش ببره
Friday, February 09, 2007
دارم به قله صعود می کنم
همه چیز در بالا ترین حد خودشه
حتی فشار بوسه ها
کم کم نوبت ماس که بهمن شیم و
بریزیم پایین
-
-
-
دیدی کلمه های سنگین چقدر خوب به دهن می شینن ؟
-
-
-
2.
اگه یه روز که راه می رفتی یه دختره رو دیدی که رو پیشونیش نوشته : وفادار
اگه دیدی دستاشو تو لباسش قایم می کنه و قدماشو تند بر می داره ، بهش لبخند بزن
یه لبخند کوچیک ، نه بیشتر از اونی که بخواد وفاداریشو بشکونه
می گن چشماش سیاهه سیاهه
انقدر سیاه که نمی تونه هیچ چی رو تو خودش نشون بده ، انقدر سیاه که نمی تونه عکس اون دستایی که می خوان وفاداریشو بشکونن منعکس کنه
می گن قدماشو نسبتا تند بر می داره
می دونی ، من زیاد نمی شناسمش
اما شاید تو یه روز وقتی عشقتو بغل کرد بشناسیش
پس بهش لبخند بزن ، یه لبخنده کوچیک
-
-
-
تو راس می گی
همه چی همون نگاهس