WHERE I END AND YOU BEGIN
Thursday, April 26, 2007
ساعت از دوازده گذشته . ابر به هم می خورن ، می بارن ، نعره می زنن ، به هم مخلوط می شن ، تا وقتی که آسمون آروم شه مثل همیشه . ولی امشب خبری از آروم شدن نیست . تلویزیونو روشن می کنم . اخبار داره از طوفان می گه . از بارون امشب و من منتظرم که بیاد . حالا ها باید برسه ، و کتشو درست همون جا بندازه ، بعد سه تا قدم بر داره تا برسه به کاناپه ، خودشو لو کنه من پاشم ، ببوسمش ، بعد بپرسم قهوه یا چایی ؟
بلند می شم و یه لیوان قهوه می ریزم . تلخ تلخ . میاتم می شینم رو همین کاناپه . هوا داره منو یاد یه آهنگ می اندازه . اسمشو یادم نمیاد ، اما شروع می کنه به خونده شدن تو فکرم . جمله جمله ، خط به خط ، بعد صدای گیتاریست اضافه می شه ، و درام ، بعد تو شلوغیه آهنگ من یه کم قهوه می ریزم رو خودم . آهنگ تموم می شه و من به لباسم با اون لکه ی قهوه ای نگاه می کنم . به نظر هنرمندانه میاد . اتفاق ها خیلی وقت ها هنر مندانن
یه سیگار از تو پاکت سیگاری که رو میز افتاده بر می دارم . چند تا پک رو یادم میاد . بعد خوابم می بره . خوابم می بره و هیچ چی یادم نمیاد ، تا زنگ در . زنگ در ، با همون صدای همیشگی . پس چرا هیچ چیز دیگه ای مثل همیشه نیست ؟ چرا صدای نعره ی ابر ها تمرکزمو به هم می زنه ؟ بلند می شم ، درو باز می کنم بعد دوباره میام رو همین کاناپه. میاد ، با سه قدم ، خودشو می رسونه به کاناپه و روش ولو می شه . پس این بارون لعنتی چی شد ؟ آهنگی که قرار بود این فضای همیشگی رو عوض کنه ؟ بلند می شم ، می بوسمش . می پرسم قهوه یا چایی ؟ ، به همون نقطه ی همیشگی که قراره چشماش باشه نگاه می کنم اما نیست . خم شده و لیوان قهوه ی یخ کرده رو بر داشته . می گه از تو خونه صدای آهنگ می اومد . خیلی قشنگ بود . می گه بارون خیسه خیسش کرده و می گه تا فردا هوا ابری نمی مونه . سیگار نیمه سوخته رو بر می داره و می کشه
انگار طبیعی نیست . چشم ها اونجایی نیستن که باید باشن . ابر ها از خوشی عشقبازیشون نعره می زنن . بعد صدای آهنگ میاد . درام اضافه می شه و گیتار . آخر از همه هم صدای مردونه ای که خیلی وقته شنیده نشده : لباست کثیف شده . بیا عوض ، لباس من ماله تو ، لباس تو ماله من
-
گمونم مال پارسال همین موقع هاس
نوشته های قدیمی هم بامزه ان
Wednesday, April 25, 2007
هیچ کس نمی بیند
وقتی من جاده ی خاکی را می دوم و می دوم
می ترسم از دره هایی که پشت سر گذاشته ام
و خود را به آغوش آینده ای پرت می کنم که هیچ ایده ای از آن ندارم
می گویند جاده هایی هست ، در جایی که اسمش شبیه آریزوناست
که روز ها ، وقتی نور آفتاب مستقیم بر زمین می تابد
براق می شوند ، درست مثل آینه
شاید هم مثل یخ پیست های پاتیناژ
و تو را ، با زیبای محسور کننده ای به سوی آینده می کشانند
من با شتاب به سوی آینده ای می روم که نه چراغ قرمز دارد نه علائم راهنمایی
من فقط می روم ، با زیبایی ای که محسور می کند
درختان سبز و در هم تنیده ی کنار جاده را
و خدایی را ، که جایی ، نزدیک افق به انتظارم نشسته
Tuesday, April 24, 2007
فکر می کنم ، چند وقت دیگه
دو سال دیگه ، سه سال دیگه
شاید هم چهار سال دیگه
دلم برای این روز مثه سگ تنگ شه
واسه همین لحظه ی کوتاه
