WHERE I END AND YOU BEGIN
Sunday, August 29, 2010
You and me , 4 mounths later
یکی از میز های دو نفره ی کافه هنر ، ساعت 6 ، سه شنبه
دختر ، به دست های پسر نگاه می کند . خاطرات مثل طوفان از جلوی چشم هاش می گذره . دست ها ، روز اولی که همدیگه رو دیده بودن ، دست ها تو جیب شلوار ، دست ها یک سال بعد ، تو دست های دختر ، وسط رودخونه ، دست ها دو سال بعد ، روی صورت دختر ، حرکت آروم و خجولانه به طرف گردن ، دست ها سه سال بعد ، توی مهمونی ، در خال دقصیدن ، دست ها وقتی سیگارتو روشن می کرد ، دست ها توی ماشین ، دست ها ...
بعد تصویر های محو و خیالی ، دست ها در حال گرفتن شماره ای که ازش بی خبری ، دست ها روی صورت کسی که ازش بی خبری ، حتی خجولانه هم نه ، دست ها روی بدن دختری که باز هم ازش بی خبری
دست دختر کمی عصبی طرف پاکت سیگار می ره ، صرفا محض قطع فکر های آزار دخنده ی پیشین
پسر ، مقدم رو صدا می کنه ، مقدم میاد و می گه کم پیدا بودین ، غیبت خوردین ها ، و پسر نگاه زیر چشمی مقدم به دختر رو می بینه . پسر حدس ی زنه که دختر اونقدری باهوش نبوده که کافه ی یگه ای رو برای قرارش انتخاب کنه ، بر خلاف پسر . با خونسردی و غرور جواب لبخند مقدم رو می ده . سعی می کنه حدس بزنه که دختر با کی اومده بوده ، کمتر از چند ثانیه به حواب می رسه ، و مطمئنا جواب غلط ! ا
پسر قیافه ی دختر را ور انداز می کنه ، موهاشو های لایت کرده . دختر رو دوست داره ، هنوز هم دوستش داره ، ولی این دوست داشتن ، امروز و در این لحظه ی خاص چه معنی ای داره ؟ آیا همیشه این دوست داشتن به معنی اینه که می خواد با اون باشه ؟ می خواد دوباره رابطه ای رو که چند سال داشته با اون بدست بیاره ؟
فکر می کنه به این مدت ، چیز های زیادی رو که تو زندگی دنبالش بوده ، تو همین مدت کوتاه بدست آورده . تو این مدت ، وقت هایی رو که دوست داشته کتاب خونده ، دقت هایی رو که دوست داشته باشگاه رفته ، بدون اینکه مجبور باشه سر طهر بره و با دوستهاش دعوا کنه ، برای اینکه به قرارش با دختر برسه ، وقت هایی رو که بی خیال تو خیابون ساعت ها رانندگی کرده ، و محض تنوع و بدون هیچ ولیل خاصی دختری رو سوار کرده که بعد از 5 دقیقه از اشین بیرون انداختتش ، و اینکه تمام این کار هارو کرده بدون اینکه هیچ جای فکر نگرانی ای داشته باشه ،دنبال توجیح یا توضیح دادن برای کس دیگه ای باشه
پسر تو این مدت زیاد به این قضیه فکر کرد ، مخصوصا این روز های آخر ، که چه دلیلی برای بودنش با دختر داشته ؟ مطمئنا اون رو دوست داشته ، ولی رابطه ای که با اون داشته خیلی وقت ها براش آزار دهنده بوده . محدودیت ها ، توضیح دادن ها و خود داری کردن ها از کارهایی که واقعا و روحا به انجام اون ها نیاز داشته . دختر دیگه ای توی دنیا پیدا نمی شه که بتونه اون رو دوست داشته باشه ، و رابطه ای باهاش داشته باشه که کمتر آزار دهنده باشه ؟ فکر می کنه ، دختر همیشه زیادی پر توقع و سلطه طلب بوده . و پسر ، وقتی باهاش دوست بود ، مثل اینگه تو جریان رودخونه ای افتاده باشه فقط کشیده می شد و می رفت ، برنش به سردی آب و زخم هایی که سنگ ها رو تنش می ذاشتن عادت کرده بود ، ولی جالا ، تعد از چند ماه دوری ، می تونست به اراده ی خودش دوباره تو اون رودخونه بپره ؟
-
فکر می کنم فعلا کافی باشه
Tuesday, August 24, 2010
خلق کردن
ارضا کننده ترین اتفاق ممکن است
نقطه
-
شب ها ، احساس می کنم باید کاری کنم . باید نشونه ای بذارم ، برای اینکه زنده بودنم بهم ثابت بشه. گاهی وقت ها مداد بر می دارم و می کشم . گاهی وقت ها هم می نویسم . مهم نیست که چه نظری راجع بهشون داشته باشی . این ها تکه هایی از وجود من هستن ، که با دست و دلبازی به دنیا تقدیمشون می کنم ، و هر بار ، انگار نه تنها چیزی رو از دست نمی دم ، بلکه برای وجودم به دستشون می آرم ، خودم با دست های خودم می سازم و روز به روز این توده ی دیوانه وار و مخرب رو گسترش می دم
-
یک ساعت پیش ، یه مداد ب6 و یک کاغذ سفید داشتن به زندگی آروم خودشون توی کمد من ادامه می دادن . حالا ، یه مداد ب6 شکسته و کاغذی که تبدیل به مدرک جرم شده ، دارن به وضعیت جدیدشون عادت می کنن . ما آدم ها همیشه همین کار رو می کنیم و از نتیجه ی کارهامون بسیار راضی هستیم .دیوانه وار در حال تغییر دادن همه چیز هستیم ، برای اثبات زنده بودنمون . خیلی وقت ها بدون اینکه مقصد خاصی رو دنبال کنیم ، فقط حرکت می کنیم و حرکت می دیم . من باید اعتراف کنم که این حالت آخر رو بیشتر از همه چیز دوست دارم . رانندگی تو اتوبان ها ، بدون اینکه مقصد خاصی داسته باشم . حرف زدن و بحث کردن ، بدون هیچ پایان در نظر گرفته ای ، و مثلا ، وبلاگ نوشتن ، بی دلیل ، بی هیچ دلیلی جز حرکت دادن انگشت هام
-
و بعد ، آروم آروم شروع می کنه به ته نشین شدن
همه چیز
-
ما همه همون ذرات در حال ته نشین شدن می شیم . قلبمون آروم تر می زنه ، نفس هامون کشدار و بلند می شه ، بعد از اون لحظه هایی که نفس نفس زدن و ضربان قلب و انقباض روحت ، داره می کشتت . همه ی لحظه های بحرانی همینطوری به پایان می رسن ، آروم می شن ، یه جوری که هیچ کس نمی دونه
-
من دوست داشتم نقاش بودم
همه ی دنیا رو می کشیدم ، اونطور که دلم می خواست بکشم
کاری هم به کار دنیا نداشتم
-
بومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
کی اینجاس ؟ کی این صدا رو شنید ؟
بومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
صداهایی در دنیا هست که از فرط بلند بودن شنیده نمی شن
و صداهایی که از فرط آروم بودن
اولی صدای روح منه
دومی تو
-
بوممممممممممممممممممممممممممممممممم
اول این بود
بعد قضیه ی اون ته نشینیه
بعد دوباره بوممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
حتی بلند تر
-
و بعد ، باز هم ، ته نشین می شیم
این بار کنار هم
Tuesday, August 03, 2010
مرد ، زل زده به دیوار رو بروش . چند دقیقه ای هست که زل زده ، و الان تازه فهمیده که غبار خاکستری روی دیوار ، جای قاب عکسیه که چند لحظه پیش ، در اثر برخورد لیوانی که خودش پرت کرده بوده ، به زمین افتاده
زن ، آروم سرشو بلند می کنه . می خواد حرف بزنه . با اولین صدایی که از دهنش در میاد ، مرد نگاه خیرشو به اون می دوزه ، نگاهی که زن رو اگر برای بقیه ی عمر ساکت نکنه ، برای چند دقیقه کارسازه
بعد مرد بلند می شه . میگه : خوب ؟ حالا از من چی می خوای ؟
یه سگار دیگه روشن می کنه . با دست دیگش ، آروم روی میز ضربه می زنه .
چرا به من گفتی ؟ ها ؟ چرا به من گفتی ؟
زن ، با آروم ترین صدایی که از دهنش بیرون میاد می گه ، چون باید می دونستی

