<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126</id><updated>2011-09-18T14:45:53.990-07:00</updated><title type='text'>Jean Paul Y.</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>383</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1292684881449719217</id><published>2011-09-18T14:29:00.000-07:00</published><updated>2011-09-18T14:45:54.025-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;لحظه هام مزه ی تو رو می دن&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;چشم هامو می بندم ، این چشم های لعنتی واقعیت رو ازم پنهان می کنن&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تنها چیزی که می بینم تویی&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;به زندگیم فکر می کنم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی دیگه زندگی + ضمیر م وجود نداره &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مشکل ماله وقتیه که اسپرم بودیم و دنبال تخمک لعنتی می گشتیم که بهش برسیم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;هنوز هم اسپرمیم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;به جای تخمک ، دنبال یه چیز لعنتیه دیگه می گردیم که بهش برسیم و خودمونو توش غرق کنیم ته وقتی که اثری ازمون وجود نداشته باشه&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;یه روزی سعی می کردم به جواب این سوال برسم که من کی هستم و زندگی ئه من باید چه شکلی باشه&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;یه روزی سعی می کردم بفهمم که باید چه تصمیم هایی بگیرم که زندگیم اون شکلی که باید باشه ، بشه&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;هر چقدر بیشتر بهش فکر کردم تعداد مجهول ها بیشتر شدن&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;یه روز فهمیدم که همینه ، چیزی که باید بفهمم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اینکه زندگیو نمی شه حل کرد و هر چقدر بیشتر بهش فکر کنی ، بیشتر می فهمی که نمی شه&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اینکه زندگی اگر انقدر ساده بود که قابل پیش بینی کردن و حساب کردن و فهمیدن بود&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;انقدر کسالت آور و بی هیجان می شد که دلیلی برای ادامه دادنش نمی موند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;خب&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;می تونی یقه ی خدا رو بگیری &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی زندگی همینه&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;هی&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;خدا&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;جدیدن که هستی ، خیلی خوبه&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دوباره احساس می کنم که هستم ، از وقتی که تو هستی&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تو با ارزش ترین چیزی بودی که روزی داشتم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;روزی از دست دادم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;و دوباره دارم به دستش می آرم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ممنون.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1292684881449719217?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1292684881449719217/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1292684881449719217&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1292684881449719217'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1292684881449719217'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-3974590884492530617</id><published>2010-12-09T12:01:00.000-08:00</published><updated>2010-12-09T13:00:54.195-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دیروز ، وقتی عکس های قدیمی رو به ناگه پیدا کردم و بعد از 4و5 سال توی چند دقیقه همشون جلوی چشمم ظاهر شدن و تک تک خاطره ها همراه با بو و مزه و احساسشون زنده شدن ، به فکردی رسیدم بسیار مهم و الان اون فکر رو می گم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قضیه اینه که زمان نمی تونه یک بعدی باشه ، یعنی نمی تونه یه خط باشه ، وقتی روی یه خط راه میری هیچ جای برگشتی نیست ، توی زمان هم ، تو وضعیتی که ما الان داریم زندگیش می کنیم جای برگشت از نظر مادی وجود نداره اما وقتی پای فکر و خاطره وسط میاد همه چیز بهم میریزه . توی فکرت می تونی هر لحظه عقب بری یا جلو . کلا به نظرم این قضیه ی "فکر" کردن ، کلا یه سفر توی زمانه ، جمع کردن همه ی خاطره ها ، همه ی لحظه ها و همه ی آموخته های تحربی که تا الان داشتیم . برای فکر ، زمان یک خط نیست ، یه ظرف پر از آبه که همه ی اتفاق ها و همه ی ثانیه ها و کوچکتر از ثانیه ها توی او ذخیره شده و جمع شده و تو هر لحظه که تو دستتو توی این ظرف می کنی قطره ای از زمانی که یک سالت بوده تا قطره ای از یک دقیقه پیش ، کنار هم توی دستت می آن . تو فکر می کنی ، و لحظه ی شروغ فکر کردن ، این تعلیق خوردن تو زمان ایجاد می شه ، لغاتی از زبان که روزی یاد گرفتی ، تجربه هایی که داشتی ، احساساتی که داشتی ، همه ی همه ی همه چیز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و این وسط ، دوباره جسم صاحاب مرده می مونه که داره توی این زمان خطی حرکت می کنه ، و این دو گانگی ئه همیشگی ، حسرت خوردن برای گذشته و رویا بافی برای آینده ، رویاهایی که هیچ وقت عملی نمی شن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چیز دیگه ای هم هست که داره تو فکرم پیچ و تاب می خوره &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا حالا شده که خواب ببینی ، و وقتی بیدار شدی کاملا تحت تاثیر اون باشی ، در کل طول روز حالت گرفته باشه و همش یاد اون خواب بیفتی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستش اگه بخوام تایتل بزارم برای این حرفم ، می خوام بگم "فرق تحربه های عینی و ذهنی" و برای اینکه نمی دونم از لغات درستی استفاده کردم ، می گم تجربه هایی که به صورت مادی اتفاق افتاده ان ، و تجربه های فکری ، چیز هایی که فبلا بهشون فکر کردی و اونا رو تصور کردی ، تصویر سازی کردی ، یا مثلا خواب ها &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای من اینطوریه که خیلی وقت ها شده فکر کنم ، اوه ، من اینو تو خواب دیدم یا واقعا اتفاق افتاده ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و احساس می کنم که این یکی هم خیلی چیزه مهمی ئه ! چقدر تفاوت هست بین اینا ؟ حافظه ی انسان تا چه حد می تونه بین این دو تا تفاوت بذاره ؟ و واقعا اگه این تفاوت گذاشتن یه روزی بشکنه ، یه روزی بیدار شی و واقعا نفهمی که خواب دیدی با واقعی بوده ، زندگی چه معنی ای پیدا می کنه ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;الان یاد یه جمله ی یه فیلسوف ژاپنی افتادم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;" روزی خواب دیدم که پرنده ام ، از آن روز نمی دانم که انسان ام که خواب دید پرنده است یا پرنده ام که خواب می بیند انسان است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حالا که حرف خواب شد چیز دیگه ای هم می گم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من خواب های عجیب زیاد می بینم ، ولی این خواب های عجیب جدیدا طوری شده که واقعا منو تو فکر می بره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مثلا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند شب پیش خواب دیدم که دارم یک نفر رو می کشم . صحنه ی خواب دقیقا این بود ، یه نفر داشت تقریبا بهم حمله می کرد ، من یک تیکه شیشه شکسته روی زمین پیدا کردم ، و با شیشه هه افتادم به جون اون آدم . من می دیدم ، و رسما احساس می کردم ، که شیشه الان تو دستمه ، دست خودمو درد آورده و داره خراش می ده ، من شیشه رو توی تن کسی فرو می کنم ، صدای شکافته شدن گوشت کسی رو توی سرم می شنوم ، فشاری که دستم می ده برای اینکه شیشه رو توی تن اون فرو کنم رو احساس می کنم ، و بعد گرمی ئه خون رو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صبح که بیدار شده بودم ، اولین سوالم این بود من تا به حال کسی رو با یک تیکه شیشه ی شکسته کشته ام ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب مطمئنا نه بود ، ولی غیر قابل قبول . اگر تجربه ی مشتن انسان و فرو کردن شیشه توی بدن و فضای اون و صدای اون رو تا به حال &lt;strong&gt;تجربه&lt;/strong&gt; نکرده بودم ، چطور تونستم توی خواب اون رو &lt;strong&gt;احساس&lt;/strong&gt; کنم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کلا تفکرم قبل از این خواب و چند تا مشابه اون این بود که انسان ، هر چیزی که فکر می کنه ناشی از تجربه ها و چیز هاییه که دیده ، یعنی انسان قبل از زمان اختراع برق نمی تونسته اون رو تصور کنه ، انسان قبل از داشتن سکس نمی تونه حس اون رو بفهمه، و امثال این ها . یعنی کلا این که بدون تجربه کردن چیزی یا حتی امثال اون نمی تونی اون چیز رو توی فکرت تصور کنی و حس کنی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد باز هم فکر کردم و دیدم که توی زندگی ام حتی گوشت هم تیکه نکرده و ، و هیچ وقت به شیشه شکسته دست نزده ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگه بگی توی فیلم هم دیدم ، توی فیلم مطمئننا فشاری که این کار به دست آدم میاره ، گرمی ئه خون روی دست و بودن یک تکه شیشه توی دستت و فرو رفتن اون وقتی داری به سمت جلو فشارش می دی نشون داره نمی شه ، و مخصوصا ، احساس نمی شه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از اول می خواستم همین رو بگم ، که رسید به همه ی اون فکر های بالایی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هاه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کلن نمی فهمم قضیه چیه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باید فیزیک بخونم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ریدم دهن معماری&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-3974590884492530617?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/3974590884492530617/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=3974590884492530617&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3974590884492530617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3974590884492530617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/12/45.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1008807352182684794</id><published>2010-12-01T04:35:00.000-08:00</published><updated>2010-12-01T04:43:02.081-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اگه من بمیرم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تنها می شم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1008807352182684794?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1008807352182684794/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1008807352182684794&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1008807352182684794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1008807352182684794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-5524185221373600391</id><published>2010-10-29T06:09:00.000-07:00</published><updated>2010-10-29T06:17:53.702-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من ، در مقابل من ایستاده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکی شاتگان دارد و آن یکی یگ تفنگ جیبی معمولی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;منتظر شنیدن شمارش برای شروع دوئل&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی خوب ... برای من که فرقی نمی کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من می میرم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; در لحظه می کشم و کشته می شوم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و نبرد همیشگی ام پایان می یابد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بنگ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-5524185221373600391?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/5524185221373600391/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=5524185221373600391&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5524185221373600391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5524185221373600391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/10/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7051604220470583283</id><published>2010-10-23T07:51:00.000-07:00</published><updated>2010-10-23T11:36:55.499-07:00</updated><title type='text'>to death body and you alive soul</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سلام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم ، اما بعد از گفتن این جمله حرفی نزنم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم ، صرفا برای اینکه فکر کنم یک انسان حاضره چند دقیقه از وقتشو به انسان دیگه ای بده ، بدون فکر هیچ منفعتی ، بدون هیچ تقاضایی ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم ، و هیچ چیز نگم ، فقط نگاهتون کنم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آره ... بذارید نگاهتون کنم ... بذارید خوب به خاطر بسپرم چهره ی انسانی رو که خیلی وقته از یادم رفته&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ای بابا ، جدیدا باز افتادی رو مود تخمی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از اون مودا که بیشتر از اینکه از چیزی خوشت بیاد بدت میاد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یعنی تعارف چرا ، چقدر زیاد می گم که اییییییی از فلان چیز خالم بهم می خوره و چقدر کم می گم ایول&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;deleted&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7051604220470583283?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7051604220470583283/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7051604220470583283&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7051604220470583283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7051604220470583283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/10/to-death-body-and-you-alive-soul.html' title='to death body and you alive soul'/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4910170081007867906</id><published>2010-10-18T13:18:00.000-07:00</published><updated>2010-10-18T13:30:13.853-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;جماعت مذکر اصولا می زنن تو کارت ، و این آزار دهنده است . آزار دهنده تر وقتیه که تو حالیشون می کنی که نباید بزنن تو کارت ، و وقتی این جماعت از حالت تو کارت ، به حالت سر خورده از تو کارت بودن تبدیل می شن ، آزار دهنده تر هم می شن . در اون لحظس که تو می فهمی از این جماعت احمق تر وجود نداره . وقتی رفتار یک دقیقه قبل از ماجرا رو با یک دقیقه بعد از اون مقایسه می کنی ، تغییر ها حول و حوش 180 درجه است . می فهمی از این جماعت احمق تر وجود نداره برای اینکه دوست بودن ، حرف زدن و رابطه ی تعریف شده براشون هیچ معنی و مفهومی نداره . برای این جماعت دختر فقط و فقط یک مفهومه ، اون هم زمانی که به دوست دختر تبدیل بشه .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اون موقع هست که می فهمی از این جماعت مذکر یک گروه یک و تنها یک نفره است که به کار میاد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پساپیش به دلیل خز بودن ، عصبی بودن ، و هر گونه ضعف روانی دیگه ی این چیزشر عذر خواهی می کنم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4910170081007867906?