WHERE I END AND YOU BEGIN
Sunday, July 29, 2012
برای تو می نویسم . برای تویی که می دونم هر چقدر هم بنویسم و هر چقدر هم سعی کنم نمی تونم حتی گوشه ای از عشقم بهت رو بگم . برای تو می نویسم چون غیر از تو چیزی نیست برای نوشتن . تو همه چیزی . همه ی چیزی که وجودش درک می شه، توی قلبم . توی روحم . فقط تویی . دوستت دارم . بی نهایت دوستت دارم انقدر که چیزی غیر از دوست داشتن تو رو نمی بینم . امروز تولدم بود . به زندگی فکر کردم و به بودنم و فقط یک کلمه به ذهنم می رسید . تو . تو ورای همه چیز حتی خودت . وجود پاک و دوست داشتنیت باعث میشه من دنیا رو ببینم . تو زندگیه منی . تو چشم سوم منی . تو باعث میشی که خودم رو دوست داشته باشم ، خودم رو ببینم و بشناسم و زندگیم رو دوست داشته باشم . تو باعث میشی تمام لحظات معنی پیدا کنن . لحظه هایی که با تو هستم غرق در آرامش و خوشحالی ای بی حد و حصر و لحظات نبودنت با یاد آوری بوی بهشت . تو بهشت منی . نگاهت نور بهشته ، طعم لب هات طعم غذاهای بهشتی، بوی بدنت عطر هوای بهشت . تو بهشتی زندگی ای ، همه چیزی . تو وجودی . قبل از تو من نبودم . بودنم رو حس نمی کردم . گنگ بودم و اگر نباشی خواهم بود . تو زندگی منی . تو معنی بودنی . تو تمام چیزی هستی که من می خوام . تمامش
تو فوق العاده ای .وقتی تو هستی خوشبختم . به معنی  دقیق کلمه و خوش بختی رو احساس می کنم با تک تک ذرات وجودم . تو انقدر خوبی که گاهی اوقات فکر می کنم مگه میشه این همه خوبی اصلا وجود داشته باشه . دوستت دارم . بی نهایت دوستت دارم
تو فوق العاده ای. این کلمه رو از ته قبل می گم با تمام معنایی که داره . تو انقدر فرق می کنی با همه چیز و کل دنیا که انگار اصلا مال این دنیا نیستی . لبخندت، نگاهت، صدات . می فهمی چی می گم ؟ من تو رو با حواسم درک نمی کنم . شاید حس هفتمی وجود داره که فقط برای درک توئه . درک وجود محض، درک وجود خالص خوبی . آره من تو رو با این حس لعنتی درک می کنم و این درک تو قوی تر از تمام زندگیم شده . عاشقتم . تو دوست منی، عشق منی، هم روح منی . آره پویانم ، من مطمئنم که یه روزی چند وقت پیش اتفاق عجیبی توی دنیا افتاد و روح من و تو ترکیب شد و یکی شد . برای همینه که اینطور احساست می کنم . برای همینه که درک من از وجود تو خیلی واضح تر و شفاف تر از این درک نسبت به خودمه . برای همینه که تو تمام زندگیمی . همه ی چیزیکه می خوام . همه ی چیزی که می خوام
پویان، دوست من ، عشق من، زندگی من . دوستت دارم . بی نهایت دوستت دارم . ازت متشکرم به خاطر بودنت . به خاطر اینکه به من زندگی دادی . متولدم کردی . عاشقتم
Saturday, July 21, 2012
انقدر حرف دارم که لامونی گرفتم . دلم می خواد ساعت ها بنویسم، از همه ی چیز های لعنتی . از اینکه چقدر ناراحتم که داری میری . از اینکه چقدر حالم گرفتس که پام شیکسته و این روزها-ماه ها-هفته های آخر رو نمی تونم بیام بیرون باهات یا بریم مسافرت . اینکه چقدر این روز ها می ترسم و چقدر دوست داشتم که ساکت می شد دنیا نه حرف از بشار اسد بود نه انتخابات سال بعد نه سالگرد کهریزک. دلم می خواس هیچ چی نبود این روز ها جز من و تو . دوس داشتم بتونم داد بزنم غصه ای رو که تو دلمه . دلم می خواس می تونستم بزنمت ، داد  بزنم سرت ، گریه کنم و بهت بفهمونم که چقدر برام سخته فکر کردن به نبودنت
ولی نمی کنم . هیچ کدوم از اینا رو . این صفحه ی لعنتی رو می بیندم و می رم فرندز می بینم تا یادم بره همه چی . همه چی
Monday, July 16, 2012

شک می کنم . به بودنم . شاید من چند سال پیش مردم . شاید چیزی که الان هست ادامه ای از زندگی ای ئه که قرار بوده انجام بشه ولی یه روزی چند سال پیش من مردم و همه ی این ها فقط سایه هاییه از اتفاق هایی که ممکن بوده بیفته . یه رویاس، که ادامه پیدا می کنه و من انقدر توش غرقم که نمی فهمم رویاس . که فقط لازمه یه لحظه بفهمم که همه چیز خیلی وقته که تموم شده و من فقط الان باید بی خیال شم این ادامه دادن مسخره ی توهم آلود رو و  راضی شم به پذیرش واقعیت و چشم هامو ببندم . فکر می کنم چند سالیه که چشم هامو نبستم ، و وقتی بفهمم به خواب می رم . خوابی که باید باشه. تقلایی که من مرده دارم انجام می دم برای ادامه دادن احمقانه ی زندگیم ، تقلایی بیش نیست . ثانیه های اول به خواب رفتن وقتی که رویایی که می بینی ادامه ای غیر واقعی از واقعیته . مثل وقتی که در حال کتاب خوندن به خواب میری و چند دقیقه ی اولی که خواب می بینی ادامه ی کتابی که داشتی می خوندی ئه، ولی به طرز احمقانه ای غیر واقعی، تنها تصور تو از ادامه ی کتاب ، وقتی که واقعا به خواب رفتی در حالی که نمی دونی، چشمات خیلی وقته که در مقابل کلمات کتاب بسته شدن و این فقط تویی که به طور احمقانه ای سعی می کنی تو ذهنت ادامش بدی، و کلمات رو می بینی که احمقانه و مسخره شدن ، تا لحظه ای که به خودت بیای و بگی هی ، خوابیدی . تموم شده این کتاب ...  .
فکر می کنم مردم ، چند سال پیش، نمی دونم کی . فکر می کنم مردم و چند سال اخیر از زندگیم تقلاییه برای ادامه دادن داستان قبلی ، ادامه دادن زندگیم در حالی که می دونم کلمات-اتفاقات فقط یه توهم ذهنیه و چقدر مسخره و احمقانس و فقط باید بی خیال شم و بگم هی ... تموم شده . تو الان خوابی