اوه آره . واقعا باید می دونستم ، که زنم ، توی یک شب زمستونی برفی ، وقتی قرار بوده با کلاه و کاپشن زمستونیش در حال فروش بلیط های خیریه توی خیابون می بوده ، خیلی اتفاقی پاش رسیده به یه خونه ی گرم با یه شومینه ی روشن ، و اوه ، خیلی اتفاقی نه تنها کاپشن و کلای تنش نبوده ، بلکه یه مرد دیگه در حال کندن سوتینش از تنش بوده . هوم ؟ آره آ الان که فکر می کنم می بینم که چقدر خوبه که می دونم ، که بعد تن زنم رو یه مرد دیگه به خودش چسپونده ، و اوم ، دقیقا و خیلی اتفاقی همون جاهایی که من برای ده سال بوسیدم رو بوسیده ، و همون کار هایی رو که من برای ده سال باهاش می کردم ، کرده . توی یه شب ، یه شب خیلی سرد زمستونی ، ها ؟ خوبه که می دونم ، که برای تو چندان هم سرد نبوده ؟ ها ؟

زن اشک می ریزه . مرد ،هر کدوم از اشم های زن رو که می بینه ، بیشتر ازش متنفر می شه . یاد فیلم های جلف هالیوودی می افته . دقیقا زن ها توی این لحظه همینطوری اشک می ریزن و فین فین می کنن . فیلم هایی که یه عمر به خنده ی تحقیر آمیزش توی برنامه های تلویزیونی و مصاحبه های رادیویی اونها رو نقد کرده ، و الان ، دقیقا داره به صورت زنده جلوش پخش می شه . از فکر کردن به این ، بیشتر از زنش متنفر می شه ، ولی صدای فین فین زنش افکارشو پاره می کنه