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4910170081007867906/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4910170081007867906&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4910170081007867906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4910170081007867906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/10/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1889782698628417985</id><published>2010-10-03T13:34:00.000-07:00</published><updated>2010-10-03T13:47:46.367-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بیدار که شدم کنارم بودی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لبخندت را دیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و فهمیدم که فرسنگ ها دور تر از تو ، از خواب بیدار شده ام و فکر کرده ام که کنارت هستم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیدار که شدم کنارم بودی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لبخندت را دیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخرین بار این لبخند را روی لبان خودم دیده بودم ، پیش از خواب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خواب دیدم که کنارم می آیی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لبخندم را می دزدی و می روی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیدار که شدم کنارم بودی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لبخندت را دیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مثل بوسه ی شاهزاده بود بر لبان زیبای خفته &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیدارم کرد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و دیدم که کنارم نیستی ، مثل همیشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیدار که شدم کنارم بودی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پشت به من ، کنار تخت ، پتو را کشیده روی بدن و صورتت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گشتم تا لبخندت را پیدا کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نبود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;منتظر می مانم تا بیدار شوی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیدار که شدی کنارت بودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کردی هستم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در حالی که من ، فرسنگ ها دورتر به دنبال لبخندت می دویدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1889782698628417985?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1889782698628417985/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1889782698628417985&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1889782698628417985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1889782698628417985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6629057156800926409</id><published>2010-10-03T13:21:00.000-07:00</published><updated>2010-10-03T13:32:25.285-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من ، به همون حالتی که چندین سال گذشته ، یعنی از وقتی که این تخت و این لپ تاپ رو خریدم این موقع های شب روی این تخت و جلوی این لپ تاپ ولو می شم ، ولو شده ام &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هیچ چیزی متفاوت با همه ی وقت های دیگه ای که توی این وضعیت بودم وجود نداره ، و یه جورایی هیچ چیز هم شبیه به همه ی اون وقت ها وجود نداره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من طبق معمول وقت هایی که اینجوری چونمو می ذارم روی بالشتم رو بروی لپ تاپ ، به شدت فاکد آپ ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و شاید اصلا معنی کلمه ی فاکد آپ اون حالتی نباشه که من الان دارم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستش هیچ مشکل خاصی ندارم غیر ز کارهایی که هنوز یک هفته از شروع دانشگاه نگذشته به جرگه ی کار های عقب افتادهً پیوسته ، و رابطه ای با وجود اینکه به شدت استیبل و هموار و خوشایند و طبق رواله ، فکر منو ب شدت به خودش مشغول می کنه ، و این درد و مرض روانی که جدیدا بهش مبتلا شدم و الان ضربان قلبمو به حدود 150 رسونده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من از اون دسته ادم هایی نیستم که میان توی وبلاگشون م خاطرات روزمره تعریف می کنن و هر چی به دهنشون میاد تعریف می کنن ... راستش نبودم ، حتی اگه الان به نظر میاد که هستم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من باید برم بخوابم ، باید فردا رو خوش بگذرونم و فردا شب برای این کار مسخره ی دانشگاه بیدار بمونم . و باید بگذرونم این روزهایی رو که می دونم بهترین روز های عمرمن ، و رابطه ای دارم که به شدت فکرم رو به خودش مشغول کرده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مشکل از رابطه هه نیستا ، مشکل از منه ، از فکر من ، از این مشکل روانی جدید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستش من مشکل روانی هم زیاد دارم .از اون جدی هاش . فقط خودم می دونم . ها ها ها هن هن هن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مشکل از منه . مشکل واقعا از منه که نمی تونم سرمو بذارم و بخوابم . مشکل از منه که برای خودم مشکل می سازم وقتی مشکلی ندارم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لعنت به من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ها ها ها هن هن هن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6629057156800926409?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6629057156800926409/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6629057156800926409&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6629057156800926409'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6629057156800926409'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/10/150.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1987269153576031318</id><published>2010-09-27T10:30:00.000-07:00</published><updated>2010-09-27T10:38:30.505-07:00</updated><title type='text'>His name is Pouyan</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Thursday, September 16, 2010&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جذاب ترین شخصیت های داستان ها برای من معمولا آدم هائی شدیدن بیتفاوت به همه چیز هستند که در عین حال معمولا خوشتیپ و خوش قیافه هستند و نزد جنس مخالف به همین دلیل شدیدن محبوب هستند . این روز ها دارم رو جدید ترین نظریه ام کار میکنم . نظریه داستان .&lt;br /&gt;طبقه این نظریه جذاب ترین و و حتا رئال ترین داستان ها باز هم داستان هستند و به هیچ وجه نمیتونن واقعی باشن . هیچ وقت آدم ها نمیتونن انقدر بیتفاوت و در عین حال جذاب باشن . آدم ها نمیتونن شدیدن متفکر باشن و از طرفی بدون هیچ زحمت خاصی صرفآ به خاطره استعداد ذاتی شدیدن در زمینه ها کاریشون موفق باشن . و دلیل جذابیت های داستان هم همینه چیزی که نمیتونه وجود داشته باشه رو بهمن واقعی نشون میده . مثال هاش خیلی زیاده .&lt;br /&gt;این که چرا اینارو گفتم نمیدونم .&lt;br /&gt;داشتم پست های قدیمیمو میخوندم و هر لحظه بیشتر مطمئن میشدم که دنیا داره از نعمت وجود چه نویسنده ی خوبی بی بهره میشه &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;-&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;-&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;-&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;Monday, September 12, 2005&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من . من . من . اين است ترجيع بند زندگي گرامي منكه در هر آنچه مي گويم شنيده مي شود . من هميشه فقط با ستايش از خود توانسته ام سخن بگويم مخصوصا اگر اين كار را با حيا و خويشتن داري خردكننده اي كه راهش را مي دانم انجام مي دهم . اينكه من هميشه آزاد و مقتدر زندگي كرده ام حقيقت دارد. منتها فقط به اين دليل خارق العاده كه براي خود نظيري نمي شناسم احساس مي كنم كه از هر قيدي نسبت به ديگران آزادم . اين را به شما گفته ام كه من هميشه خود را باهوش تر از همه مردم تصور كرده ام ولي خود را حساس تر و زبر دست تر هم مي دانم . حتي در كارهايي كه بسهولت مي توانم ناشيگري را به خود بقبولانم به دشواري مي توانم اين فكر را از ذهنم بيرون كنم كه اگر فرصت كافي براي تمرين داشتم بهترين در آن كار مي شدم . من در خود جز برتري و افضليت سراغ ندارم همين علت نيكخويي و آرامش مرا توجيح مي كند . وقتي به ديگران مي پردازم فقط از طريق بنده نوازي است و اجرش بي كم و كاست عايد خودم مي شود : در عشقي كه نسبت به خود دارم يك درجه صعود مي كنم&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1987269153576031318?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1987269153576031318/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1987269153576031318&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1987269153576031318'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1987269153576031318'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/09/his-name-is-pouyan.html' title='His name is Pouyan'/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4337484324709960270</id><published>2010-08-29T03:06:00.000-07:00</published><updated>2010-08-29T03:23:22.349-07:00</updated><title type='text'>You and me , 4 mounths later</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یکی از میز های دو نفره ی کافه هنر ، ساعت 6 ، سه شنبه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دختر ، به دست های پسر نگاه می کند . خاطرات مثل طوفان از جلوی چشم هاش می گذره . دست ها ، روز اولی که همدیگه رو دیده بودن ، دست ها تو جیب شلوار ، دست ها یک سال بعد ، تو دست های دختر ، وسط رودخونه ، دست ها دو سال بعد ، روی صورت دختر ، حرکت آروم و خجولانه به طرف گردن ، دست ها سه سال بعد ، توی مهمونی ، در خال دقصیدن ، دست ها وقتی سیگارتو روشن می کرد ، دست ها توی ماشین ، دست ها ...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد تصویر های محو و خیالی ، دست ها در حال گرفتن شماره ای که ازش بی خبری ، دست ها روی صورت کسی که ازش بی خبری ، حتی خجولانه هم نه ، دست ها روی بدن دختری که باز هم ازش بی خبری&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; دست دختر کمی عصبی طرف پاکت سیگار می ره ، صرفا محض قطع فکر های آزار دخنده ی پیشین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پسر ، مقدم رو صدا می کنه ، مقدم میاد و می گه کم پیدا بودین ، غیبت خوردین ها ، و پسر نگاه زیر چشمی مقدم به دختر رو می بینه . پسر حدس ی زنه که دختر اونقدری باهوش نبوده که کافه ی یگه ای رو برای قرارش انتخاب کنه ، بر خلاف پسر . با خونسردی و غرور جواب لبخند مقدم رو می ده . سعی می کنه حدس بزنه که دختر با کی اومده بوده ، کمتر از چند ثانیه به حواب می رسه ، و مطمئنا جواب غلط ! ا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پسر قیافه ی دختر را ور انداز می کنه ، موهاشو های لایت کرده . دختر رو دوست داره ، هنوز هم دوستش داره ، ولی این دوست داشتن ، امروز و در این لحظه ی خاص چه معنی ای داره ؟ آیا همیشه این دوست داشتن به معنی اینه که می خواد با اون باشه ؟ می خواد دوباره رابطه ای رو که چند سال داشته با اون بدست بیاره ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کنه به این مدت ، چیز های زیادی رو که تو زندگی دنبالش بوده ، تو همین مدت کوتاه بدست آورده . تو این مدت ، وقت هایی رو که دوست داشته کتاب خونده ، دقت هایی رو که دوست داشته باشگاه رفته ، بدون اینکه مجبور باشه سر طهر بره و با دوستهاش دعوا کنه ، برای اینکه به قرارش با دختر برسه ، وقت هایی رو که بی خیال تو خیابون ساعت ها رانندگی کرده ، و محض تنوع و بدون هیچ ولیل خاصی دختری رو سوار کرده که بعد از 5 دقیقه از اشین بیرون انداختتش ، و اینکه تمام این کار هارو کرده بدون اینکه هیچ جای فکر نگرانی ای داشته باشه ،دنبال توجیح یا توضیح دادن برای کس دیگه ای باشه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پسر تو این مدت زیاد به این قضیه فکر کرد ، مخصوصا این روز های آخر ، که چه دلیلی برای بودنش با دختر داشته ؟ مطمئنا اون رو دوست داشته ، ولی رابطه ای که با اون داشته خیلی وقت ها براش آزار دهنده بوده . محدودیت ها ، توضیح دادن ها و خود داری کردن ها از کارهایی که واقعا و روحا به انجام اون ها نیاز داشته . دختر دیگه ای توی دنیا پیدا نمی شه که بتونه اون رو دوست داشته باشه ، و رابطه ای باهاش داشته باشه که کمتر آزار دهنده باشه ؟ فکر می کنه ، دختر همیشه زیادی پر توقع و سلطه طلب بوده . و پسر ، وقتی باهاش دوست بود ، مثل اینگه تو جریان رودخونه ای افتاده باشه فقط کشیده می شد و می رفت ، برنش به سردی آب و زخم هایی که سنگ ها رو تنش می ذاشتن عادت کرده بود ، ولی جالا ، تعد از چند ماه دوری ، می تونست به اراده ی خودش دوباره تو اون رودخونه بپره ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کنم فعلا کافی باشه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4337484324709960270?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4337484324709960270/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4337484324709960270&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4337484324709960270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4337484324709960270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/08/you-and-me-4-mounths-later.html' title='You and me , 4 mounths later'/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-5747082963499949277</id><published>2010-08-24T15:42:00.000-07:00</published><updated>2010-08-24T16:26:15.392-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خلق کردن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ارضا کننده ترین اتفاق ممکن است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نقطه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شب ها ، احساس می کنم باید کاری کنم . باید نشونه ای بذارم ، برای اینکه زنده بودنم بهم ثابت بشه. گاهی وقت ها مداد بر می دارم و می کشم . گاهی وقت ها هم می نویسم . مهم نیست که چه نظری راجع بهشون داشته باشی . این ها تکه هایی از وجود من هستن ، که با دست و دلبازی به دنیا تقدیمشون می کنم ، و هر بار ، انگار نه تنها چیزی رو از دست نمی دم ، بلکه برای وجودم به دستشون می آرم ، خودم با دست های خودم می سازم و روز به روز این توده ی دیوانه وار و مخرب رو گسترش می دم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک ساعت پیش ، یه مداد ب6 و یک کاغذ سفید داشتن به زندگی آروم خودشون توی کمد من ادامه می دادن . حالا ، یه مداد ب6 شکسته و کاغذی که تبدیل به مدرک جرم شده ، دارن به وضعیت جدیدشون عادت می کنن . ما آدم ها همیشه همین کار رو می کنیم و از نتیجه ی کارهامون بسیار راضی هستیم .دیوانه وار در حال تغییر دادن همه چیز هستیم ، برای اثبات زنده بودنمون . خیلی وقت ها بدون اینکه مقصد خاصی رو دنبال کنیم ، فقط حرکت می کنیم و حرکت می دیم . من باید اعتراف کنم که این حالت آخر رو بیشتر از همه چیز دوست دارم . رانندگی تو اتوبان ها ، بدون اینکه مقصد خاصی داسته باشم . حرف زدن و بحث کردن ، بدون هیچ پایان در نظر گرفته ای ، و مثلا ، وبلاگ نوشتن ، بی دلیل ، بی هیچ دلیلی جز حرکت دادن انگشت هام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و بعد ، آروم آروم شروع می کنه به ته نشین شدن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه چیز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما همه همون ذرات در حال ته نشین شدن می شیم . قلبمون آروم تر می زنه ، نفس هامون کشدار و بلند می شه ، بعد از اون لحظه هایی که نفس نفس زدن و ضربان قلب و انقباض روحت ، داره می کشتت . همه ی لحظه های بحرانی همینطوری به پایان می رسن ، آروم می شن ، یه جوری که هیچ کس نمی دونه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من دوست داشتم نقاش بودم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه ی دنیا رو می کشیدم ، اونطور که دلم می خواست بکشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کاری هم به کار دنیا نداشتم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کی اینجاس ؟ کی این صدا رو شنید ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صداهایی در دنیا هست که از فرط بلند بودن شنیده نمی شن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و صداهایی که از فرط آروم بودن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اولی صدای روح منه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دومی تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوممممممممممممممممممممممممممممممممم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اول این بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد قضیه ی اون ته نشینیه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد دوباره بوممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حتی بلند تر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و بعد ، باز هم ، ته نشین می شیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این بار کنار هم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-5747082963499949277?