وقتی من دارم تو چند تا چیز خلاصه می شم : یه ساعت شیمی خوندن ، تاس های قرمزم ، ساعت برعکس روی میزم ، تو
آره
کی می تونه دلش تنگ نشه
مثه سگ
Monday, April 23, 2007
انگار دارم رو هرا راه می رم . نگاه می کنم ، شاخکامو تکون می دم ، صدا می شنوم ، بو می کشم
خدایا چقدر می تونه همه چیز غلط باشه ؟
آخه چقدر ؟
بسته ی دستمال کاغذی داره تو روم می خنده : نشانه ی انحصاری انطباق با استاندارد ملی ایران
یادمه آمادگی که بودم که روزنامه دیواری راجع به استاندارد درست کردم
همه چیر چقدر درست بود
مامانم امروز از خط های قرمز برام می گه و اینکه چیزایی هست که حتی نمی شه راجع بهشون صحبت کرد
اما من نمی فهمم ، هیچ کودومشونو نمی فهمم
مامانم هنوز می گه باید خیلی کار ها بکنم که برزگ تر شدم می فهمم
ولی من نمی فهمم ، هر چی بزرگ تر می شم کمتر می فهمم ، همه چیز کدر می شه
همه چیز بو دار می شه و شهوت انگیز برای پیدا کردن
و همه چیز خیلی دست نیافتنی تر
هر لحظه و هر ثانیه
بچه که بودم با یه پسره دعا کردیم بچه دار شیم
یادمکه چقدر شاکی شدم از اینکه خدا دعامونو قبول نکرد و بهمون بچه نداد
شاید زندگیم همین بود
شاید همه چیر یه روز همین بود
و الان ذره به ذره داره محو تر می شه
من بیشتر کتاب می خونم
مساله های ریاضی حل می کنم
و شاید بچه دار هم بشم
ولی ...
نمی دونم
نمی دونم چجوری حرفامو تموم کنم
-
-
می دونی
نمی خوام بگم شاکیم از این
نمی خوام بگم آه چقدر روزای بچگی پاک بود
نمی خوام هیچ کدوم از کسشعر های کلیشه ای رو تکرار کنم
تورو خدا بفهم
ده لعنتی بفهم
اه
من فقط شاکیم
فقط
شا
کی
-
انقدر تناقضو حال کردم که دیدم ارزش پاک نکردن داره
Saturday, April 21, 2007
در اعماق ، تلاطمی در گرما و تاریکی ، ذره های لزج خون و پلاسما ، فشار و تاریکی قرمز . قرمزی فراگیری که همه چیز را در خود می بلعد . آن پایین ها ، در اعماق ، در اولین ثانیه های وجود مطلق ، همه چیز همین رنگی است . صداهای مبهمی که در آنها حتی دور نمایی از آهنگ های ریدیوهد و صدای بوق اشغال تلفن نیست ، صدای ضربان قلبی که در بدنت می کوبد و تو را آهسته آهسته از خود طرد می کند . بعضی می گویند اینجا جای تو نیست ، آن بیرون ها غیر از این تاریکی قرمز رنگ هایی هست شاید سبز و آبی هایی که هیچ از آنها نمی دانی، و صداهایی می آید که تو را از شنیدن پمپ های قلب محروم می کند ، و شاید چیزی به تو بنوشاند که پرده ای بپوشاند بر این عمق تاریک که حس می کنی ، چیز هایی شبیه به نور و دست ها و بدن ها و رنگ های زرد و نارنجی ، شاید از تو بگیرند این تاریکی خون آلود را که در آن با صدای قلبی می تپی و تنگنایی که در آن دست هایت در سینه ات پیچیده شده ، شاید روزی تمام اینها را از تو بگیرند
و تو دوباره به دنیا بیایی
Friday, April 20, 2007
سنگینم
مثه یه خرس قطبی
افتادم این گوشه
Thursday, April 19, 2007
سر کلاس حلی خندیدن خیلی کیف می ده
Tuesday, April 17, 2007
I've seen it all,
I have seen the trees,
I've seen the willow leaves dancing in the breeze,
I've seen a man killed by his best friend
And lives that were over before they were spent
. I've seen what I was -I know what I'll be
I've seen it all - there is no more to see!
