شبیه یه مهمونی بود . شاید هم یه قبرستون بود . پر آدم بود . اصلا شاید خیابون ولیعصر بود ، ولی پر آدم بود . همه اونجا بودن . همه نگاه می کردن، همه ی اون لعنتی ها نگاه می کردن . یه مهمونی بود . همه لخت بودن ، لخت مادر زاد . حتی جوراب هاشونم در آورده بودن . شبیه قبرستون بود . مشروب رو هیچ کی اثر نکرده بود . صدا از هیچ کدوم از اون لعنتی ها در نمی اومد . فقط نگاه می کردن . آخه به چی نیگا می کنین ؟ به چی نیگا می کنین عوضیا ؟ من کفشام باهام نبود . تفنگم هم تو کشوم بود ، نو خونه . راه زیاد بود . به خدا قسم ، الان باهام بود می زدم همتونو می کشتم . چرا اینجوری نگاه می کردن ؟ شاید همشون مرده بودن ، تو اون قبرستون ، شاید مست بودن ، انقدر مست که مستیشونم یادشون رفته بود . اصلا شاید وسط ولیعصر وایساده بودیم . اونا با اون چشماشون نگاه می کردن ، مثل چشای آدمای کور بود ، انگار می دونستم هیچی نمی بینن . انگار خودشونم می دونستن هیچی نمی بینن . اونا یه سری آدم کور بودن . پس چرا اینجا وایساده بودن ؟ من دنبال کفشام می گشتم . از اولش هم دنبال کفشام می گشتم . وقتی از کنارشون رد می شدم ، می پرسیدم ساعت چنده ، اونا ساعتاشونو نگاه میکردن ، بعد همون طوری منو نگاه می کردن ، مثل کورا ، و می گفتن ساعت یازدهه ، الان باید خونه باشن ، پیش همسراشون . آره ، حتما تو همون ولیعصر لعنتی بودم . چرا با من این کارو کردن ؟ من حتی تفنگم هم باهام نبود . حتی نمی تونستم اونا رو بکشم . پس چرا باهام این کارو کردن ؟ من فقط کفشامو می خواستم . می خواستم راه برم . می خواستم از اون قبرستون بیام بیرون . اونا حتی منو نمی دیدن . با سنگ ، با چوب ، را چرخ های پنچر ماشیناشون می کوبیدن به من . کور بودن . حاضرم قسم بخورم کور بودن . نشونه گیریشون افتضاح بود . بدنم مثل یه بوم نقاشی شده بود که یه گربه ی وحشب بهش چنگ شده بود . همونقدر نا منظم ، همون قدر ترحم انگیز ، همون قدر وحشی ، آره . تو پارتی بودم . تو اون پارتیه بودم . همه کور بودن . من کفشام باهام نبود . تفنگمم . اونا مست بودن انقدر مست که هیچی رو تشخیص نمی دادن . اونا مست بودن و حتی دست های منو از لب هام تشخیص نمی دادن . اونا مثل گربه های وحشی بودن ، و منم بوم نقاشیشون
bazi vaghta ijad shodane shebahata ye karaee ba adam mikonan ke vojudeshun nemitune bokone