WHERE I END AND YOU BEGIN
Friday, May 14, 2010
امروز به اندازه ی کافی به بقیه ی عمرمان قهقهه زدیم
شیون و زاری فردا کاری از پیش نمی برد
-
امروز
روزیست که زندگی می کنیم ، تنها لحظه ای که در آن زندگی می کنیم
دیروز ، همیشه خاطره ایست ، حسی جبری که عادت کردیم ایم به عنوان گدشته آن را بپذیریم
دیروز ، همان چیزیست که همه ی تقصیر های امروزی که زندگی می کنیم را به گردنش بیاندازیم
و فردا ، همیشه امیدیست گنگ و مبهم
دلیلی برای گذراندن امروز ،امیدی برای گذراندن ، که همه ی نکرده های امروزمان را برایش پست کنیم
خوب ، می بینی ؟
ولی ما هنوز فقط امروز را زندگی می کنیم ، همین لحظه ی درحال گذر را ، همین لحظه ی لعنتی را که آن را ، به پای دیروز و فردا می ریزیم
و روزی که نه امروز است ، نه دیروز و نه فردا ، میان خاکستر روزهایمان دفن می شویم
-
دیروز ، به عشق فکر می کردم ، و تو نبودی
امروز ، گاهی به تو فکر می کنم ، گاهی به عشق ، گاهی به هر دو
فردا ، به تو فکر می کنم ، عشق چی ؟
-
بی خیال
بیا یه شات بزنیم و رها شیم از این گه دونی
Tuesday, May 11, 2010
داستان من
شب ، وقتی طبق معمول کلید در را چرخاندم و در خانه با تق ظریف همیشگی اش باز شد ، به صحنه ای بر خوردم که تا به حال ندیده بودم
شوک ناگهانی در لحظه ی اول ، باعث شد در را ببندم و چند لحظه بهت زده به در بسته خیره شوم . بعد ، با حس غریب انسانی ام ازمالکیت خانه ای که سال پیش خریده بودم ، با اخم معمول هر انسان معمولی دیگری وقتی سعی در حفظ اعتماد به نفس خود دارد، دستم را با قدرت بیشتری چرخاندم و در دوباره باز شد
دکور خانه کاملا عوض شده بود . جای کاناپه ی نرم بنفش رنگم ، ردیف نیمکت های چوبی شبیه به کلیساهای قدیمی چیده شده بود ، و اتاق کاملا از هر گونه وسیله ی جانبی خالی بود . در ردیف جلوی نیمکت ها ، میزی چوبی بود و روی آن یک کنترل ، و روبروی آن ، یک تلویزیون ، روی زمین قرار داشت
توجهم به تلویزیون روشن جلب شد ، راستش را بخواهید هیچ چیز دیگری در اتاق وجود نداشت که اگر هم دلم می خواست ، بتوانم نگاهش کنم. فقط ردیف نیمکت های چوبی بود و تلویزیون و کنترلش . می گفتم که صفحه ی تلویزیون توجهم را جلب کرد . روشن بود ، و تصویر ثابتی در آن نشان داده می شد . تصویر اتاق ، با نور کم ، و من در حالی که روی نیمکت چوبی کلیسایی نشسته ام
به تصویر نگاه کردم . من داخل تلویزیون به نقطه ی مبهمی خیره شده بود ، و کادر محدود صفحه ، اطلاعات بیشتری نمی داد .کمی نزدیک تر شد م ، ولی من داخل فیلم ، بدون حرکت هنوز به نقطه ی مبهم خیره بود