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/5747082963499949277/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=5747082963499949277&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5747082963499949277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5747082963499949277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/08/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-8602792642118779561</id><published>2010-08-03T15:32:00.001-07:00</published><updated>2010-08-03T15:32:57.609-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مرد ، زل زده به دیوار رو بروش . چند دقیقه ای هست که زل زده ، و الان تازه فهمیده که غبار خاکستری روی دیوار ، جای قاب عکسیه که چند لحظه پیش ، در اثر برخورد لیوانی که خودش پرت کرده بوده ، به زمین افتاده&lt;br /&gt;زن ، آروم سرشو بلند می کنه . می خواد حرف بزنه . با اولین صدایی که از دهنش در میاد ، مرد نگاه خیرشو به اون می دوزه ، نگاهی که زن رو اگر برای بقیه ی عمر ساکت نکنه ، برای چند دقیقه کارسازه&lt;br /&gt;بعد مرد بلند می شه . میگه : خوب ؟ حالا از من چی می خوای ؟&lt;br /&gt;یه سگار دیگه روشن می کنه . با دست دیگش ، آروم روی میز ضربه می زنه .&lt;br /&gt;چرا به من گفتی ؟ ها ؟ چرا به من گفتی ؟&lt;br /&gt;زن ، با آروم ترین صدایی که از دهنش بیرون میاد می گه ، چون باید می دونستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوه آره . واقعا باید می دونستم ، که زنم ، توی یک شب زمستونی برفی ، وقتی قرار بوده با کلاه و کاپشن زمستونیش در حال فروش بلیط های خیریه توی خیابون می بوده ، خیلی اتفاقی پاش رسیده به یه خونه ی گرم با یه شومینه ی روشن ، و اوه ، خیلی اتفاقی نه تنها کاپشن و کلای تنش نبوده ، بلکه یه مرد دیگه در حال کندن سوتینش از تنش بوده . هوم ؟ آره آ الان که فکر می کنم می بینم که چقدر خوبه که می دونم ، که بعد تن زنم رو یه مرد دیگه به خودش چسپونده ، و اوم ، دقیقا و خیلی اتفاقی همون جاهایی که من برای ده سال بوسیدم رو بوسیده ، و همون کار هایی رو که من برای ده سال باهاش می کردم ، کرده . توی یه شب ، یه شب خیلی سرد زمستونی ، ها ؟ خوبه که می دونم ، که برای تو چندان هم سرد نبوده ؟ ها ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن اشک می ریزه . مرد ،هر کدوم از اشم های زن رو که می بینه ، بیشتر ازش متنفر می شه . یاد فیلم های جلف هالیوودی می افته . دقیقا زن ها توی این لحظه همینطوری اشک می ریزن و فین فین می کنن . فیلم هایی که یه عمر به خنده ی تحقیر آمیزش توی برنامه های تلویزیونی و مصاحبه های رادیویی اونها رو نقد کرده ، و الان ، دقیقا داره به صورت زنده جلوش پخش می شه . از فکر کردن به این ، بیشتر از زنش متنفر می شه ، ولی صدای فین فین زنش افکارشو پاره می کنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. من تمام عمرم به تو وفادار بودم . خیلی قبل از اینکه با هم ازدواج کنیم ، وقت هایی که تو هنوز با خیلی دختر ها بودی ، من فقط به خاطر فکر کردن به تو با هیچ کس دیگه ای نبودم . من هیچ چیز از اونشب یادم نیست . مست نبودم ، حتی یه قطره هم نخورده بودم ، ولی همه ی اون اتفاقات افتاد . من می دونستم که نمی تونم جلوشون وایسم . انگار مسخ شده بودم . انگار دستهام و پاهام و بدنم رو کس دیگه ای تکون می داد . انگار تصمیم هام رو مغز دیگه ای می گرفت . انگار اصلا من نبودم . همه ی اتفاقات فقط می افتاد و من فقط...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جینگ . مزد لیوان دیگه ای رو به نقطه ای از دیوار اتاق که حاله ی خاک گرفته ی قاب عکس روی اون بود پرتاب می کنه . زن به طورت مرد نگاه می کنه ، صورتی که به نظر عاری از هر نوع احساسیه . صورتی که انگار ، یه سنگ رو تو خیابون با پاش پرت کرده تو جوب . همین قدر عادی . بعد به خورده شیشه ها نگاه می کنه ، مثل نگاه کردن به موج های آب جوب بعد از پرتاب سنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببین . راستشو بخوای من حتی مشکلی ندارم که زنم یه فاحشه ی کوچولو باشه ! ولی ، ترجیح می دادم که هیچ وقت اینو ندونم . ما زندگی خوبی داشتیم ، هان ؟ تو یه شب رو حسابی حال کرده بودی ، و من هم بهت افتخار می کردم که تو اون سرما وایساده بودی و بلیط خیریه می فروختی . فردا ، کنار هم صبحونه می خوردیم و به قاب عکسمون روی دیوار لبخند می زدیم . چه مرگت شد که اومدی اینا رو گفتی ؟ هیچ اتفاقی نیفتاده بود ، برای من هیچ اتفاقی توی دنیا نیفتاده بود مگر اینکه تو بلیط های خیریه رو فروخته بودی . و تو هم به این قضیه مطمئن بودی که من اونقدری به تو اعتماد داشتم که حتی اگه خود مرده می اومد و می گفت که با تو خوابیده باورم نمی شد . تو با خوابیدنت با اون مرده به من خیانت نکردی ، با حرف های الانت بود که به من خیانت کردی . برای یک انسان ندونستن یه واقعه با اتفاق نیفتادنش برابره ، و دارم بهت می گم که تو خراب کاری بزرگو همین نیم ساعت پیش کردی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بار زنه ، که چنان نگاه خیره ای داره که انگار میشه اونو با قیچی برید .&lt;br /&gt;مرد می گه : به هر حال ، فکر می کنم همه چیز تموم شده باشه . فردا زنگ می زنم به رفیقام ، وکیل های خوب سراغ دارن. سعی می کنم یه هفته ای تمومش کنم . هفته ی دیگه باید برم فرانسه برای جشنواره ، هوم . خوبه ؟&lt;br /&gt;زن ، نگاه خیریه ی خیرش ، بعد از شنیدن این جمله های آخر ، تغییر می کنه ، پلک های به هم نزدیک می شن تا اینکه کاملا بسته شن .&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;زن چشم هاش رو باز می کنه . اولین چیزی که توجهش رو جلب می کنه آفتاب تند ظهره . بعد ، خالی بودن خونه ، از هر گونه اثری از مرد . از مرد زندگیش ، از تنها عشق زندگیش ، نفس عمیقی می کشه و در نهایت تعجب ، می بینه که اثری از بوی مرد تو خونه نیست . مغزش با سرعتی چندین برابر معمول کار می کنه ، انگار می خواد کار نکردن چند روزی رو که در حالت خواب بوده رو جبران کنه . بلند می شه ، تمام اتاق رو می گرده ، با خودش شرط می ذاره ، حتی یه نشونه ، یه رد پا ، فقط یکی ، می گرده ، کم کم اشک هاش سرازیر می شه ، بعد صدای خودشو می شنوه که بلند تر می شه ، گریه ی بلند و صدا دار ، که داره به زجه زدنی وحشنانه تبدیل می شه ، آخرین کلماتی که به زبون میاره ، تکرار اسم مرده پشت سر هم. چند دقیقه بعد&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;صحنه دقیقا همون شکلی که مرد ازش متنفره تموم می شه . شکل فیلم های جلف روشنفکرانه ، که مرد با خنده ی کج روی لبهاش اونها رو نقدر می کنه&lt;br /&gt;چند دقیقه بعد ، تمام صداهایی که از اون خونه می اومده ، قطع می شه&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-8602792642118779561?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/8602792642118779561/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=8602792642118779561&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8602792642118779561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8602792642118779561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1766218319989255587</id><published>2010-07-30T14:41:00.000-07:00</published><updated>2010-07-30T14:57:11.531-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;احساس می کنم دنیا وایساده . ابر ها ، دریاها ، پرنده ها ، آدم ها ، در این دقایق خاص ، این دقیقه هایی که شاید فقط یک بار توی دنیا اتفاق می افته ، دنیا وایساده ، و فقط من و تو هستیم . من و تو کنار هم ، من و تو در آغوش هم ، من و تو در حال خنده ، من تو ، من و تو ، من و تو&lt;br /&gt;چیزی که به کل وجود من چیره شده عشقه . عشقی بی نهایت عمیق . عشقی که منو می خندونه ، فریاد می زنم ، دستهام رو باز می کنم و تورو محکم تو بغلم می کشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;الان راحتم . زیادی راحتم . تولدمه ( البته چند ساعتیه که تموم شده ! ) و دارم به خودم اجازه می دم که راحته راحت حرف بزنم .دوستت دارم . بیش از حد دوستت دارم . وقتی داشتم شمعامو فوت می کردم نتونستم به چیزی به جز تو فکر کنم . شش سال . شش سال چنین روزی رو با تو گذروندم . و می خوام رک و رو راست بگم ، آرزومه که شش سال های بعدی هم همینطور باشه . گفتم که ، راحتم . زیادی راحتم .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امشب همه خوشحال بودن . من همش اینور اونور می دوئیدم . حتی درست با هم نرقصیدیم . ولی می دونی آخز شب به چی فکر کردم ؟ بهترین چیزی که می تونستم داشته باشم ، همین جسیه که الان دارم . خوشحالم . به اندازه ی کافی رقصیدیم ، و بعدا هم می رقصیم . این عشق ، این احساس بی نهایت بزرگ ، این فکر که تو الان خوابیدی و چقدر قشنگ خوابیدی ، وقتی بعد از گفتم این حرفا یه لبخند میاد رو لبم ، این چیزیه که من می خوام . این بزرگترین چیزیه که من می خوام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز 20 ساله شدم . نمی دونم وقتی آدم بیست ساله می شه باید چجوری باشه . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فرنی بیست ساله بود و من فکر می کردم بیست چقدر زیاده . مامانم بیست ساله بود که نامزد کرد و من فکر می کردم بیست چقدر زیاده . حتی آدم می تونه بگه وارد دهه ی سوم زندگیت شدی ، ها ها . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خب . به هر حال بیست ما تموم شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می گم ولی خوش گذشت نیس ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امشب ، با هم یه قرار گذاشتیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امشب هم تموم می شه و امشب ها و فرداهای زیادی رو در پیش داریم . خوب باشی ، خوب باشیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به سلامتی خودمون دو تا ، ... جمع &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1766218319989255587?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1766218319989255587/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1766218319989255587&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1766218319989255587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1766218319989255587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/07/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-633635548094425619</id><published>2010-07-27T13:11:00.000-07:00</published><updated>2010-07-27T13:17:34.115-07:00</updated><title type='text'>a Post from 3 years ago</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بهش می گم رفیق آخه اینجا که جای داستانای تو نیست . اما وقتی اونطوری مظلومانه نیگام می کنه دلم براش می سوزه . می گه همه بهش همینو می گن ، می گه از اول زندگیش یه کیسه رو کولش بوده که پر از داستان بوده ، ولی همه بهش همینو گفتن . روی صورتش چروک افتاده ، دستاش از سنگینیه کیسه ی تو دستش کبود شده ، می گه یه دوست دختر داشته ، بی خیال سیگار دود می کرده و می گفته مگه داستانا هم سنگینی دارن که اون گردن مسخرتو اینجوری کج می کنی ؟&lt;br /&gt;بهش گفتم ببین ، شرمنده ، ولی منم نمی تونم برات کاری کنم . اینجا واقعا جای داستانای تو نیس . چشماشو می بینم که آویزون می شه و یه دونه اشک از یکیشون می افته پایین . داره می ره ، صداش می کنم ، می گم هی ، درسته نمی تونم کمکت کنم ، اما یه لیوان مشروب که می تونیم با هم بخوریم ؟&lt;br /&gt;راستش یکی از مشکلای من اینه که خونه ندارم . واسه همین یه جورایی از اینکه دعوتش کردم تعجب کرد ، اما خب مساله ای نبود ، یه کافه ای چیزی پیدا می شد ، با یه پیش خدمت که برامون دو تا لیوان مشروب بیاره و انقدر خنگ باشه که نفهمه پولشو ندادم . می دونی ، دزد که نیستم ، اما یه جورایی از این کار خوشم میاد . خلاصه ، خیلی منحرف شدم از قضیه ، بالاخره خودمونو رسوندیم به یه همچین کافه ای . مشروباش محلی بود ، زیاد چنگی به دل نمی زد ، ولی خوبیش این بود که درصد الکلش زیاد بود . انقدر که می تونست چشماتو از حال عادی کمی بسته تر کنه&lt;br /&gt;نشس رو صندلی ، پاهاشو جمع کرد تو بغلش و کیسشو هم یه جوری چپوند لای پاهاش . بهش گفتم خب رفیق ، می گفتی ، جریان این کیسه هه چیه ؟&lt;br /&gt;یارو چند قلوپ مشروب خورد ، یه کم منو نیگا کرد ، انگار می خواس بالا پایین کنه ببینه چیا رو می تونه بهم بگه . بعد گفت که از وقتی خودشو یادش میاد این کیسه هه تو دستش بوده . می گه از بچگی مثل یه تیکه از بدنش اونو با خودش اینور اونور می بره . می گم یعنی نویسندس ؟ بهم اخم می کنه ، نویسنده که نه ، می گه نویسنده ها هم یه چیزایین که از تو همین کیسه هه میان بیرون ، این خوده داستانه ، می می گم آخه رفیق داستانا رو بالخره یکی باید بنویسه دیگه ، می گن نویسنده ، بهم اخم می کنه ، انگار پشمون شده از اینکه بهم گفته&lt;br /&gt;می گه نه ، جریان این نیس ، این هم خودش یه جور داستانه ، یه تیکه از داستانای تو کیسه ی من ، دوباره از مشروبش می خوره ، می گه همه ی چیزایی که داری می گی چیزایین که من تو کیسم دارم ، ولی فقط یه قسمتیشون ، یه قسمتی که ما می بینیم ، داستانای کامل ، با جزئیات کاملشون تو کیسه ی منن ، واسه همینه که هیچ کی تا حالا اونا رو نگرفته&lt;br /&gt;می پرسه سیگار داری ؟ شونمو بالا می اندازم . معلومه دلش سیگار می خواد ، اما بی خیال می شه . مشروبشوتا ته سر می کشه . می گه می دونی چیه ؟ آدما بیشتر از چیزی که فک می کنن ترسو ان&lt;br /&gt;خسته شدم . چقدر حرف می زد . یه جورایی دیگه حالمو بهم زده بود. فکر می کنم حسسمو داره از تو نیگام می فهمه . می گه رفیق ، من باید برم . اما قبل از اون یه چیزی هس که باید بهت بگم&lt;br /&gt;نیگاش می کنم ، می گم به درک ، تا حالا که گوشمو دادم دستش ، بذار تا تهش بره . می گه رفق ، می خوای تا تهش بدونی ؟ می خوای بدونی داستانی که الان توشیم قراره به کجا برسه ؟&lt;br /&gt;جواب نمی دم . راستش خودم هنوز نمی دونم که می خوام به حرفاش گوش بدم یا نه . اما اون سکوت منو به فال نیگ می گیره . می گه هیچ کس نمی دونه ، می گه کسی تا حالا باهاش هم صحبت نشده که بخواد بفهممه ، اما می گه من اگه بخوام بفهمم ، می تونم. اما من بازم جوابشو نمی دم . فکر می کنم شاید می ترسم&lt;br /&gt;اما بعد تصمیممو می گیرم . بهش می گم رفیق ، من با آدمای دیگه فرقی ندارم ،هر چند شاید یه فرق کوچیک ، خونه ندارم ، شاید واسه همینه که همیشه تو خیابونا ول پلاسم و امروز با تو هم صحبت شدم ، اما ته تهش با بقیه فرق ندارم . دلم نمی خواد بشنوم داستاناتو . دلم نمی خواد بدونم . دلم می خواد با چشمای بسته لذت ببرم یا دردا رو تحمل کنم&lt;br /&gt;روشو بر می گردونه . می گه نباید بهت می گفتم . می دونستم که نباید بهت بگم . نمی دونم چرا این اشتباهو کردم . کیسشو رو صندلی می ذاره و می ره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش اونروز نفهمیدم که چی میگه . کیسش افتاد اونجا و مطمئنم تا امروز هیچ کس اون کیسه رو نیگا نکرده . اما خوب ، امروز که اینجا نشستم تقریبا فهمیدم اون چی گفته . اون ، خودش یه داستان بود . یه داستان که باید تموم می شد ، یه تموم شدن خوب و با ارزش ، یه جوری که دینشو به وجودش ادا می گرد . اما وقتی واسه من تعریفش کرد ،و من اون آدمی نبودم که داستانو رو تا تهش بشنوه ، یه جورایی همه چی نصفه موند . داستانای نصفه هم تنها کساییو که زجر می دن شخصیتای اولشونه . شرط می بندم اون هنوز داره ول می چرخه . و حتی کیسه ای نداره که رو دوش خودش حمل کنه و حرفی نداره که بزنی و دیگه کسی بهش نمی گه رفیق . امروز اینو فهمیدم ، وقتی خیلی اتفاقی یه داستان نوشتم ، و توش یه آدم ول گرد بودم که خونه نداشت ، و می رفت کافه ها و دزدی می کرد ، میدونی ، یه شخصیت بود . و من فهمیدم کی ، شخصیت داستان تموم نشده ای که همیشه سرگردون می موند .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-633635548094425619?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/633635548094425619/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=633635548094425619&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/633635548094425619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/633635548094425619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='a Post from 3 years ago'/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-8413313800751996995</id><published>2010-06-22T15:35:00.000-07:00</published><updated>2010-07-26T12:59:32.963-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Tuesday, June 22, 2010&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختره ساکت می شه . بلند میشه میره گوشه اتاق ، زانوهاشو جمع می کنه تو بغلش و زل می زنه به پسره&lt;br /&gt;پسره سعی می کنه بی خیال به نظر بیاد . داره دور اتاق می چرخه و سوت می زنه و دنبال فندکشه . بعد از چند دقیقه ، بی خیال می شه ، میره سر گاز و سیگارشو با آتیش زیر کتری روشن می کنه&lt;br /&gt;دختره می گه : چرا ؟&lt;br /&gt;صدای پسره رو می شنوه که می گه : اینطوری بهتره . یه حسه ، یه حسی که یهویی و نمی دونم از کجا پیداش شد . یه جور بینش شاید ، ولی امروز ، بعد از اینکه 120 ثانیه پشت ثانیه شمار چراغ قرمز وایساده بودم ، و چراغ سبز نشد ، و نشد و نشد و نشد و نشد ... تا نمی دونم کی ، اندازه ی یه عمر . بعد یهو اون جرقه تو مغزم زده شد . به اندازه ی یه عمر ، می فهمی ؟ پشت چراغ قرمز وای میستی ، لحظه هایی که می تونستی گاز بدی و تو خیابونا ویراژ بری ، پشت چراغ قرمز لعنتی وای میستی به امید اینکه این چراغه سبز شه ،و اون سبز نمی شه ، و نمی شه و نمی شه ، یه عمره ، می فهمی ؟ و بعد یهو همه چیز تو فکرم عوض شد . گاز دادم و چراغ قرمز لعنتی رو ، که نمی دونم هنوز اون آدما پشتش وایسادن یا نه ، رد کردم و سریع خودمو رسوندم خونه&lt;br /&gt;دختره فقط بیشتر ساکت شده . سرشو تکون می ده&lt;br /&gt;پسره می گه : ببین ، تو خیلی خوبی . من می دونم که تو بهترین دختر دنیایی ، بهترین زن دنیایی ، همیشه تورو از همه ی دخترایی که تو عمرم دیدم بیشتر دوس داشتم و هنوزم دارم . می خوام بفهمی که ، اصلا ربطی به این چیزا نداره . من فقط نمی خوام وایسم . نمی خوام تمام عمرم پشت اون چراغ قرمز احمقا باشم . می فهمی ؟&lt;br /&gt;دختره کم کم داره بغضش بالا میاد . وقتی پسره کلمه ی آخر جملشو می گه ، بعضش می ترکه . می خواد بگه آره می فهمم .نمی خوام ، ولی می فهمم . مثل همه ی لحظه های لعنتی دیگه ی زندگی که قبل از اینکه حرفاتو بگی ، می فهمیدم . ولی نمی گه . یکم اشک می ریزه و بعد باز سکوت . تو سکوتش ، می خواد بگه ، باور می کنی من می دونستم ؟ نه از وقتی که پاتو تو خونه گذاشتی . از خیلی قبل تر از اون . از لحظه ی اولی که دیدمت ، از حسی که تو نگاه کردنت بود . از چشم های که موقع بوسیدن باز می موند و از دست هات که موقع همخابی بسته و مشت شده می موند . ولی دختره ، لب از لب باز نمی کنه&lt;br /&gt;پسره می گه : ببین تو زیادی ساکتی . راستش نمی دونم باید چی کار کنم . ولی من به یه چیزی ایمان دارم . اینکه تو خیلی قوی ای و می دونم که از پسش بر میای . اینکه می بینی انقدر راحت دارم باهات حرف می زنم ، به خاطر همون حسس . احساس می کنم همه ی این حرف ها مال گذشتس . یه گذشته ی دور ، شاید اصلا زندگی قبلی . الان فقط اومدم که ، اینا رو بهت بگم و یکم خرت و پرت هامو جمع کنم ... و به عنوان وظیفه شاید ، گفتم که بعد از گفتن این حرف ها حتما باید به حرفا های تو هم گوش بدم ... هوم ؟&lt;br /&gt;دختره ، هنوز ساکته . بعد ، با آروم ترین صدایی که می تونه ، شروع می کنه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ وقت روز اولی که دیدمت رو یادم نمی ره . شب اول ، یه خواب دیدم . خواب دیدم که تو ، داری میای پیشم . توی یه اتوبوسی ، پیاده می شی ، بغلم می کنی ، منو می بوسی ، همه چیز عالیه ، کاملا پرفکت ، بعد اتوبوسه می ره . من فکر می کنم هنوز کنارمی ، و هنوز دارم می بوسمت و تو بغلمی ، ولی چشمهامو که باز می کنم تونیستی . تو سوار همون اتوبوسه شدی و رفتی و فقط من بودم و فکر ها و حس های وهمی ام . صبح که بیدار شدم ، تورو می شناختم . می دونستم که چجوری می بوسی ، چجوری بغل می کن ... و چجوری می ری . از همون روز ، منتظر این لحظه بودم . منتظر نقطه عطف زندگیم . امروز ، اون چراغ قرمزی که تو پشتش موندی ، اون حسی که اومدی و برام تعریف کردی ، همه ی این اتفاقات ، نقه ی اوج زندگی منه . و الان شاید به نظر غمگین بیام ، ولی همین غمگین بودنه هست که شادی وحستناکی رو تو من دمیده . احساس یه نویسنده رو دارم که یه تراژدی شاهکار نوشته ، و الان ، لحظه ی آخره و تماشاچیا دارن دست می زنن . و دست می نن ، و دست می زنن ، و هیچ وقت این دست زدنشوو تموم نمی کنن&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;این نوشته اینجا تموم می شه . دختر ، موقع گفتن این دیالوگه آخر ، چشم هاش رو بسته . پسره این حرف ها رو نشنیده . می تونم حتی ، کلمه ی آخری که پسره شنیده رو بگم ، اوم ... "می ره "، بعد از" بعد اتوبوسه می ره" . بعد از "کاملا پرفکت ، بعد اتوبوسه می ره" . و دختره همچنان حرف زدنشو ادامه می ده ، وچشم هاش هنوز بستس.&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;پسره ، با بی خیالی دستشو می کنه تو جیبش و فندکشو در میاره . یقه ی کتشو می ده بالا که باد تو گردنش نره . چشم هاش بازه بازه ، انگار تمام ذرات دنیا رو می بینه ، و دست هاش بی حرکت و مشت شده ، انگار تمام دنیا رو تو دست هاش نگه داشته . تو سرش یه صدامی شنوه ، مثل صدای تماشاچی های تئاتر وقتی بازیگر نقش اول داره بهشون تعظیم می کنه . لبخندی روی لباش میاد ، و به راهش ادامه می ده&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-8413313800751996995?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/8413313800751996995/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=8413313800751996995&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8413313800751996995'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8413313800751996995'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/06/tuesday-june-22-2010.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-5806924961478067390</id><published>2010-05-14T12:06:00.000-07:00</published><updated>2010-05-14T12:20:56.758-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز به اندازه ی کافی به بقیه ی عمرمان قهقهه زدیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شیون و زاری فردا کاری از پیش نمی برد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روزیست که زندگی می کنیم ، تنها لحظه ای که در آن زندگی می کنیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیروز ، همیشه خاطره ایست ، حسی جبری که عادت کردیم ایم به عنوان گدشته آن را بپذیریم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیروز ، همان چیزیست که همه ی تقصیر های امروزی که زندگی می کنیم را به گردنش بیاندازیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و فردا ، همیشه امیدیست گنگ و مبهم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دلیلی برای گذراندن امروز ،امیدی برای گذراندن ، که همه ی نکرده های امروزمان را برایش پست کنیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب ، می بینی ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی ما هنوز فقط امروز را زندگی می کنیم ، همین لحظه ی درحال گذر را ، همین لحظه ی لعنتی را که آن را ، به پای دیروز و فردا می ریزیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و روزی که نه امروز است ، نه دیروز و نه فردا ، میان خاکستر روزهایمان دفن می شویم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیروز ، به عشق فکر می کردم ، و تو نبودی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز ، گاهی به تو فکر می کنم ، گاهی به عشق ، گاهی به هر دو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فردا ، به تو فکر می کنم ، عشق چی ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بی خیال&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیا یه شات بزنیم و رها شیم از این گه دونی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-5806924961478067390?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/5806924961478067390/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=5806924961478067390&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5806924961478067390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5806924961478067390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/05/blog-post_14.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-8554908405552365856</id><published>2010-05-11T09:47:00.000-07:00</published><updated>2010-05-11T11:09:37.333-07:00</updated><title type='text'>داستان من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;شب ، وقتی طبق معمول کلید در را چرخاندم و در خانه با تق ظریف همیشگی اش باز شد ، به صحنه ای بر خوردم که تا به حال ندیده بودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شوک ناگهانی در لحظه ی اول ، باعث شد در را ببندم و چند لحظه بهت زده به در بسته خیره شوم . بعد ، با حس غریب انسانی ام ازمالکیت خانه ای که سال پیش خریده بودم ، با اخم معمول هر انسان معمولی دیگری وقتی سعی در حفظ اعتماد به نفس خود دارد، دستم را با قدرت بیشتری چرخاندم و در دوباره باز شد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دکور خانه کاملا عوض شده بود . جای کاناپه ی نرم بنفش رنگم ، ردیف نیمکت های چوبی شبیه به کلیساهای قدیمی چیده شده بود ، و اتاق کاملا از هر گونه وسیله ی جانبی خالی بود . در ردیف جلوی نیمکت ها ، میزی چوبی بود و روی آن یک کنترل ، و روبروی آن ، یک تلویزیون ، روی زمین قرار داشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;توجهم به تلویزیون روشن جلب شد ، راستش را بخواهید هیچ چیز دیگری در اتاق وجود نداشت که اگر هم دلم می خواست ، بتوانم نگاهش کنم. فقط ردیف نیمکت های چوبی بود و تلویزیون و کنترلش . می گفتم که صفحه ی تلویزیون توجهم را جلب کرد . روشن بود ، و تصویر ثابتی در آن نشان داده می شد . تصویر اتاق ، با نور کم ، و من در حالی که روی نیمکت چوبی کلیسایی نشسته ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به تصویر نگاه کردم . من داخل تلویزیون به نقطه ی مبهمی خیره شده بود ، و کادر محدود صفحه ، اطلاعات بیشتری نمی داد .کمی نزدیک تر شد م ، ولی من داخل فیلم ، بدون حرکت هنوز به نقطه ی مبهم خیره بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به فکرم رسید که باید سریعتر اتاق را ترک کنم . همه چیز بیش از حد غیر واقعی بود . سعی می کردم هضم کنم که در این لحظه چه کاریست که کردن یا نکردن آن جوابی برای وضعیت پیدا کند . ماندن در این اتاق خطرناک بود . ولی نیرویی درونی اجازه ی ترک اتاق را نمی داد . به تصویر خودم خیره بودم ، هیچ وقت خودم را اینطور ندیده بودم . بدون احساس - بدون هیچ گونی احساس نمایانی در صورتم ، بدون هیچ حرکت خاصی نشان از زندگی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی تصمیمم برای ماندن در اتاق قطعی شد ، یاد عضو سوم این اتاق افتادم . کنترل تلویزیون را برداشتم ، و دیدم که تصویرم در فیلم ، برای یک لحظه نگاهش را به چشم های من دوخت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کانال را عوض کردم . تصویر عوض شد ، ولی با همان عناصر قبلی . من بودم ، در همین اتاق ، با همین صندلی ها . نسشته روی همان صندلی قبلی . بعد، صدای ظریف تق در اتاق آمد ، و من ، من دیگری ، وارد شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چشمانش بهت زده و ترسیده بود . به در و دیوار نگاه می کرد ، لحظه ای به نیمکت های چوبی زل زد و لحظه ای بعد به گوشه ای از اتاق ، جایی که با شبیه سازی به اتاقی که الان در آن بودم ، صفحه ی تلویزیون بود &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من قبلی ، به من تازه وارد چشم دوخته بود ، ذره ذره ی حرکاتش را زیر نظر داشت ، و هیچ تغییری در صورتش نمایان نمی شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تق . کانال بعدی . هنوز همان جا ، همان لحظه ی تکرار شدنی . دو نفر در کنار هم ، یکی به نقطه ی مبهمی ، خیره شده و دومی به اولی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تق . کانال بعدی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کانال بعدی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کانال بعدی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و هیچ چیز عوض نمی شد . انگار زندگی جریان نداشت . انگار زمان نمی گذشت ، و من ، خیره به صفحه ی تلویزیونی که انگار مرا به خود قفل کرده بود ، نگاهم را ، فکرم را ، جسمم را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد از گذشت چند ساعت ، و زیر نظر گرفتن دو مرد بی حرکت داخل تلویزیون ، چیزی فهمیدم . بارقه ی درکی ، که ناگهان در فکر هایم روشن شده بود ، و من سعی می کردم که هر طور شده جلوی خاموش شدنش را بگیرم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در یک لحظه انگار تازه هویت افراد داخل فیلم را فهمیدم . من ، من بی حرکت ، من ثابت و مرده ، منی که ساعت ها به تلویریون روبرویش خیره شده بود . عصبی شدم ، از فکر کردن به وضهیت ابلهانه ای که دارم ، خیره به خودم ، و خیره به خودم ، و فقط خیره به خودم . چشم هایم را بستم . صدا آمد . من داخل فیلم شروع به صحبت کرده بود ، به زبانی که تا به حال نشنیده بودم ، صدا بلند تر می شد ،دهانم را سفت بستم ، و من دیگر پاسخ می داد ، با همان زبان ، صداهایی می شندیم ، من داخل تلویزیون حرف می زد ولی مطمئن بودم که لب هایش تکان نمیخورد ، گوش هایم را گرفتم ، صدا ها خفه شد ، ولی تمام بدنم شروع به لزریدن کرد ، انگار کسی در اتاق ایستاده و با مشت هایم محکم به بدنم می کوبد ، دست هایم را سفت مشت کردم و به پشتم چسباندم ، ولی بدنم درد میکرد ، می دانستم من داخل فیلم به جان دیگری افتاده ، ولی بدون دست ، بدون کلام ، بدون مشت ، بدون بدن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای اولین بار ، فریاد زدم ، فریادی بدون آنگه دهانم باز شود و حنجره ام تکان بخورد ، فریادی ناشی از دردی عمیق ، دردی که منشا آن بدن بیهوده و مرده وارم نبود ، دردی که در تمام وجودم چنگ میزد و هر لحظه شدید و شدید تر می شد ، و فریاد من بلند و بلند تر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چشم هایم را باز کردم . من ، به من چشم دوخته بود . نگاهیی عمیق ، بعد لب باز کرد ، و به زبانی از من سوالی پرسید که تا به حال نشنیده بودم، من دهانم را باز کردم و جوابی دادم ، به زبانی که هیچ گاه با آن صحبت نکرده بودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شب بود ، وقتی چشم هایم را باز کردم ، احساس کردم از خوابی عمیق بیدار شده ام . ساعت 12 ، دو ساعتی می شد که از سر کار برگشته بودم ، و نمی دانستم که چرا و چطور ، در این لحظه از خوابی عمیق بیدار شده ام ، چشم هایم را مالیدم ، و نگاهم به اتاق افتاد ، مبل راحتی بنفش رنگم ، بسته ی سیگار برگم ، تابلو های نقاشی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خندیدم ، خنده ای بلند و طولانی . بعد کاناپه ام را به هر زحمت بود از در بیرون بردم ، بسته ی سیگار را ، نقاشی ها را و هر چیز اضافه ای که در اتاق بود . بعد ، روی زمین خالی نشستم ، چشم هایم را بستم و شروع کردم به نوشتن داستانی ،در فکرم . داستانی کوتاه که تا ابد ادامه داشت ، داستان من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-8554908405552365856?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/8554908405552365856/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=8554908405552365856&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8554908405552365856'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8554908405552365856'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/05/blog-post_11.html' title='داستان من'/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1762750790863061312</id><published>2010-05-07T11:08:00.000-07:00</published><updated>2010-05-07T11:38:36.496-07:00</updated><title type='text'>سالگرد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;حس غالب در این لحظه : خوشحالی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حس غالب در 6 سال گذشته همچین لحظه ای : خوشحالی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر لحظه ای که می گذره ، من خوشحال ترم از کنار تو بودن ، و ناراحت از اینکه هر کدوم از این لحظه ها منو به پایان این خط ، یعنی جدا شدن از تو نزدیک می کنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گاهی وقت ها دلم می خواد زمان همین جا قفل شه . همین الان ، دیگه هیچ چیزی عوض نشه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کنم بهشت همین باشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک : نمایشگاه کتاب ، اوین ، جلوی در ورودی ، ظاهر میشی با یک کیف کوله . نشستیم روی صندلی های آوفی تئاتر . کناب واره و سایه اش رو می خرم . راه میریم . روس صندلی های آمفی تئاتره ، مجسمه ی گلی . مانتوی آبی کمرنگ و کیف کرم ، میف کوله ی سورمه ای . صورت صاف . 75 . خوب بریم دیگه . همین وسط ؟!! شمارتونو ؟ من دیگه شرمنده میشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دو : نمایشگاه کتاب ، اوین ، تو فضار سبز یه سکوی سیمانی ، حرف می زنیم ، قراره بعدش بیای خ ،کتاب نخریدیم فکر کنم ؟ به پارسال فکر می کنیم گاهی . هوای خوب . 80 &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سه : مصلا . دستشویی یا ایستگاه مترو ؟ عصبانی شدیم بعد از نیم ساعت علافی. مصلا مزخرف و کثیف و زشت . هم مدرسه ای های تو . هایدا خریدی و من باهات نیومدم به خاطر همون هم کلاسی ها ؟! کلاس شیمی داری میدون ونک .تاکسی 10 تومن . باید زود بریم . مصلا بیریخت و زشت . غرفه ی قلم چی ، کتاب زرد ، من اصلا نمی فهمم چیه ! کنکور تو . موهای بلند تو . 85&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چهار :نمایشگاه کتاب . مصلا .کنکور من . به زور جور کردیم اما خوبه . از در بالایی اومدیم ، حیاطه سر سبزه ، باحاله ، از پارسال بهتره . غرفه تجربه کوتاه ؟ زرد قلم چی . کنکور من . به سال های گذشته فکر می کنیم . خوشحالیم فکر کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پنج : اول اومدی ب . یواشکی .حکیم ترافیکه . یه ساعته دنبال جا پارکیم .عصبانی . دور پارک می کنیم ، یه جای پرت که جلوش سمندای زرد وایسادن . مصلا . هنوز بی ریخته . خوشحالیم . لیست می گیریم از غرفه ها . نشر نیلا . درست یادم نیست 4 بود یا 5 ؟ به غرفه های قلم چی لبخند می زنیم . روز های سخت گذشتن .فکر کنم مانتو گل گلیه . یادته چه کتابای خریدیم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شش : ماشین من باطری نداره . مصلا هنوز زشت . خیلی شلوغ . تب داری ، سرم درد می کنه . چقدر کتاب خریدیم .لیست می گیریم . اثر انگشت ماتیکی به جار خودکار ، هی بگو ایش . به سال های گذشته فکر می کنیم . خوشحالیم . چقدر تب داری آخه بمیرم . نیلا نیومده . کتاب موراکامی هم نیومده . اولیس هم نیومده . زندگی جنیان . شهید با زینب رابطه بدون واسطه داره . خونه ، عدس پلو ، چقدر بستنی  . هوی به کتابای من دس نزن . قلقلک نده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ادامه دارد ... !؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کنی سال دیگه همچین روزی چه جوریه ؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1762750790863061312?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1762750790863061312/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1762750790863061312&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1762750790863061312'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1762750790863061312'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/05/blog-post_07.html' title='سالگرد'/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-287492693602302551</id><published>2010-05-03T01:50:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T02:21:27.385-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دیشب خواب دیدم ویولنسل می زنم . خیلی معرکه بود . به نظرت من 5 سال دیگه بلدم آهنگای باخ رو با ویولنسلم بزنم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هوم . طرح یک بی خوده . طرح من بی خود تره ، ولی فکر کنم عاشق معماریم . به نظرت ، 5 سال دیگه ، من می تونم یه طراحی درست حسابی بکنم ؟ می تونم یه معمار درست حسابی شم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من بی ام و دوس دارم . فکر می کنی ، 10 سال دیگه ، می تونم یه بی ام و داشته باشم ؟ خیلی هم جدید نباشه مهم نیس ، اما آرم بی ام و رو فرمونش برق بزنه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من عاشق اینم که یه روزی بتونم رو در و دیوار اتاق و خونه نقاشی کنم ، نقاشی های باحال و درست حسابی . فکر می کنی 5 سال دیگه ، وقتی همچین لحظه ای سرمو بلند کردم ، می تونم یه نقاشیه درست حسابی از خودم رو دیوارای دور و برم ببینم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من کتاب خوندنو دوست دارم . 5 سال دیگه ، چند تا کتاب خوندم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هوم . تو فکر می کنی ، 5 سال دیگه ، یاد گرفته باشم قرمه سبزی بپزم ؟  فکر می کنی 5 سال دیگه این موقع ، تو انگشت دست چپم یه حلقه ی لعنتی هست ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ببین ، تو منو می شناسی . فکر می کنی تا 5 سال دیگه چه بلاهایی سر خودم آوردم ؟ فکر می کنی زنده ام ؟ فکر می کنی خوشحالم ؟ فکر می کنی هنوز ویولنسل ردن رو دوست داشته باشم و عاشق معماری باشم ؟ فکر می کنی اصلا حال و حوصله ی نقاشی کردن رو دارم ؟ فکر می کنی ، همچین روزی تو چند سال دیگه ، به دست چپم نگاه کنم و ببینم که چروک شده و حالم از حلقه ی زدرمبوی روش بهم بخوره ؟ فکر می کنه رو کتابخونم چقدر خاک نشسته ؟ فکر می کنی چشمام دیگه برق نمی زنه ؟ می گم ، فکر می کنی اصلا زنده باشم ؟ فکر می کنی ، 5 سال دیگه همچین روزی ، هنوز اسم تو زیر زبونمو قلقلک می ده ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز ، یکی از روزهای میانی ازدیبهشت 89 ، من نشستم تو اتاقم و دارم به این اراجیف فکر می کنم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کنی ، 5 سال دیگه همچین روزی ، چه حسی بهم دست میده وقتی اینا رو می خونم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-287492693602302551?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/287492693602302551/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=287492693602302551&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/287492693602302551'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/287492693602302551'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6059099192394921264</id><published>2010-04-19T13:06:00.000-07:00</published><updated>2010-04-19T13:10:03.988-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خواب خیلی بدی بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من بودم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو هم بودی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو توی خواب می خواستی من رو نابود کنی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی من خیلی خوشحال بودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از اینکه تو هستی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6059099192394921264?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6059099192394921264/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6059099192394921264&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6059099192394921264'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6059099192394921264'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4017170603239745205</id><published>2010-04-03T01:30:00.000-07:00</published><updated>2010-04-05T01:56:42.175-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بوی کاغذ رنگی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4017170603239745205?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4017170603239745205/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4017170603239745205&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4017170603239745205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4017170603239745205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/04/chkhhhhhhhhhhh-kjjjjjjjjhkjjjjjjjjjjj.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-8096296386877024383</id><published>2010-03-31T12:09:00.000-07:00</published><updated>2010-03-31T12:10:00.416-07:00</updated><title type='text'>تائو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;برای ساختن چرخ محورها را به هم وصل می کنیم&lt;br /&gt;ولی این فضای خالی میان چرخ است که باعث چرخش آن می شود.&lt;br /&gt;از گل کوزه ای می سازیم&lt;br /&gt;این خالی درون کوزه است که آب را در خود جای می دهد.&lt;br /&gt;از چوب خانه ای بنا می کنیم&lt;br /&gt;فضای خالی خانه جای زیستن است.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;مشغول هستی ایم&lt;br /&gt;این نی ستی است که به کار می آید.&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از دائو د چینگ-منسوب به لائوتسو&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-8096296386877024383?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/8096296386877024383/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=8096296386877024383&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8096296386877024383'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8096296386877024383'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/03/blog-post_31.html' title='تائو'/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-8739787911622141548</id><published>2010-03-22T15:41:00.000-07:00</published><updated>2010-03-22T15:50:38.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یک رستوران غذای ایرانی در ژاپن طراحی کنید &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک ماه عقبم از پروژه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خدا به دادم برس پلیز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-8739787911622141548?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/8739787911622141548/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=8739787911622141548&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8739787911622141548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8739787911622141548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/03/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4087282846393706400</id><published>2010-03-10T22:30:00.001-08:00</published><updated>2010-03-10T22:30:56.192-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;عزیزم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تولدت مبارک&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4087282846393706400?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4087282846393706400/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4087282846393706400&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4087282846393706400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4087282846393706400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/03/blog-post_10.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1164427079554626058</id><published>2010-03-01T11:01:00.000-08:00</published><updated>2010-03-01T11:56:19.359-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یه ویلای کوهستانی ، یه جایی که تا چندین کیلومتریش اثری از زندگی انسانی پیدا نمی شه . یک شب سرد وسط زمستون . ویلا یه اتاق سی متریه با یخ آشپزخونه ی کوچیک کنارش ، و یه شومینه ی هیزمی تو کنج روبرو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زن و مرد روبروی هم نشستن ، نزدیک شومینه . زن سیگار می کشه و مرد پیپ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روزی که اینجا رو خریدیم یادته ؟ می خواستیم جایی داشته باشیم برا خودمون . فقط خودمون دو تا-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سخت پیداش کردیم . یارو باورش نمی شد کسی قراره پای اینجا پول بده +&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادته ؟ فکر می کردیم که همه آخر هفته ها میایم اینجا ، تو نویسنده می شی و صبح تا شب می نویسی ، من برات قهوه دم می کنم و با تفاله هاش نقاشی می کشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اوهوم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پرده هاشو نگاه ؟ روزی که رفتم مغازه ی سر کوچه مامان اینا یادمه . تو کیفم 10 تومن بیشتر نبود . ارزون ترین پارچه رو خریدم ، 10 برار قیمتش پول رنگ و قلم مو دادم ... تا شب داشتم فکرمی کردم چی روشون بکشم . وسط همین فکرا فهمیدم چی بهتر از خودمون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آره ... یه هفته تموم پارچه ها وسط خونه پهن بود به تمام عکس های دوتایی که داشتیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کنی اگه بچه داشتیم ...یعنی اگه می تونستیم بچه داشته باشیم ... وضعمون بهتر بود ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای من نه ، ولی شاید وضعیت برا تو فرق می کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اوهوم ...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هیچ وقت با اونا ... یعنی با کسی جز من ، اینجا اومدی ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;الان دیگه چه فرقی می کنه ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو چی ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نوچ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من دوست داشتم بچه داشته باشم . وقتی دختر بودم ، فکر می کردم حتی اگه باهات ازدواج نکنم ، دوست دارم ازت بچه داشته باشم . دوست داشتم حس کنم خونت ، وجودت تو بدن من رشد می کنه ، بزرگ می شه ، دوست داشتم ازش مراقبت کنم ، عاشقش بشم ، همونجوری که عاشق خودت بودم ...دوست داشتم بدن من موجودی رو درست کنه که لب هاش عین لب های تو باشه ، چشم هاش ، نگاهش ... انگار ، می خواستم گسستی رو که بین خودم و تو می دیدم ، با پیوندی که با فرزندم دارم جبران کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کردی یه روز اینجوری بشیم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اوهوم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;واقعا ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کردم ... مطمئن بودم . ما خوشبخت بودیم . زیادی خوشبخت بودیم . ایراد کار همین بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اولین بار ... یاد من بودی ؟ وقتی اونو می بوسیدی ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یاد تو بودم ، یاد تو عذابم می داد ولی عذابی که می کشیدمو دوست داشتم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چرا ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون حس زنده بودن بهم می داد . حس زندگی واقعی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو چی ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من انقدر یاد تو بودم که به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چرا ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون یاد تو ... باعث همه چیز بود . یاد تو ، فکر تو ، تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آره ... ما زیادی خوشبخت بودیم . بیشتر از چیزی که زندگی ظرفیتش رو داشته باشه . خوشبختی ما ، زندگی ما از درون خرد شد . انقدر که جز یه گرد سفید روی دنیا چیزی باقی نگذاشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پرده ها رو که نگاه کرد چیزی نگفت ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفت اگه با تو نخوابیده بودم شاید می رفتم با زنت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زن عصبی می شه . می لرزه ، بغض می کنه ، و بغض با صدای فریاد مانندی می شکنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند دقیقه بعد ، همه چیز دوباره آروم شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;... خوب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باید یه فکری برا اینجا بکنیم ... آخرین چیزیه که مونده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر نمی کنم از پسش بر بیام ... اینجا پر از بو ئه . بوی وقتی واردش شدیم ... بوی عشق بازی روز اول ، وقتی از راه نرسیده رو زمین ولو شدیم ... بوی خندیدن ها ، بوی رقصیدن ها تو سکوت ، بوی فکر کردن ها و تا صبح بیدار موندن و حرف زدن ها ... بوی من و تو &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شب ها خواب می بینم دارم غرق می شم . غرق می شم . همه چیز سیاه می شه ، من تا صبح گذر زمان رو احساس می کنم ، ثانیه به ثانیه ، ولی همه چیز سیاهه و ساکت و تاریک . من می دونم که فردا شب هم همین خواب رو خواهم دید ... و تا آخر عمر ، یا حتی بعد از اون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شومینه رو روشن می ذاریم . پر از چوب می کنیم ، بعد سریع می ریم . بیا ... هیچ وقت بر نگردیم . بیا هیچ وقت نفهمیم که کی آتیش خاموش می شه . باشه ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1164427079554626058?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1164427079554626058/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1164427079554626058&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1164427079554626058'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1164427079554626058'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2146912981328655259</id><published>2010-02-27T08:47:00.000-08:00</published><updated>2010-02-27T09:18:44.193-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خسته ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خسته ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خسته ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به خدا خسته شدم از همین "خسته ام" حتی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تحملم تموم شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زندکیم هیچیش نیس . باور کن هیچیش نیس &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پس من چرا انقدر تخمی وه حالم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من چرا می خوام با زد بازی گریه کنم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : چون می خوام گریه کنم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : چه مرگته ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : نمی دونم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : مگه می شه ندونی ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : ببین . هیچیم نیس . همه چی خوبه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی نمی تونم خوب باشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کنم فردا از امروز بهتر نیس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فردا مطمئنا ار امروز بد تر خواهد بود و پس فردا از فردا و ... این چیزیه که فکر می کنم . زلزله میاد . مریض می شم . بد بخت می شیم . امروزروزای خوبی رو می گذرونم ، و فردا روز های بدی خواهند بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با این اوصاف ، ازم می خوای از امروز لذت ببرم ؟ این فکره که داره نابودم می کنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : نباید اینطوری فکر کنی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : این تو محدوده ی تو نیست . تو فقط باید سوال بپرسی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : اوکی ... چرا اینطور فکرمی کنی ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : چون فکر می کنم اینطوریه . چون هیچ دلیللی ندارم که اینطوری فکر نکنم . هیچ دلیلی ندارم که بهم امید زندگیه بهترو بده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : چرا بی خیال همه این چیزا نمی شی . اگه هم فکر کنیم حرفات درسته ،امروز تو بهترین روز زندگیتی و باید از امروز لذت ببری . از اینگه انقدر پول داری که بری اسکی ، که پویانو داری ، که می تونی برا تولدش کادو بخری ، که مامان و بابا خوبن ، با وجود تمام اعصاب خوردیاشون ولی شام می شینین پای یه سفره و شام می خورین و سالم و سلامتین . که لباس می خری هنوز و حال می کنی ، که خدتو ت آینه نگا می کنی و جای یه زخم یا سوختگی رو صورتت نیس ، که می تونی هنوز ببینی ، که کلی ماژیک داری ومی تونی برا فردا طرح بزنی ،، که می تونی زنگ بزنی پویان چرت و پرت بگین ، که فردا میری دانشگاهی که دوس داری و می تونی لا بلای درختای کاجستون راه بری &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : خفه شو بابا تو که وضعت از منم بد تره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد از مکثی طولانی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : ببین ، رفیق ، درد من همه ی این حرفاییه که تو زدی . بعضی ها می گن درد بی دردی ! ولی من می گم درده بلخره ، دردیه که اشکمو در آورده . من همه چیزایی که گفتی رو می دونم ، اما یه مشکلی هست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باورکن یه مشکلی هست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : چی ؟ آخه پدرسگ زندگیت خوبه . به خدا خوبه . چه مرگته تو ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : من روحم درد گرفته&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روحم از روزی که فیلم ندا رو دیدم درد گرفت . روحم از دیدن فیلم هایی که تو یوتیوب هست ، فیلم هایی که توش آدم ها مردن ، درد گرفت . من روحم وقتی این همه بی عدالتی رو دیدم ، وقتی بد بختی رو دیدم ، وقتی محکوم بودن خودم رو به زندگی تو این کشور دیدم ، درد گرفت . و امروز اگه یادم هم رفته باشه همه چی ، اون درده هست و درمون نمی شه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من امیدمو به هرچه زندگیه کوفتیه از دست دادم وقتی دیدم کجا ام . دیم کی ام . دیدم محکومم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : بهونه میاری &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : آره راس می گی . اینم یه بهونس . ببین . بیا جاها عوض . من یه سوال دارم . تو بهم بگو ، چرا من پس اینجوری ام ؟ چرا دپ ام ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : اوکی . جوابتو دارم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون ، تو ، اعتقاد نداری&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو اعتقاد رو تو زندگیت کم داری ، برا همین زندگیت بی معنیه . تو به پویان وا بسته ای و عاشقشی ريال چون بهش اعتقاد داری ، یا می خوای که بهش اعتقاد داشته باشی . تو کلکسیو تاس داری چون می خوای به شانس اعتقاد داشته باشی . تو سیگار می کشی چون می خوای با استیل روشنفکری اعتقادو بپیچونی . ولی نمی تونی . افسرده شدی ، مثل احمق ها شدی ريال ولی کوتاه نمی آی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : شما آخوند تشریف دارین ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : ادامه ی سخبت های بالا . بهتره حرف نزنی ، چون فقط بیشتر حرف منو تایید می کنی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : هی ، ببین ، من اگه اعتقاد پیدا کنم ، اونوقت فکر می کنی ، حرفایی که اون بالا زدم ردیف می شه ؟ اینکه آینده روز به روز قراره تخمی تر شه و اینا ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : ببین ، رفیق ، من مطمئن نیستم . ولی فکر می کنم اینجوری شه که ، اگه حتی همه چی هم بد شه ، ولی تو بهتر می شی . می فهمی چی می گم ؟ حداقل می تونی امیدوار باشی . امروز همه چی داری ، جز امید . شاید تو اون زندگی ، هیچی نداشته باشی بجد امید . شاید بهتر باشه . شاید واقعا بهتر باشع&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : تو یه کسخل درست حسابی هستی . می ترسم . می ترسم اگه اعتقاد پیدا کنم ، چیزایی که الان دارمو از دست بدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : می دونی ، دین چیزی بود که خیلی ها قبل تو بهش فکر کردن . دنبال راه خوشبختی بودن ، و بهش رسیدن .برا من یکی از جزئای خوشبختی نترسیدن . شاید حداقل نترسی . حتی اگه هیچی نداشته باشی ، اما نترسی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : مثل اون داستانس که به همه می گم ، این تیریپا که تو پول در میاری برا این که خوشبخت باشی پس مهم خوشبختیس نه پول در آوردن . اگه راهی باشه که من معمار نباشم ، پولدار نباشم ، عاشق نباشم ولی بجاش ، خوشبخت باشم ، بذار اینجوری باشه . من همه اونا رو می خواستم برا خوشبختی ، اونا رو دارم ولی خوشبخت نیستم . شاید جواب اونور رودخونس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال : رفیق ، نمی خوام نا امیدت کنم ، ولی منم هیچ وقت اعتقاد نداشتم . فقط حرس زدم اید یه همچین چیزی باید وجود داشته باشه . من وضعم از خودتم بد نره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب : از اولشم می دونسم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به این می گن محکوم بودن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2146912981328655259?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2146912981328655259/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2146912981328655259&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2146912981328655259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2146912981328655259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/02/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1495642108249368413</id><published>2010-02-20T11:50:00.000-08:00</published><updated>2010-02-20T12:14:28.343-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز ، وقتی یه روز خیلی سخت تو دانشگاهو گذروندم ، با کلی پا درد و سر درد تو صف تاکسی ایستاده بودم ، بارون می کوبید تو سر و صورتم ، وسط فحش دادنم به زمین و آسمون ، این جمله کوبید تو سرم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;زندگی همین الانه&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زندگی همین لحظس ، نه فردا ، نه وقتی سر دردت خوب شه ، نه وقتی بارون تموم شه ، نه وقتی این ترم تموم شه ، زندگی همین لحظه ی لعنتیه که همیشه داری فقط می گذرونیش ، به امید رسیدن به لحظه ی بعدی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زندگی ، درس خوندن و سگ جون زدن برای آینده ای که شاید یه روزی بهش برسی و شاید حتی هیچ وقت نرسی ، نیست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زندگی خود لحظه ایه که اعصابتو به فاک می دی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی دونم چرا با اینکه انقدر می تونم زر زر کنم ، خودم گوش نمی دم به این حرفا &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی احساس بدی بهم دست می ده اینجور وقتا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب ، 20 سال زندگی کردم . وقتی فکر می کنم به لحظه هایی که واقعا توشون لذت بردم ، کمن . خیلی کم ان واقعا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پیش خودم می گم شاید نباید اینجوری زندگی کنم . شاید یه تغییر بزرگ لازمه . خیلی بزرگ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کی گفته اصلا باید اینجوری باشم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کی گفته باید برم دانشگاه ؟ کی گفته باید آرایش کنم ؟ لباس درست حسابی بپوشم ؟ کی گفته باید اینجا بشینم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کی گفته که من ، همین الان ، نمی تونم ماشینو بر دارم بزنم بیرون &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یعنی راستش ، دوس دارم الاناین کارو بکنم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه سی دی بزنم که توش فقط یه آهنگ باشه که هی تکرار می شه ، بعد بیفتم تو خیابونا و از تهران برم بیرون ، انقدر برم که برسم به یه دهات . در یه خونه رو بزنم ،بگم تو آغلتون جا دارین یه شب بخوابم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1495642108249368413?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1495642108249368413/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1495642108249368413&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1495642108249368413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1495642108249368413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/02/99-20.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-5523760794345752671</id><published>2010-02-15T14:06:00.000-08:00</published><updated>2010-02-15T14:09:29.507-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;حسه کوچه ضد بازی با این تفاوت که آسمون آبی نیست و جای اون خالی نیست و حالمون هم اصلا عالی نیست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در ضمن ... بودن این پست عمدی است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-5523760794345752671?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/5523760794345752671/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=5523760794345752671&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5523760794345752671'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5523760794345752671'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/02/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6304604588779986946</id><published>2010-02-15T02:30:00.000-08:00</published><updated>2010-02-15T08:31:36.599-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; ببین دیدی چه خوش گذشت ؟ خیلی حیف می شد اگه نمی اومدی . ببین نمی دونی با تو بودن چقدر خوبه . بودن تو مثل یه عینک میمونه که همه چی رو رنگی می کنه . صرف بودنت ها ، اینکه فقط وقتی سرمو بر گردونم بتونم ببینمت و وقتی دستمو دراز می کنم بتونم بهت دست بزنم .چقدر بازی کردیم . چقدر خندیدیم !چه ولنتاینی شد هاها اینو یادم رفته بود !&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هوم . اول صبح ، بیدار باش ، چه باحال بود دیروز صب ، برف بازی ، پوکر ( آخر دیشب همه پولاتو بالا کشیدما ) ، کانتر ، کمل زرد ، مچ می اندازی ؟ :دی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیا یادمون بمونه همه اینا رو . بیا یه روز از اینکه اینا رو یادمون بیاد خوشحال شیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;منظورم از یه روز ، همه ی عمره !&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6304604588779986946?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6304604588779986946/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6304604588779986946&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6304604588779986946'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6304604588779986946'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6225277445410509898</id><published>2010-01-29T12:18:00.000-08:00</published><updated>2010-01-29T12:19:33.552-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;Requiem for a dream&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این اسم پستی بود که نوشته شد و چند دقیقه بعد پاک شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6225277445410509898?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6225277445410509898/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6225277445410509898&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6225277445410509898'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6225277445410509898'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/01/requiem-for-dream.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-729414999454086750</id><published>2010-01-24T08:13:00.000-08:00</published><updated>2010-01-24T08:50:36.001-08:00</updated><title type='text'>God</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یه مداد بر می دارم ، یه کاغذ سفید جلومه . دارم فکر می کنم چی توش بکشم . مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه دختر می کشم . همیشه داستان هام با یه دختر شروع می شه . این روزا که می کشم ، نقاشیام هم . چشماشو که می کشم ، کاغذ جلو چشمام محر می شه . دارم می بینمش . پوزیشن بدنش ، چشماش زیاد به چیزی که من کشیدم شبیه نیست . عصبانی به نظر میاد و خیلی غمگین . بعظی وقتا طور عصبی گوشه ی ناخونشو می جوه . انگار ساعت هاس که همینجوری اینجا نشسته . نه ، ساعت ها نه ، انگار از اول دنیا ، همینطوری اینجا نشسته . به خودم میام . باید ادامه بدم .جلوش یه زیر سیگاری می کشم . دختر شروع می کنه دود کردن . یه پاکت سیگار از تو جیب لباسش در آورده و عصبی پک می زنه .یه کم پایینتر ، چند تا خط می کشم . روی یه پل . دوست دارم بارون بیاد . دخترو می بینم . بلند می شه . انگار فقط می خواد وضعیتو عوض کنه . میاد بیرون . درو که باز می کنه باد می زنه ، بارون خیلی شدیده . دختر می زنه بیرون . من ، گوشه ی پایین نقاشی ، چند تا جای پا می کشم .قلمومو می زنم تو قهوه ای ، رد پای محو گلی ، روی پل ، دختر تو صورت مرد نگاه می کنه . بارون موهاشو آشفته کرده و ریخته تو صورتش .مرد انگار نمی بینتش . انگار هیچ چیز جلوی چشمش نیست . راهشو ادامه می ده ، و تنها چیزی که از خودش می ذاره جای پاهاشه . دختر همون بالا می ایسته . ساعت ها همونجا می ایسته . من ، می خوام قلمومو بشورم ، که توی یه لحظه ، می بینم که دختر صورتشو آورده بالا ، چشمهاش ، همون چشماهایی که با خط اول مداد کشیدم ، زل زده به من . حالم بده . دختر عصبانی می شه . داد می زنه . می شنوم، می کوبه تو سرم . داد می زنه ، خودشو پرت می کنه رو زمین ، با دستاش می کشه رو جای پاها ، ولی پاک نمی شن . به من زل زده و فریاد می زنه . قلم مومو نشون می ده . می گه یه کاری بکن . می گه فقط تو می تونی ، یه کاری کن ، اما من مات و مست این صحنه ها شدم .بعد دختر ،تنها کاری رو که از دستش بر میاد می کنه . می ره لبه ی پل ، دستاشو باز می کنه ، تو چشمای من نگاه می کنه و می گه ، گناهکار تویی نه من ،یک ثانیه ی دیگه دختر رو پل نیست .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نگاه می کنم ، دستم خورده به زنگ سورمه ای، و پخش شده روی نقاشی ، تقریبا همه جا رو پوشونده ، مخصوصا چشم ها رو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-729414999454086750?