WHERE I END AND YOU BEGIN
Sunday, September 18, 2011
لحظه هام مزه ی تو رو می دن

چشم هامو می بندم ، این چشم های لعنتی واقعیت رو ازم پنهان می کنن

تنها چیزی که می بینم تویی

-

به زندگیم فکر می کنم

وقتی دیگه زندگی + ضمیر م وجود نداره

-

مشکل ماله وقتیه که اسپرم بودیم و دنبال تخمک لعنتی می گشتیم که بهش برسیم

هنوز هم اسپرمیم

به جای تخمک ، دنبال یه چیز لعنتیه دیگه می گردیم که بهش برسیم و خودمونو توش غرق کنیم ته وقتی که اثری ازمون وجود نداشته باشه

-

یه روزی سعی می کردم به جواب این سوال برسم که من کی هستم و زندگی ئه من باید چه شکلی باشه

یه روزی سعی می کردم بفهمم که باید چه تصمیم هایی بگیرم که زندگیم اون شکلی که باید باشه ، بشه

هر چقدر بیشتر بهش فکر کردم تعداد مجهول ها بیشتر شدن

یه روز فهمیدم که همینه ، چیزی که باید بفهمم

اینکه زندگیو نمی شه حل کرد و هر چقدر بیشتر بهش فکر کنی ، بیشتر می فهمی که نمی شه

اینکه زندگی اگر انقدر ساده بود که قابل پیش بینی کردن و حساب کردن و فهمیدن بود

انقدر کسالت آور و بی هیجان می شد که دلیلی برای ادامه دادنش نمی موند

خب

می تونی یقه ی خدا رو بگیری

ولی زندگی همینه

-

هی

خدا

جدیدن که هستی ، خیلی خوبه

دوباره احساس می کنم که هستم ، از وقتی که تو هستی

تو با ارزش ترین چیزی بودی که روزی داشتم

روزی از دست دادم

و دوباره دارم به دستش می آرم

ممنون.