به فکرم رسید که باید سریعتر اتاق را ترک کنم . همه چیز بیش از حد غیر واقعی بود . سعی می کردم هضم کنم که در این لحظه چه کاریست که کردن یا نکردن آن جوابی برای وضعیت پیدا کند . ماندن در این اتاق خطرناک بود . ولی نیرویی درونی اجازه ی ترک اتاق را نمی داد . به تصویر خودم خیره بودم ، هیچ وقت خودم را اینطور ندیده بودم . بدون احساس - بدون هیچ گونی احساس نمایانی در صورتم ، بدون هیچ حرکت خاصی نشان از زندگی
وقتی تصمیمم برای ماندن در اتاق قطعی شد ، یاد عضو سوم این اتاق افتادم . کنترل تلویزیون را برداشتم ، و دیدم که تصویرم در فیلم ، برای یک لحظه نگاهش را به چشم های من دوخت
کانال را عوض کردم . تصویر عوض شد ، ولی با همان عناصر قبلی . من بودم ، در همین اتاق ، با همین صندلی ها . نسشته روی همان صندلی قبلی . بعد، صدای ظریف تق در اتاق آمد ، و من ، من دیگری ، وارد شد
چشمانش بهت زده و ترسیده بود . به در و دیوار نگاه می کرد ، لحظه ای به نیمکت های چوبی زل زد و لحظه ای بعد به گوشه ای از اتاق ، جایی که با شبیه سازی به اتاقی که الان در آن بودم ، صفحه ی تلویزیون بود
من قبلی ، به من تازه وارد چشم دوخته بود ، ذره ذره ی حرکاتش را زیر نظر داشت ، و هیچ تغییری در صورتش نمایان نمی شد
تق . کانال بعدی . هنوز همان جا ، همان لحظه ی تکرار شدنی . دو نفر در کنار هم ، یکی به نقطه ی مبهمی ، خیره شده و دومی به اولی
تق . کانال بعدی
کانال بعدی
کانال بعدی
و هیچ چیز عوض نمی شد . انگار زندگی جریان نداشت . انگار زمان نمی گذشت ، و من ، خیره به صفحه ی تلویزیونی که انگار مرا به خود قفل کرده بود ، نگاهم را ، فکرم را ، جسمم را
بعد از گذشت چند ساعت ، و زیر نظر گرفتن دو مرد بی حرکت داخل تلویزیون ، چیزی فهمیدم . بارقه ی درکی ، که ناگهان در فکر هایم روشن شده بود ، و من سعی می کردم که هر طور شده جلوی خاموش شدنش را بگیرم
در یک لحظه انگار تازه هویت افراد داخل فیلم را فهمیدم . من ، من بی حرکت ، من ثابت و مرده ، منی که ساعت ها به تلویریون روبرویش خیره شده بود . عصبی شدم ، از فکر کردن به وضهیت ابلهانه ای که دارم ، خیره به خودم ، و خیره به خودم ، و فقط خیره به خودم . چشم هایم را بستم . صدا آمد . من داخل فیلم شروع به صحبت کرده بود ، به زبانی که تا به حال نشنیده بودم ، صدا بلند تر می شد ،دهانم را سفت بستم ، و من دیگر پاسخ می داد ، با همان زبان ، صداهایی می شندیم ، من داخل تلویزیون حرف می زد ولی مطمئن بودم که لب هایش تکان نمیخورد ، گوش هایم را گرفتم ، صدا ها خفه شد ، ولی تمام بدنم شروع به لزریدن کرد ، انگار کسی در اتاق ایستاده و با مشت هایم محکم به بدنم می کوبد ، دست هایم را سفت مشت کردم و به پشتم چسباندم ، ولی بدنم درد میکرد ، می دانستم من داخل فیلم به جان دیگری افتاده ، ولی بدون دست ، بدون کلام ، بدون مشت ، بدون بدن
برای اولین بار ، فریاد زدم ، فریادی بدون آنگه دهانم باز شود و حنجره ام تکان بخورد ، فریادی ناشی از دردی عمیق ، دردی که منشا آن بدن بیهوده و مرده وارم نبود ، دردی که در تمام وجودم چنگ میزد و هر لحظه شدید و شدید تر می شد ، و فریاد من بلند و بلند تر
