WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, June 27, 2005
[ اين پست پاك شد ]
مار ماهی ها مردند
-
از چراغ هایی که نورشان خیلی توی چشم می زند می ترسم
-
آدم ها ، نگاهشان را پایین می اندازند
شاید اگر بیشتر بهشان زل بزنید حوصله یشان سر برود و بروند
Thursday, June 23, 2005
دارن تعقیبمون می کنن
باید فرار کنیم
می شنوی چی می گم ؟
Tuesday, June 21, 2005
دخترک سیاهپوش چکمه قهوه ای
طرف در می رود
هفت تیرش را بیرون می کشد و گلوله ای نثار پیشانیش می کند
و بدون آنکه پول مشروبی که خورده بود را بدهد
می میرد
اول سمت راست را نگاه کن
بعد سمت چپ را
باید اولین قدم مرگ را هم ، طبق قانون بگذاری
وگرنه اشتباه می میری
نصف تنت جا می ماند
Monday, June 20, 2005
بعضی وقتها ، بعضی شبها ، دلم برایت تنگ می شود .خیلی
Friday, June 17, 2005
بالهایم را دزدیدند
بالهایم را دزدیدند
Wednesday, June 15, 2005
حتی اثر دستهایمان روی آینه ی اتاقم را هم پاک کردم
همه چیز به ظاهر عادیست
همه چیز طبق قانون خود چیده شده
من از درون اشک می ریزم
از درون خرد می شوم
از درون می میرم
و شما، گاهی به من بگویید که اتاقم را جمع کنم
یا آینه ی خاک گرفته ام را تمیز کنم
Saturday, June 11, 2005
به یاد موشک هایی که با دفتر های ریاضیمان درست می کردیم
پرواز می کنیم
کجا ؟
Thursday, June 09, 2005
شاید روزی همه ی گلهای دنیا خشک شدند
از اشک های تو ، که آن بالا ها نشسته ای
و موجوداتی که ساخته ای را می بینی
که مثله خوره به جون آن تکه نَفَسی که به آنها داده ای افتاده اند
Monday, June 06, 2005
در کوچه باد نمی وزید
هوا هم بارانی نبود
پاییز هم نبود
شب هم نبود
سیگار و موهای ژولیده هم در کار نبود
ولی دخترت بدبخته 14 ساله ی ما ، طبق عادت همیشگیش در داستان های زیبای وبلاگ های زیبا
بی هدف در کوچه و خیابان راه افتاده
بلکه نویسنده ای ، کارگردانی چیزی او را ببیند
گریه ای بر صورتش بیندازد
و سوژه ی صورتیه پستش را سر دخترک سوار کند
در همان لحظه
شیطان شمشیرش را کشید و سرم را برید
من باختم
و خونم پیشکش جنین هایی شد که آن پایین ، به دنیا می آمدند
Saturday, June 04, 2005
دخترک می خواست زیبا ترین شعر دنیا را بنویسد
چشمانش را بست ، سرش را بین دستانش فشار داد
به دنیا فکر کرد
به خودش فکر کرد
می خواست زیبا ترین شعرش را بنویسد
وقتی او را پیدا کردند ، فریاد می زد و صداهای عجیبی بلغور می کرد
وقتی او را خاک کردند هم ، از قبرش صداهای عجیب غریبی می آمد
انقدر عجیب که هیچ کس ، نزدیکش نشد
و شعرش را نشنید
Wednesday, June 01, 2005
خوش بحال ماه های شب چهارده
یا شب پانزده
و خوش بحال ماه سی ام اسفند
ماه شب چند می شود ؟