-
You haven't seen elephants, kings or Peru!
I'm happy to say I had better to do
What about China? Have you seen the Great Wall?
All walls are great, if the roof doesn't fall!
-
And the man you will marry?
The home you will share?
To be honest, I really don't care...
-
You've never been to Niagara Falls?
I have seen water, its water, that's all...
The Eiffel Tower, the Empire State?
My pulse was as high on my very first date!
Your grandson's hand as he plays with your hair?
To be honest, I really don't care...
-
I've seen it all, I've seen the dark
I've seen the brightness in one little spark
I've seen what I chose and I've seen what I need
And that is enough, to want more would be greed.
I've seen what I was
and I know what I'll
be I've seen it all
there is no more to see!
-
You've seen it all and all you have seen
You can always review on your own little screen
The light and the dark, the big and the small
Just keep in mind - you need no more at all
You've seen what you were and know what you'll
be You've seen it all - there is no more to see!
Monday, April 16, 2007
هنوز چیز های مقدسی در این دنیا وجود دارد
هنوز بوی زندگی میاد
بوی لذتبخشی که کمتر حسش می کنم
بوی تو هم میاد
این بار نه روی تن من
-
-
-
من آدم فراموش کاری ام
نه خیلی زیاد اما یه ذره فراموش کارم
این وبلاگه یه پست کم داره
-
-
-
بوی زندگی بوی لذنبختشیه . بوی نیمرو می ده و صبح کله سحر وقتی همه خوابن و تو شنگول بیداری
بوی کار می ده و امید
دوست داشتن لحظه ها و با لذت گذروندنشون
یکی از بچه ها دیروز یه تیکه باحال انداخت سر کلاس حسابان در جواب معلم شاکی : کار تفریحیش خوبه
من دوست دارم نیمرو درست کنم
دوست دارم اتاقمو جمع کنم
دوست دارم درس بخونم
من دوست دارم مثل آدم هایی که کت شلوار پوشیدن راه برم
من دوست دارم سیگارامو نصفه خاموش کنم
-
-
-
من دوست دارم پست شخصی بنویسم
انقدر شخصی که فقط خودم بفهمم
-
-
-
وقتی تو حیاط می رفتم تو استخر بادیه ، زیر درخت خرمالوهه که خیلی دوسش داشتم ، حدودا 5،6 ساله
وقتی تو عید 7 سالگیم اولین ویولن زندگیمو کادو گرفتم
وقتی بیدار شدم و دیدم مامانم داره برام که پیرهن نارنجی می دوزه ، 4 یا 5 سالگی
آخ
این آخریه یه نقطه ی اوجه تو زندگیه من
من تازه از خواب پا شده بودم ، گفتم مامانی این چیه ، گفت یه پیرهنه واسه دختر کوچولویی که رنگ نارنجی خیلی دوست داره . گفتم واسه من ؟ بعد بوسم کرد
Sunday, April 15, 2007
پسر جوون هفت تیرشو تو جیبش گذاشت ، دستاشو مشت کرد و پاشو کرد تو کفشش . عادت نداشت بند های کفششو باز کنه و ببنده ، با کمی اصرار کفشارو به پاش می کنه و راه می افته . پسر جوون نمی دونه می خوام کجا بره . شاید هم می دونه ، ولی غیر از خودش هیچ کس دیگه نمی دونه کجا می خواد بره . دستاشو از جیبش در میاره و به شلوارش می کشه ، می خوام عرق روش کمی خشک بشه ولی می دونه بی فایدس . می دونه دستاش همیشه عرق داره . می دونه دستاش همیشه می لرزه و دستشو دو براره می کنه تو جیبش ، قنداق هفت تیرو زیر دستش حس می کنه که بهش آرامش می ده . ماشه کمی زبره ، یه جور زبریه لذت بخش . به صدای کشیده شدن ماشه فکر می کنه ، صدایی که شب ها و روز های متوالی تو سرش خونده شدن، قدماشو محکم تر بر می داره . شایذ خودش هم نمی دونه کجا می خواد بره . آدم ها با سرعت از کنارش رد می شن ولی اون تو ایم دنیا نیست . آدما بهش تنه می زنن ولی به تنه زدناشون فکر نمی کنه، شاید همیشه فکر می کرد ولی الان فکر نمی کنه ، به وقت هایی که پرت شده زمین و اشک تو چشماش جمع شده و فریاد زده . شاید الان وقت این حرفا نباشه . الان هیچ کس به اون تنه نمی زنه ، کسی نمیاد جلو ، کسی نمی تونه بیاد جلو . اون تو جیب شلوارش یه تفنگ داره و این باعث می شه هیچ کس نیاد جلو .