-
چشم هایم را باز کردم . من ، به من چشم دوخته بود . نگاهیی عمیق ، بعد لب باز کرد ، و به زبانی از من سوالی پرسید که تا به حال نشنیده بودم، من دهانم را باز کردم و جوابی دادم ، به زبانی که هیچ گاه با آن صحبت نکرده بودم
-
-
شب بود ، وقتی چشم هایم را باز کردم ، احساس کردم از خوابی عمیق بیدار شده ام . ساعت 12 ، دو ساعتی می شد که از سر کار برگشته بودم ، و نمی دانستم که چرا و چطور ، در این لحظه از خوابی عمیق بیدار شده ام ، چشم هایم را مالیدم ، و نگاهم به اتاق افتاد ، مبل راحتی بنفش رنگم ، بسته ی سیگار برگم ، تابلو های نقاشی
خندیدم ، خنده ای بلند و طولانی . بعد کاناپه ام را به هر زحمت بود از در بیرون بردم ، بسته ی سیگار را ، نقاشی ها را و هر چیز اضافه ای که در اتاق بود . بعد ، روی زمین خالی نشستم ، چشم هایم را بستم و شروع کردم به نوشتن داستانی ،در فکرم . داستانی کوتاه که تا ابد ادامه داشت ، داستان من
Friday, May 07, 2010
سالگرد
حس غالب در این لحظه : خوشحالی
حس غالب در 6 سال گذشته همچین لحظه ای : خوشحالی
-
هر لحظه ای که می گذره ، من خوشحال ترم از کنار تو بودن ، و ناراحت از اینکه هر کدوم از این لحظه ها منو به پایان این خط ، یعنی جدا شدن از تو نزدیک می کنه
-
گاهی وقت ها دلم می خواد زمان همین جا قفل شه . همین الان ، دیگه هیچ چیزی عوض نشه
فکر می کنم بهشت همین باشه
-
یک : نمایشگاه کتاب ، اوین ، جلوی در ورودی ، ظاهر میشی با یک کیف کوله . نشستیم روی صندلی های آوفی تئاتر . کناب واره و سایه اش رو می خرم . راه میریم . روس صندلی های آمفی تئاتره ، مجسمه ی گلی . مانتوی آبی کمرنگ و کیف کرم ، میف کوله ی سورمه ای . صورت صاف . 75 . خوب بریم دیگه . همین وسط ؟!! شمارتونو ؟ من دیگه شرمنده میشم
دو : نمایشگاه کتاب ، اوین ، تو فضار سبز یه سکوی سیمانی ، حرف می زنیم ، قراره بعدش بیای خ ،کتاب نخریدیم فکر کنم ؟ به پارسال فکر می کنیم گاهی . هوای خوب . 80
سه : مصلا . دستشویی یا ایستگاه مترو ؟ عصبانی شدیم بعد از نیم ساعت علافی. مصلا مزخرف و کثیف و زشت . هم مدرسه ای های تو . هایدا خریدی و من باهات نیومدم به خاطر همون هم کلاسی ها ؟! کلاس شیمی داری میدون ونک .تاکسی 10 تومن . باید زود بریم . مصلا بیریخت و زشت . غرفه ی قلم چی ، کتاب زرد ، من اصلا نمی فهمم چیه ! کنکور تو . موهای بلند تو . 85
چهار :نمایشگاه کتاب . مصلا .کنکور من . به زور جور کردیم اما خوبه . از در بالایی اومدیم ، حیاطه سر سبزه ، باحاله ، از پارسال بهتره . غرفه تجربه کوتاه ؟ زرد قلم چی . کنکور من . به سال های گذشته فکر می کنیم . خوشحالیم فکر کنم