. من تمام عمرم به تو وفادار بودم . خیلی قبل از اینکه با هم ازدواج کنیم ، وقت هایی که تو هنوز با خیلی دختر ها بودی ، من فقط به خاطر فکر کردن به تو با هیچ کس دیگه ای نبودم . من هیچ چیز از اونشب یادم نیست . مست نبودم ، حتی یه قطره هم نخورده بودم ، ولی همه ی اون اتفاقات افتاد . من می دونستم که نمی تونم جلوشون وایسم . انگار مسخ شده بودم . انگار دستهام و پاهام و بدنم رو کس دیگه ای تکون می داد . انگار تصمیم هام رو مغز دیگه ای می گرفت . انگار اصلا من نبودم . همه ی اتفاقات فقط می افتاد و من فقط...

جینگ . مزد لیوان دیگه ای رو به نقطه ای از دیوار اتاق که حاله ی خاک گرفته ی قاب عکس روی اون بود پرتاب می کنه . زن به طورت مرد نگاه می کنه ، صورتی که به نظر عاری از هر نوع احساسیه . صورتی که انگار ، یه سنگ رو تو خیابون با پاش پرت کرده تو جوب . همین قدر عادی . بعد به خورده شیشه ها نگاه می کنه ، مثل نگاه کردن به موج های آب جوب بعد از پرتاب سنگ


ببین . راستشو بخوای من حتی مشکلی ندارم که زنم یه فاحشه ی کوچولو باشه ! ولی ، ترجیح می دادم که هیچ وقت اینو ندونم . ما زندگی خوبی داشتیم ، هان ؟ تو یه شب رو حسابی حال کرده بودی ، و من هم بهت افتخار می کردم که تو اون سرما وایساده بودی و بلیط خیریه می فروختی . فردا ، کنار هم صبحونه می خوردیم و به قاب عکسمون روی دیوار لبخند می زدیم . چه مرگت شد که اومدی اینا رو گفتی ؟ هیچ اتفاقی نیفتاده بود ، برای من هیچ اتفاقی توی دنیا نیفتاده بود مگر اینکه تو بلیط های خیریه رو فروخته بودی . و تو هم به این قضیه مطمئن بودی که من اونقدری به تو اعتماد داشتم که حتی اگه خود مرده می اومد و می گفت که با تو خوابیده باورم نمی شد . تو با خوابیدنت با اون مرده به من خیانت نکردی ، با حرف های الانت بود که به من خیانت کردی . برای یک انسان ندونستن یه واقعه با اتفاق نیفتادنش برابره ، و دارم بهت می گم که تو خراب کاری بزرگو همین نیم ساعت پیش کردی

این بار زنه ، که چنان نگاه خیره ای داره که انگار میشه اونو با قیچی برید .
مرد می گه : به هر حال ، فکر می کنم همه چیز تموم شده باشه . فردا زنگ می زنم به رفیقام ، وکیل های خوب سراغ دارن. سعی می کنم یه هفته ای تمومش کنم . هفته ی دیگه باید برم فرانسه برای جشنواره ، هوم . خوبه ؟
زن ، نگاه خیریه ی خیرش ، بعد از شنیدن این جمله های آخر ، تغییر می کنه ، پلک های به هم نزدیک می شن تا اینکه کاملا بسته شن .
-
-
زن چشم هاش رو باز می کنه . اولین چیزی که توجهش رو جلب می کنه آفتاب تند ظهره . بعد ، خالی بودن خونه ، از هر گونه اثری از مرد . از مرد زندگیش ، از تنها عشق زندگیش ، نفس عمیقی می کشه و در نهایت تعجب ، می بینه که اثری از بوی مرد تو خونه نیست . مغزش با سرعتی چندین برابر معمول کار می کنه ، انگار می خواد کار نکردن چند روزی رو که در حالت خواب بوده رو جبران کنه . بلند می شه ، تمام اتاق رو می گرده ، با خودش شرط می ذاره ، حتی یه نشونه ، یه رد پا ، فقط یکی ، می گرده ، کم کم اشک هاش سرازیر می شه ، بعد صدای خودشو می شنوه که بلند تر می شه ، گریه ی بلند و صدا دار ، که داره به زجه زدنی وحشنانه تبدیل می شه ، آخرین کلماتی که به زبون میاره ، تکرار اسم مرده پشت سر هم. چند دقیقه بعد
-
-
صحنه دقیقا همون شکلی که مرد ازش متنفره تموم می شه . شکل فیلم های جلف روشنفکرانه ، که مرد با خنده ی کج روی لبهاش اونها رو نقدر می کنه
چند دقیقه بعد ، تمام صداهایی که از اون خونه می اومده ، قطع می شه