ماشین ها با سرعت می رونن و چراغ های قرمز و سبز پشت سر هم میان و می رن
. پسر ما هنوز نمی دونه کجا می خواد بره
داستان ما هم نمی دوه کجا می خواد برسه
می تونیم فکر کنیم که پسر ما آخرش می ره و به یه تخته ی دارت می رسه که وسطش دنیا قرار داره و یه نشونه می گیره و دنیا را هدف تیر تفنگش ، تنها چیزی که عاشقشه ، قرار می ده
می تونیم بگیم می ره یه گوشه و خودش رو با هر چی تا حالا داشته به یه گلوله ی سربی تقدیم می کنه
می تونیم بگیم میاد و همین وسط نویسنده ی این داستان رو می کشه که بیشتر از این ادامه نده
ما نمی دونیم و اینا رو می گیم
ولی اون می ره یه گوشه
تفنگشو در میاره و می اندازه توی جوب آب
و به رفتنش خیره می شه
خیره می شه
Saturday, April 14, 2007
Thursday, June 10, 2004
تابستون! .... هنوز نشده
its revoloution baby
به کمدت نگاه کنی و فکر کنی، کی باورش میشد روزی که داشتی فلان اسباب بازی رو باهاش بازی میکردی.. بشه اسباب بازی مورد علاقت توی بیست و دو سالگی
lal lal laaa, lal lal lara lal , lal lal laaaa
اون آدامسه که از پشت چهارراه خریدی، اینهمه اتفاق باحال افتاد بعدش!.. سر همون آدامسه.. موقع خریدنش اصلن فکرشو میکردی؟
clap clap.. chachap chachap.. just make a clap.. chachap chachap
توی راهنمایی... فکرشو میکردی این آدمها.. بعدن هرکدوم کجای زندگیت باشن؟
وقتی وبلاگ باز کردی.. فکرشو اصلن میکردی که وبلاگت اینقدر توی زندگیت تاثیر داشته باشه؟
شت!... اگه هنوز زندگی رو دوست دارم.. بخاطر همین چیزاشه. اینکه نمیتونم روز بعدیمو پیش بینی کنم.. اینکه چپ و راست دارم سورپریز میشم. نهایتن اتفاقا از یه مرزی دیگه جدیدتر نمیشه.. همشون توی گردالیه زندگین.. ولی یه داستانیه .. که عمرن صفحه بعدشو نمیتونی ببینی و انتظار میکشی که بخونیش
اینش خیلی برام جالبه که یه آدم جدید رو که میبینم، توی ذهنم شروع میکنم خیالبافی.. که "هی! همه آدمهای مهم زندگیم از یه همچین جایی شروع شدن به مهم شدن".. و این لذت بخشه..