پنج : اول اومدی ب . یواشکی .حکیم ترافیکه . یه ساعته دنبال جا پارکیم .عصبانی . دور پارک می کنیم ، یه جای پرت که جلوش سمندای زرد وایسادن . مصلا . هنوز بی ریخته . خوشحالیم . لیست می گیریم از غرفه ها . نشر نیلا . درست یادم نیست 4 بود یا 5 ؟ به غرفه های قلم چی لبخند می زنیم . روز های سخت گذشتن .فکر کنم مانتو گل گلیه . یادته چه کتابای خریدیم ؟
شش : ماشین من باطری نداره . مصلا هنوز زشت . خیلی شلوغ . تب داری ، سرم درد می کنه . چقدر کتاب خریدیم .لیست می گیریم . اثر انگشت ماتیکی به جار خودکار ، هی بگو ایش . به سال های گذشته فکر می کنیم . خوشحالیم . چقدر تب داری آخه بمیرم . نیلا نیومده . کتاب موراکامی هم نیومده . اولیس هم نیومده . زندگی جنیان . شهید با زینب رابطه بدون واسطه داره . خونه ، عدس پلو ، چقدر بستنی . هوی به کتابای من دس نزن . قلقلک نده
ادامه دارد ... !؟
-
فکر می کنی سال دیگه همچین روزی چه جوریه ؟
Monday, May 03, 2010
دیشب خواب دیدم ویولنسل می زنم . خیلی معرکه بود . به نظرت من 5 سال دیگه بلدم آهنگای باخ رو با ویولنسلم بزنم ؟
هوم . طرح یک بی خوده . طرح من بی خود تره ، ولی فکر کنم عاشق معماریم . به نظرت ، 5 سال دیگه ، من می تونم یه طراحی درست حسابی بکنم ؟ می تونم یه معمار درست حسابی شم ؟
من بی ام و دوس دارم . فکر می کنی ، 10 سال دیگه ، می تونم یه بی ام و داشته باشم ؟ خیلی هم جدید نباشه مهم نیس ، اما آرم بی ام و رو فرمونش برق بزنه
من عاشق اینم که یه روزی بتونم رو در و دیوار اتاق و خونه نقاشی کنم ، نقاشی های باحال و درست حسابی . فکر می کنی 5 سال دیگه ، وقتی همچین لحظه ای سرمو بلند کردم ، می تونم یه نقاشیه درست حسابی از خودم رو دیوارای دور و برم ببینم ؟
من کتاب خوندنو دوست دارم . 5 سال دیگه ، چند تا کتاب خوندم ؟
هوم . تو فکر می کنی ، 5 سال دیگه ، یاد گرفته باشم قرمه سبزی بپزم ؟ فکر می کنی 5 سال دیگه این موقع ، تو انگشت دست چپم یه حلقه ی لعنتی هست ؟
ببین ، تو منو می شناسی . فکر می کنی تا 5 سال دیگه چه بلاهایی سر خودم آوردم ؟ فکر می کنی زنده ام ؟ فکر می کنی خوشحالم ؟ فکر می کنی هنوز ویولنسل ردن رو دوست داشته باشم و عاشق معماری باشم ؟ فکر می کنی اصلا حال و حوصله ی نقاشی کردن رو دارم ؟ فکر می کنی ، همچین روزی تو چند سال دیگه ، به دست چپم نگاه کنم و ببینم که چروک شده و حالم از حلقه ی زدرمبوی روش بهم بخوره ؟ فکر می کنه رو کتابخونم چقدر خاک نشسته ؟ فکر می کنی چشمام دیگه برق نمی زنه ؟ می گم ، فکر می کنی اصلا زنده باشم ؟ فکر می کنی ، 5 سال دیگه همچین روزی ، هنوز اسم تو زیر زبونمو قلقلک می ده ؟
-
امروز ، یکی از روزهای میانی ازدیبهشت 89 ، من نشستم تو اتاقم و دارم به این اراجیف فکر می کنم
فکر می کنی ، 5 سال دیگه همچین روزی ، چه حسی بهم دست میده وقتی اینا رو می خونم ؟