که قرار نیست همه چیز ثابت بمونه.. قراره زلزله بیاد.. قراره حکومت عوض شه.. قراره جنگ بشه یه جای دنیا.. کلی آدمهای دیگه که الان نمیشناسمشون قراره قشنگترین و زشت ترین لحظه های عمرم رو برام بسازن. اینکه ماشین هایی ساخته میشه که من از قیافشون هیچ ایده ای ندارم و قراره مال من باشن. لباسهایی که هیچ ایده ای ازشون ندارم و قراره لباسهای دوست داشتنیم باشن
..الان، یجور شهوت نسبت به آینده
sweet dreams are made of these......
posted by Gorbe*
-
-
-
*Gorbe = Gorbe Nare = AlI
Friday, April 13, 2007
هی آلبرتو
می دونم مستیت از پست قبل تا حالا نپریده
تورو خدا بیا این ته سیگار علی رو بکش تموم شه
وقتی با آلبرتو نشستیم به حرف زدم هیچ کدوم فکر نمی کردیم حرفامون به اینجا بکشه . وقتی با دو تا انگشت سیگارو گرفتم و یه پک آروم زدم که کمی هم منو به سرفه انداخت ، و آلبرتو با یه نگاه گذرا دودو رو صورتم دید و فندکو از دستم گرفت ، شاید فکر نمی کردیم یه روز همین سیگارا باعث شن زندگیمون با سرعت هزار هزار برابر دور خودش بچرخه
هر دو تامون آروم بودیم ، به دیوارای خونه فکر می کردیم و فلسفه ی مارکس و آهنگای ریدیو هد . بوی اونجای روشنفکری تو مغزامون یچیده بود ، با اینکه مزخرف بود اما شهوت انگیز بود . سیگار دود می کردیم و حرف می زدیم ، شاید هم حرف نمی زدیم ، فکر می کردیم که داریم حرف می زنیم . من به استیل سیگار کشیدنم فکر می کردم .. به لبام موقع بیرون دادن دود ، به فلسفه ی مارکس و آهنگ ریدیو هد توی سرم
یادم نیست اول آلبرتو سلامتی داد یا من . به سلامتی کرم خاکی بود یا تام یورک ؟ نمی فهمیدیم . ما هیچی نمی فهمیدیم . شراب سفیدی می خوردیم که مزه ی شراب قرمز می داد ، ولی نمی فهمیدیم . یادم نیست، اول آلبرتو حرف زد یا من ؟ کدوم بودیم که زود تر مستیمونو لو دادیم ؟ صدامون کش دار شد یا چشمامون رو هم رفت ؟
اول آلبرتو بود که رو زمین تف انداخت ؟ مست شدیم . مست شدیم و شروع کردیم به چرخیدن . دیگه دنیا نبود که می چرخید ، ما بودیم ، ما از چرخیدنای دنیا جلو زدیم ، با سرعت ، محکم ، سیگارامون از گوشه ی دهنمون افتاد . کتابای مارکس زیر پامون
پاره شد ، ولی مگه مهم بود ؟ ما اونقدر مست بودیم که حتی فرق شراب سفید و قرمز رو نمی فهمیدیم
نمی خوام بگم خوب شدیم ، نمی خوام بگم مارکس چون قدیمی بود و تام یورک چون معتاد بود زیر پامون پاره شد . شاید عاشقشون شدیم و این شد . شاید عاشق همه چی شدیم و این شد . شاید انقدر مست بودیم که دیگه نای راه رفتن هم واسمون نموند . افتادیم یه گوشه و به هارمونیه رنگ های رنگین کمان های خوابای بچگیمون فکر کردیم . نمی دونم ، شاید به هیچی فکر نکردیم . شاید تونستیم به هیچی فکر نکینم . زنده بمونیم و ، کنار هم باشیم و ، به هیچی فکر نکنیم
-
-
-
من خواب می بینم پرواز می کنم
زرت و زرت خواب می بینم پرواز می می کنم . برای خودم خیلی عادیه اما تو خواب هیچ کس نمی بینه
دیشب تو خوابم یکی بود که نه شاخ داشت نه چشماش قشنگ بود
اولین کسی بود که فهمید من پرواز می کنم
یادمه تو خواب عاشقم بود
بهش پرواز کردن یاد دادم
...
Thursday, April 12, 2007
جدیدا به وجود همه چیز شک می کنم
شاید از وقتی علی مرده
وقتی دارم با توهم علی زندگی می کنم و زندگیم خوب می گذره ، چرا باور نکنم همه چیز یه توهم بوده برای من ؟
شاید فکر می کنم که یه روز از خواب بیدار شدم ویه روز خندیدم و یه روز
در واقع الان هیچ چیزی جز همین فکر ندارم و احساساتم هم چیز زیاد جالبی نمی گه
احساسات افسرده ی عمیقی دارم . علی رفته و من دارم با فکرش زندگی می کنم و این ناراحتم می کنه
من می خندم و راه می رم و دستتونو می گیرم
داد هم می زنم و قهقهه هم
ولی من می دونم ، می دونم که علی مرده و دیگه نیست و این زیر پامو خالی می کنه ، زانو هام می لغزه و زمین می خورم
علی مرده و مرگش منو زمین می کوبه و می کوبه و می کوبه
توی این مدت سعی کردم بهتر باشم . باهاتون خندیدم و حرف زدم و بوسیدمتون
به امید اینکه بهتر شه
اما روز به روز بیشتر تو این توهم فرو می رم ، مثل یه باتلاق ، و فکر کنم روزی که من دیگه نتونم از این باتلاق بیرون بیام دور نباشه
خواهش می کنم
کمکم کنید
خواهش می کنم کمکم کنید
هر کس می تونه ، بیاد دستمو بگیره
یا منو ببره پیش علی
...
خدا وضع بدی دارم
خیلی وضع بدی دارم
بیا کمکم کن
بیا نجاتم بده
بیا نجااااااااااااااااااااااااااااااتم بده
-
-
-
دیشب تو بند و بساطام یه ته سیگار پیدا کردم
مال علی بود
خندیدم
-
-
-
خدا این کنکور هم دهن منو داره صاف می کنه
آخه من چرا واسه آزمون جامع درس نمی خونم ؟
من چرا می زنم تو سر خودم ولی پا نمی شم برم درس بخونم
اه
اه
اه
-
-
-
شرمنده رفیق که اینجا میای هم باید کسشر بخونی
دنیاس دیگه
یه گوشش یه وبلاگ پیدا می شه واسه بغض خالی کردن
Monday, April 09, 2007
I hate this Fucking posts
Sunday, April 08, 2007
من هنوز قوی تر از اونم که بخوام کوچکترین حرکتی تو وبلاگمو تحت تاثیر چیزی قرار بدم به جز خواسته ی خودم
در آخر هم از تمامی کسانی که کامنت دونیه پر باری برایم ساختند که مرا یاد روز های کثیف پنجاه سالگی ام می انداخت نهایت سپاسگذاری را دارم
دنیا هنوز همون گهیه که هست
Friday, April 06, 2007
این پست به چیزایی که می خواست رسید
بعد هم راهشو کشید رفت
دو نقطه - دی
Monday, April 02, 2007
چشماتو می بندی ، فشار می دی و از ته دل دعا می کنی که چند روز چشمات بسته بمونن
چند روز هیچی نبینی و هیچ چی نفهمی و فقط همونجوری اون گوشه بخوابی
آدما بیان از روت رد شن ، گربه ها و سگ ها و مورچه ها
ولی تو هیچی نفهمی
-
-
خوب باید آدماده شیم ، این عید هم گذشت ، تخمی تر از هر سال
پ.ن : بودن تو اوضاع رو -خوب- می کنه
-
-
نمی فهمم
می شه یه کم بفهمم ؟
-
-
تَ وَ هُ م
. ساکن به م
-
-
صدای آدما
گریه هاشون
قهقهشون
فریاد هاشون تو درد ، تو عصبانیست
فریاد هاشون از خوشحالی
جیغاشون
خنده هاشون ، حرف زدنشون ، بغض کردنشون
چند ثانیه ایه که تکرار می شه track همشون تو سر من یه
تکرار و تکرار و تکرار صدهایی که با نفس ها بیرون داده می شن و قطع می شن و خورده می شن
تکرار صداهایی که بین تک سکوت هاشون به شکل جنون واری صدای قلب و نفس کشیدن
که شاید آخرین اثر های باقی مونده از لذت واقعیم از آدم ها باشه رو می شنوم
-
-
" این آهنگه می گه " من نقش خدا رو روی دیوارا کشیدم
باحال می گه
-
-
یادمه به اپیزود های آخر که می رسیدم یاد تو می افتادم
الانم افتادم