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/729414999454086750/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=729414999454086750&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/729414999454086750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/729414999454086750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/01/god.html' title='God'/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4161382671321901072</id><published>2010-01-20T03:06:00.000-08:00</published><updated>2010-01-20T03:34:17.325-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خیلی وقته ننوشتم . فکر می کنم دیگه باید اعتراف کنم که نمی نویسم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب ، مسلما خیلی ناراحتم کرده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای همین متنه زیری رو گذاشتم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ساعت 12.5 شب . جلوی تلویزیون نشستم . کنترل از دستم می افته . چند دقیقس که سعی می کنم این لعنتیو نگه دارم ، ولی هی می افته . ویسکی گرنتس رو میزه . تو چند دقیقه ی قبل نصفشو بالا کشیدم . لحظه ای که تلفونو قطع کردم ، فقط تونستم خودمو برسونم به آشپزخونه و این لعنتی رو بر دارم . سعی ابلهانه ای می کنم که این کنترلو نگه دارم و کانالا رو عوض کنم . یعنی دوست دارم فقط با سرعت زیاد کانالا رو عوض کنم ، می ترسم از اینکه سکون شه ، می خوام فقط بدوام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید به نظر عجیب بیاد ، اما می دونستم . از همون لحظه ای که کیفشو برداشت ، حتی بی خیال تر از همیشه . دیدم که نگاهش یه لحظه هم روم وای نستاد . می دونی ، امرز صبح ، هیچ چیز خاصی اتفاق نیفتاد ، ولی در رو که بست ، فهمیدم این آخرین باری بوده که این صحنه ها رو دیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی وقت بود سیگار نکشیده بودم . ترک ، ولی سریع یه مانتوی کوچیک انداختم رو تنم و زدم بیرون . مارلبورو قرمز بدین  ، با یه قوطی کبریت . تا ظهر به همون پاکت سیگار سر کردم ، و فکر کردن و لحظه لحظه بیشتر محو دقیقه های پیش شدم ، سعی کردم اون لحظه های آخرو برای ابد حفظ کنم ،دخیره کنم ، تو آخرین قطره های روحم . صبح توی تخت ، چشمامو باز کردم ، پشت صافش ، شونه هایی که به جلو خم شدن ، با یه انحنای ظریف&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوابم برد . ساعت 4 که بیدار شدم دستم رفت طرف تلفن . عادت همیشگیم بود که این وقتا بهش زنگ بزنم . چطوری ؟ ناهار خوردی ؟ کی میای خونه ؟ چه خبر ؟ طرح جدید ؟ ولی ، سریع دستمو کشیدم . انگار بهش برق وصل کرده باشن . دوباره سراغ پاکت سیگارمو گرفتم ، ولی فهمیدم که صبح دخل همشو آوردم . برا همین وفتم تو اتاقت ( اتاقش؟) پاکت سیگار برگتو بر داشتم .آتیش زدم ، یهو بوی تو تو اتاق پیچید . چشمامو بستم . رقصیدم . تو سکوت . تو آهنگایی که تو تو مغزم می خوندی .سعی می کردم هر چند لحظه بدنم یکی از وسایل اتاقتو لمس کنه . ساعت ها همینجوری گذشت . وقتی فهمیدم تمام بقایای وجود تو توی این خونه ، تو وجود من ثبت شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند دقیقه پیش ، وقتی بیشتر از 5 ساعت از وقتی که همیشه می رسیدی خونه گذشته بود تلفنو برداشتم . مطمئن بودم تلفونو بر میداری . مطمئن بودم صدات نمی لرزه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند دقیقه پیش تلفونو بر داشتم و شمارتو گرفتم . از همون بار های اولی که بهت زنگ می زدم ، آهنگ فشار دادن دکمه ها و پالس های تلفن رو حفظ کرده بودم . موسیقی ای که بهش معتاد بودم . همون آهنگ اومد ، بعد صدای تو . صدات نمی لرزید . من ، آخرین تلاش ابلهانمو کردم . گفتم نمیای ؟ سکوت کردی . گفتم دوست دارم . گفتی من باید برم . خدافظ . و چند ثانیه صبر کردی ، تا من هم صدایی شبیه به خدافطی دادم . هر چند فکر می کنم ، بیشتر از چند ثانیه هم صبر نمی کردی . چون تو ، باید ، می رفتی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از این لحظه ، فقط تونستم خودمو برسونم به آشپز خونه ، و این شیشه ی لعنتی ، و این کنترل لعنتی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تنها  چیزی که می خوام ، اینه که این کانالا تا ابد همینجوری پشت سر هم عوض شن . می خوام بدوام ، با سرعت تمام . شبیه بازی های کامپیوتری ، که زمین همینطوری داره زیر پات خالی می شه ، و تو فقط باید بدوئی و پاتو رو خاک تازه تر بذاری .اگه چند ثانیه ، فقط چند ثانیه ساکن شی ، سقوط می کنی . باید انقدر بری ، تا جایی که انقدر خسته شی که بیهوش شی ، که نفهمی اول تو بودی که ریختی ، یا زمین زیر پات&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4161382671321901072?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4161382671321901072/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4161382671321901072&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4161382671321901072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4161382671321901072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/01/blog-post_20.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2986430556671254904</id><published>2010-01-01T05:25:00.000-08:00</published><updated>2010-01-01T05:38:48.013-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;وضعیت گهی دارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی تونم هیچ کاری کنم . دکتر حجت ، چطور می تونم حرف از صداقت و پاکی و امنیت و وحدت تو معماری ایران برنم ، در خالی که خیلی وقته حتی یه قطره از این چیزا رو ندیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ایم کلمه ها خیلی وقته برام بی معنی شدن ، چطور باید درکشون کنم و کانسپت اثر معماری از توشون در آرم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز می تونم هزار تا مشهد دروغگو ها و آدم کش ها و دیوث ها رو بسازم ، ولی تورو خدا از من نخواین به چیزای خوب فکر کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;احساس گناه می کنم ، وقتی می خوام به حس زندگی فکر کنم ، چون بدن تیکه تیکه شده و صورت خونیه پسر ها و دختر های جوونی جلو چشممه که صداشونو از پنجره ی آتلیه هم میشه شنید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من حالم داره از زندگیم بهم می خوره ، زندگی نکردن بهتره یه دست و پا زدن تو این همه لجن و کثافت ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخر ترمه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی زیاد کار و پروژه دارم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من خودمو مسئول می دونم واسه اینکه یه کار خوب بدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما نمی تونم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چیکار کنم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من نمی تونم جم بخورم به خدا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چرا یکی نیس یه کاری بکنه ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آرزوم بود که&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خرداد 88 بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اوایلش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد می گفتم ، بچه ها بی خیال ، دسبندای سبزتونو در آرین ، شما مسئول جون آدمایی می شین که می میرن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اصلا ریدم دهن سیاسیت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جون آدما وسطه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می فهمی خودخواه عوضی آشغال&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2986430556671254904?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2986430556671254904/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2986430556671254904&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2986430556671254904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2986430556671254904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-8063000365339221234</id><published>2009-08-17T11:31:00.000-07:00</published><updated>2009-08-17T11:53:14.214-07:00</updated><title type='text'>Related to "روتین"</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بیا یه نمایش بازی کنیم . تو چند سالی از زندگیمون که خالیه خالیه ، بیا نمایشنامه ی زندگیمونو بازی کنیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مثلا ، یه جایی وسطای نمایشنامس ، تو بگو : کثافت ، قثط برای چند دقیقه خودت باش ، و من برم یه لیوان ویسکی برا خودم بریزم و بگم : عزیزم معلومه که تو هر لخظه از زندگیم نمی تونم کسی جز خودم باشم ، بعد تو می گی : دقیقا تو همین لحظه هاس که بیشتر از همیشه عذابم میدی ، لحظه هایی که من می فهمم بدون اینکه حتی خودم بخوام ، و من می گم :عزیزم دقیقا تو همین لحظه هاس که واقعا نمی فهمی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب ، ببین ، فقط یه نمایشه ، تو اینجا مثل بازیگرای خرفه ای تئاتر می زنی ریز گریه ، من میام بهت می گم " عزیزم گریه نکن" در حالی که تو صدام معلومه گریه کردنت برام اهمیتی نداره . تو لحن صدام ، انگار دارم جمله ی قبلیمو تکرار می کنم : هنوز هم نمی فهمی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد ، تو گیج می شی ، باید یه دور کامل دور صحنه بچرخی ، به استعاره از اینکه داری کل زندگیتو مرور می کنی ، بعد یهو از در سمت چپ ، همون در مخفیه که اصلا تو دکور صحته تعبیه نشده و برای رفت و آمد کارگرای تغییر صحنس ، میری بیرون &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پرده میاد پایین ، من میام پشت صحنه و تورو می بینم که با یه لبخند محو رو لبت منتظر منی در حالی که هنوز خیسی اشکای موقع نمایش رو صورتته ، آروم میگی : خوب بود ؟ میگم : عالی بود . میگی : حیف که فقط یه بار می تونستیم اجراش کنیم . دوتا سیگار روشن می کنم ، یکی واسه تو ، یکی خودم. می گی : چرا فقط یهبار می شه زندگی کرد ؟ می گم بی خیال . اخم نمی کنی ، چون نمایش تموم شده . منو می بوسی ، چون می دونی وقتی می گم بی خیال یعنی ناراحتم ، یعنی منو ببوس . بعد ، سرتو میذاری رو شونم و آروم می خوابی . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من دارم فکر می کنم ، به اجرای فردا ، اگه بتونیم بیدار شیم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-8063000365339221234?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/8063000365339221234/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=8063000365339221234&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8063000365339221234'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8063000365339221234'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2009/08/related-to.html' title='Related to &quot;روتین&quot;'/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6765866985679598763</id><published>2009-03-04T23:26:00.000-08:00</published><updated>2009-03-04T23:36:24.195-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فکر کن جای منی . بلاگر رو باز کردی ، به طور موازی داری نوشته های آرشیوتو می خونی ، آرشیو وبلاگی که حالا چندین ماهیه حتی از کنارش هم رد نشدی . مثل قدیما هم نیست که یه جای دیگه نوشته باشی یا یه کار مفیدی تو یه وبلاگ دیکه انجام داده باشی ، عوض نشدن تاریخ این آرشیو ها از پارسال خالی بودن کل زندگیتو نشون می ده . ننوشتن ، حتی یک کلمه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چی کاتر می کنی ؟ شروع می کنی به دوباره نوشتن ؟ داستان می نویسی ؟ حرف های روز مره ؟ هوم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گیجم . کلی کار دارم . باید فریمه فیگور بکشم و پلان و مقطه از اتاق خواب . کارای تخمی . همچنان تخمی . جایی که پارسلا فکر می کردم ایده آله منه امروز برام تخمیه . فکر کنم خودم مشکل دارم . تقصیر کیانا ئه . اون اینا رو گفت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پویان تو هم که تولدته . واست کادو چی بخرم ؟داشب خواب دیدم برات یه جعبه خریدم که هی عوض می شه هر چفدر نگاش می کردم ههی رنگش و شکلش عوض می شد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من برم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6765866985679598763?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6765866985679598763/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6765866985679598763&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6765866985679598763'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6765866985679598763'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6396609791615461854</id><published>2008-07-17T04:20:00.000-07:00</published><updated>2008-07-17T04:41:34.301-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من بال در می آورم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می پرم هوا و تا جایی که می خواهم بالا می روم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آفتاب تند تر می شود و باد ها آرام تر و نجیبانه تر خودشان را به من می کوبند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد وقتی به پشت بام بالا ترین خانه ی شهر می رسم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بال هایم را جمع می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;انقدر جمع که در شونه هایم پنهان شوند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می نشینم و دنیای زیر پایم را ، دنیایی که جذاب تر از آن حتی زیر نور تیز آفتاب در آسمانها هم پیدا نمی شود ، نگاه می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و نگاهم روی چتر تمام آدم های زیر پایم ته نشین می شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حرکت آدم ها تو در تو ، با پاهایشان ، یا اسکیت های رنگارنگ ، سوار بر ماشین یا دوچرخه و قطار ، رشته های تو در تویی درست می کنند که از دیدنشان هیچ وقت خسته نمی شوم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه ی آدم ها می روند ، از جایی به جای دیگر ، و هیچ وقت هم راضی نمی شوند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حتی شب ها وقتی کنار همسر هایشان خوابیده اند هنوز هم این حرکات ادامه دارد ، تکان ها ، غلط زدن ها ، در آغوش معشوقه جای گرفتن ها و بیرون آمدن ها برای پیدا کردن یک لیوان آب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و وقتی اینجا باشی ، بی حرکت ، روی بالا ترین برج دنیا &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می بینی که همه ی این حرکت ها از نظم بی نهایت عجیبی درست شده اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;انگار کسی به نوعی کد گذاری عجیب علاقه داشته&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کد هایی که همیشه تغییر می کنند و همیشه هم یک اصل استثنایی را نگه می دارند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حس زنده بودن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کنم چیزی که در آسمان ندیدم ، و حالا که روی بلند ترین برج دنیا نشسته ام از نبودنش می ترسم همین حس زنده بودن است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حسی که مرا وادار می کند پایین بیایم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حرکت کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پشت چراغ قرمز ها فحش بدهم و تمام شب را غلط بزنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حسی خیلی جذاب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با کد گذاری های خیلی خیلی عجیب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و نشانه هایی که نمی خواهند دیده شوند تا نبوغ کسی که آنها را کنار هم چیده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همچنان چشم های مارا باز نگه دارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و روی زمین ، با ماشین یا اسکیت یا قطار یا پای پیاده ، به حرکتمان در آورد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6396609791615461854?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6396609791615461854/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6396609791615461854&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6396609791615461854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6396609791615461854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2008/07/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2828595608260129417</id><published>2008-07-15T03:51:00.000-07:00</published><updated>2008-07-15T04:12:35.728-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فکر می کرد . زندگیش ؟ چیزی بود که هیچ ایده ای نسبت بهش نداشت .طبیعی و معقول بود . وقتی داری تو دریا غرق می شی چطور می تونی به درصد نمک و درجه ی حرارت آب و ماسه هایی که تو دهن و دماغت می رن فکر کنی ؟ فکر می کرد ، زندگیش هم شبیه همچین وضعی بود ، یا حداقل تو این چند وقت گذشته شبیه این وضع شده بود . به دستش نگاه کرد ، سیگار روشن ،یادش افتاد یه روزی تو نوجوونیش چطور از دیدن اون دود مواج و اون سر گیجه ی سکر لذت برده بود . ولی امروز حتی نمی فهمید که کی سیگارش رو روشن کرده و کی داره اونو تو زیر سیگاری له می کنه . یه جای کار ایراد داشت . ایرادی که چند وقت بود اذیتش می کرد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آدما دو مدل اذیت می شن . یکی اثر طبیعیه اون ایراد های زندگیشونه ، مثلا وقتی سیگار می کشی و تنگی نفس می گیری ، و اون یکی که به قول رفیقمون کامو "آغاز زوال آدمیست" وقتیه که می فهمی ، فکر می کنی و می فهمی که یه جای کار ایراد داره ، فکر می کنی ، پیر میشی ، کچل می شی ، و همینطوری هر فکر فکر دیگه ای رو بهت القا می کنه و در نهایت می بینی میون هزار ها گودال داری دست و پا می زنی . اون به این نقطه رسیده بود ، به نقطه ی آزار دهنده ای که داشت اراد ها و چاله ها رو می دید ولی نمی تونست کاری بکنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث طولانی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سلام . من یاسمن طاحونی هستم . فکر می کنم یه حای کار ایراد داره . این که به این نقطه ی داستان می رسم ، و مکث ها پشت سر هم میان . هیچ راهی پیدا نمی کنم . می تونم اینجا یه زن رو وارد ماجرا کنم ؟ سیر هیجان انگیز و سورئالی می شه . می تونم مثل همه ی شخصیت های کلیشه ای بگم یارو الان از در خونه بیرون می ره سیگارشو ادامه می ده بی تفاوت بی احساس فقط شروع می کنه به راه رفتن ... ها ها ها خیلی ماهرانه تورو می اندازه تو یه قسمتی که پیش خودت فکر می کنی : حتما یه چیزی هست . من یاسمن طاحونی ، وقتی به اینجای داستان می رسم هیچ راه فراری براش نمی بینم . و فکر کنم این ، همون قسمتیه که من هم دارم اون چاله ها رو می بینم . چاله هایی که از ضعف ناشی می شه ، از بی احساسی ، از یه نا امیدیه مسخره که تو وقتی به ته فکرات رسیدی و نمی تونی ادامه بدی   قفل ، کاملا قفل . تو می تونی به یه در فقل شده فحش بدی ، می تونی بکوبی بهش ، می تونی سعی کنی درو بشکونی ... درسته ، ولی احمقانس . چون فقط خودتو خسته کردی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من نمی فهمم آدم وقتی به اینجا می رسه باید چی کار کنه . نمی فهمم اون چاله های مسخره رو چجوری باید پر کرد . جایی که فکر می کنی هر چقدر هم که فکر کنی ، تو دنیایی که باید پول داشته باشی ، هر لحظه ممکنه یه موشک بخوره تو سرت ،  هر وقت گوشاتو باز کنی گریه ی هزاران زن و بچه رو می شنوی ، وقتی اون پیر مرد 80 ساله رو می بینی که دستمال کاغذی می فروشه و وقتی بهش هزار تومن میدی گریش می گیره از خوشحالی ، می خوای بشینی ، یه زن وارد داستانت کنی و همه چی رو سورئال کنی ؟ خجالت می کشم . از خودم ، از جایی که توشم ، از دنیایی که توش علی خودش رو می کشه و هم روز جیغ دختر هایی که داره بهشون تجاوز می شه ... به گوش هیچ کس نمی رسه . می ترسم ، از زندگی کردن ، از نوشتن ، از فکر کردن به جایی که توشم . از نویسنده ها ، فیلمساز ها ، از وقت هایی که تئاتر می رم و بی دغدغه تو بغل رفیقم ولو می شم ... می ترسم . چون همین الان یه مرد داره به خاطر بی پولی گریه می کنه . یه زن داره برای پول تحصیل بچش فاحشگی می کنه . یه سرباز تفنگشو می ذاره رو کله ی یه سرباز دیگه و ... بنگ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من به اینجای کار رسیدم . برای همین نمی تونم بنویسم . نمی تونم بخونم ، نمی تونم داستانامو تموم کنم و ... همین . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکث طوووولااااااانییییییییییییییییییییییییییییییی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2828595608260129417?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2828595608260129417/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2828595608260129417&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2828595608260129417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2828595608260129417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-14776296647620304</id><published>2008-07-11T13:10:00.000-07:00</published><updated>2008-07-11T13:22:37.112-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;Again&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-14776296647620304?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/14776296647620304/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=14776296647620304&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/14776296647620304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/14776296647620304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2008/07/again.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-5599108302748596628</id><published>2008-04-12T00:46:00.000-07:00</published><updated>2008-04-12T00:54:52.955-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دلم برات تنگ شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دلم برا خودمون تنگ شده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ای کاش همه ی تو اوج می موند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ای کاش همه چیز تو اوج تموم می شد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونوقت حداقل ، چند سال دیگه ، رویای اون باهامون می موند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حداقل یادمون نمی رفت که یه روز کجا بودیم و چجوری بودیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو یه انتخابی ، می فهمی ؟یه انتخاب &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینکه وجودت لمس بشه توی بغلم زیر لبام یا نه ، یه شرط فرعیه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون تو انتخاب شدی و تموم ، و کس دیگه ای نمیاد جات&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حتی اگه خودت نباشی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ای کای تو اوج می خوندیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا همون جا رها می شدیم و می رفتیم ، با کلی خاطره ی قشنگ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پی نوشت : اینو انقدر راحت نوشتم ، واسه اینکه می دونم نمی خونیش . چند ماهی هست اینجا نیومدی رفیق &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-5599108302748596628?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/5599108302748596628/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=5599108302748596628&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5599108302748596628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5599108302748596628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-8563463517150798575</id><published>2008-01-28T04:15:00.000-08:00</published><updated>2008-01-28T04:36:35.625-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;داری قدم می زنی . سرتو پایین نکن . حتی شده چشماتو ببند . چیزی که از بچگی بهت یاد دادن اینه که روی لبه های باریک راه بری ، پس دلیلی برای ترسیدن وجود نداره . چشماتو ببند و قدم بزن . گذشتت و آیندت و هر چی که داری تو دستته . در واقع هر چیزی که تو زندگیه چند سالت جمع کردی الان باهاته . سنگین شده ، ها ؟ ولی نه اونقدر که باید . هنوز می تونی راه بری ، می تونی فکر کنی ، می تونی مثل بچگیت وقتی رو لبه ی جدول کنار خیابون راه می رفتی قدم بزنی . اون موقع می ترسیدی . می ترسیدی از اینکه لیز بخوری و از روی جدول کنار جوب پایین بیفتی . شاید تنها چیزی که تغییر کرده همین باشه . راه برو . حتی می تونی اینجا بدوئی . می تونی از همه چیز سوال کنی . از خونه هایی که تو این چند سال دیدی . از مرد هایی که باهاشون هم آغوش شدی ، از گل هایی که بو کردی و دروغ هایی که با ریشخند به زبون آوردی .چه جوابی دارن ؟ تو نمی شنوی . حتی اگه اونا جوابی داشته باشن ، تو صدایی ازشون نمی شنوی . شاید اون ها هم ترسیده باشن . از آینده ای که در راهه . شاید اونا هم برای چند ثانیه بعد ، یا شاید حتی چند سال بعد ، سالهایی که تو قراره دروغ های بیشتری بگی و با مرد های دیگه ای هم آغوش شی می ترسن . الان ، تو همین لحظه ی مجازی ، انگار تک تک واحد های جهان در ترسن . ترسی که معلوم نیست از کدوم طرف داره بهشون حمله می کنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی ، توی همین لحظه ، تنها چیزی که نمی ترسه تو ای . چیزی که همیشه تو رو ترسونده بوده ، همون چیزی که در واقع هیچ وقت نبوده . شاید همون چیزی که اسمشو آینده می ذاشتی ، چیزی که الان برای تو مثل دلقک مسخره ای شده که لبساشو در آورده . تو زدی زیر همه چیز ، همون وقتی که فهمیدی می تونی روی لبه ی باریک بدوئی ، بدون ترس . بدون واهمه از اتفاق هایی که هیچ وقت هیچ چیز نبودن جز خودت . خوده خوده خودت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به علی فکر می کنم . فکر می کنم اون اینا رو فهمید . اون همه چیز رو فهمید . لحظه های که همه ی ترس ها ، همه ی فکر های احمقانه ای که انتهایی ندارند برای اینکه در واقع وجود ندارن ... حتما علی اینا رو فهمید . و شاید بیشتر از این ، لحظه ای که فهمید برای رفتن ، باید توانایی راه رفتن روی لبه ی باریک رو هم از دست بده . و بعد ، آروم آروم ، توی چند ثانیه ای که از عمر میلیون ها انسان بزرگ هم بیشتر ارزش داشت ، تو لحظه ای که کافی بود برای رها شدن همیشگی اون از بهونه های خنده دار ، لبه ی باریک رو برای همیشه ترک کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید علی اینا رو فهمد ، شاید هم نه ،. شاید آدم هایی توی این دنیا هستن که اینا رو فهمیده باشد و توی لحظه ای که همه ی ما فکر می کنیم دارن آروم آروم پایین می افتن و با یه سقوط درد ناک همه چیز رو تموم می کنن ، اونا ، با صدای خنده ای ، با سرعتی وصف نا پذیر بالا می رن ، بالا و بالا . بالا ، تا به اوج خودشون برسن . اوجی که بزرگترین مانع دنیا رو ترک کرده ... ترس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من اینجا نشستم . به اون آدم ها فکر می کنم ، بعد به خودم . و می فهمم که من ، فقط ، یه مترجمم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-8563463517150798575?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/8563463517150798575/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=8563463517150798575&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8563463517150798575'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8563463517150798575'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2008/01/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-3138960826789389942</id><published>2008-01-21T09:41:00.000-08:00</published><updated>2008-01-21T09:56:58.356-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;زن صورتشو بالا آورد . مرد هنوز با همان حالتی که از چند ثانیه پیش قادر به تغییر آن نبود به زن خیره شده بود . زن دستش را کمی دراز کرد تا پاکت سیگار ماربورو اش را بر دارد . سیگاری روشن کرد ، به مرد نگاه کرد ، &lt;em&gt;همش همین بود&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;کل ماجرایی که از 17 سالگی رو دوشم کول کرده بودمو چند ثانیه ای ریختم جلوت . می تونی بین همه ی این کثافتا هر چی می خوایو انتخاب کنی&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ولی انگار حالت نگاه مرد تا بی نهایت ادامه داشت ، خیره ، مثل نگاه یک مرده . زن انگشتانش را نزدیک لبهای مرد بود و سیگار را میانشان نشاند . مرد پک عمیقی زد ، چند ثانیه بعد ، میان دود و حاله ای که قابل تعریف نیست ، صدایی از مرد بلند شد .&lt;em&gt; دوست دارم&lt;/em&gt; .&lt;br /&gt;زن ساکت بود . مرد هم ساکت بود . انقدر ساکت که تا چند ثانیه هنوز می شد پژواک صدای مرد را شنید . زن سیگار دیگری روشن کرد .&lt;em&gt; می دونستم مال خودمه . می دونستم همیشه مال خودمه .چیز عجیبی نیست . آدم های زیادی تو دنیا هستن که دارن . بعضی ها دنبال خودشون می کشنش . بعضی ها سعی می کنن ترکش کنن . بعضی ها در مقابلش زانو می زنن . من هم روش خودمو گرفتم . انقدر آروم راه رفتم تا بهم برسه&lt;/em&gt; .&lt;br /&gt;مرد بلند می شود ، چرخی دور زن می زند ، نگاهی به سقف و دیوار ها ، ضبط صوت را روشن می کند . با صدای بلند . بر می گردد ، زن بلند شده . مرد دستش را دور کمر زن حلقه می کند . همه چیز خود به خود شروع به حرکت می کند . والس آرام ، حرکات نرم بدن زن و هماهنگ دست های مرد . یک لحظه ی استثنایی ، لحظه ای که می شود به بودن و واقعیت داشتنش در این جهان شک کرد&lt;br /&gt;چند ثانیه بعد ، انگار همه چیز فلش بکی به گذشته می شود . زن صورتش را بالا می آورد . مرد هنوز به او خیره شده .&lt;br /&gt;&lt;em&gt;بعضی وقتا فکر می کردم یه چیز ، حداقل یه چیز تو دنیا وجود داره با من همراه شه . روزای اول به همچین چیزی نیاز داشتم . ولی بعد از چند روز ، همه چیز به هم ریخت . مثل ملکه ای شده بودم که از تخت خواب خودش بیرون شده . نمی تونستم تحمل کنم هر چیزی رو که روش قدرت مسلم نداشتم . انگار بهم ظلم شده بود . یه ظلم بد . ظلمی که نمی دونستم از کجا اومده ، من هم که تو زندگیم اصلا عادت به مظلوم بودن نداشتم شروع کردم راه مخالفو رفتن . جنگیدن با خودم و بیرون خودم . برای اینکه کسی اون چیزای کوچیکو نبینه چیزای غول آسایی دور خودم ساختم و مجبور شدم اونا رو هم دنبال خودم بکشم&lt;br /&gt;کی تو رو دیدم ؟ یادم نیست . فکر کنم توی همون مهمونی بود . شبیه به شخصیت اول نمایشنامه ی مورد علاقه ی من بودی ، ولی ساکسیفون نمی زدی . بوی سیب هم نمی دادی&lt;/em&gt; .&lt;br /&gt;مرد دستش را به سمت زن دراز می کند و آرام روی دستش قرار می دهد . کلمات را آرام بیان می کند ، انگار تمامی حروف را قبل از به زبان آوردن می شمرد . تو ، الان ، فکر می کنم دست هات خسته شده باشه و ، کمی هم پاهات و ، شاید هم کمرت . شاید هم بیشتر از همه ی این ها ، اون فکرات . البته ، فکر می کنم فکر ها خسته نمی شدن ، درسته ؟شاید قلبت باشه . شاید هم ... فقط پاها و ، کمرت . هوم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زن سرش را تکان می دهد . پاکت سیگارش را بر می دارد و در جیبش می گذارد . نزدیک مرد می رود ، او را می بوسد ، نگاهش می کند ، با نگاهش برای همیشه به مرد می فهماند که دوستش دارد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قبل از اینکه زن از اتاق خارج شود ، در سکوت مطلق جمله ای به گوش مرد رسید ، جمله ای که انگار فقط لبان زن را به لرزش در آ.ورده بود و گوش های مرد را .&lt;em&gt; پاهام ، کمرم ، درست هام ، حالا که دارم از این اتاق خارج می شم تمام تنم ، ولی من ، هنوز ، ملکه ی خودم هستم و قدرتمند ، با قصر کثیف و غول آسایی که دنبال خودم می کشم&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-3138960826789389942?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/3138960826789389942/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=3138960826789389942&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3138960826789389942'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3138960826789389942'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2008/01/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4648270606796411295</id><published>2008-01-15T07:20:00.000-08:00</published><updated>2008-01-15T07:30:06.651-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یه شنبه ها روز مائه . ته مونده ی پولمونو بر می داریم و می زنیم بیرون . اکثرا ، یعنی می شه گفت همیشه ، مقصدی نداریم . هر کدوم تو خونه ی خودش ، کفشاشو می پوشه ، دستکشاشو دستش می کنه و می زنه بیرون . پیاده روی می چسپه ، هر چند هوا جدیدن سرد شده اما هنوز می چسپه . می ریم و می ریم ، تا به هم برسیم . یکی از چیزای خوبش همینه . اینکه آخر راه هممون یه جا می رسه . راستش ، اولاش نمی دونستیم که اینجوریه . هر کدوم تو خونمون کفشمونو بر می داشتیم و پاکت سیگارمونومی انداختیم تو جیبمون و راه می افتادیم تو خیابونا . می گن ، تنها . ما نمی دونیم ،اما  الان فهمیدیم اسمش تنها نبوده . اما اون موقع ها می گفتیم تنهایی . تو راه یه سیگار روشن می کردیم و پک می زدیم و راه می رفتیم . شاید همون چیزی که بهش می گفتیم تنهایی باعث شد که ما این چیزا رو بفهمیم . وقتی میری بیرون ، تو راه به چند نفر تنه می زنی ، یکی بهت می گه آتیش داری ، یکی ساعت می پرسه ، یکی نگاهت می کنه و صورتشو بر می گردونه . همینجوری شد که ما همدیگه رو پیدا کردیم . با هم حرف نزدیم . به همدیگه نگاه نکردیم ، کفشای یکیمون قرمز بود ویکی سبز و یکی آبی ، اما این چیزا نبود که یکشنبه ها رو می ساخت . برای همینه که تا حالا با هم قرار نذاشتیم ، برای اینکه می دونیم که به هم می رسیم ، هر جا بریم ، آخرش ، ما همونایی هستیم که تو راه به هم تنه می زنیم و از هم ساعت می پرسیم و بعد از یه نگاه صورتمونو بر می گردونیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکسنبه تموم شد ، دلم برای دیروز تنگ شده . راه می افتم بیرون یه بسته سیگار بخرم برای یکشنبه ی دیگه . ما همدیگه رو نمی بینیم ، چون یکشنبه نیست ، چون وقتی دارم به خیابون نگاه می کنیم رفیقم صورتشو میاره جلو و منو می بوسه . هر چند ، دو شنبه ها هم قشنگه   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4648270606796411295?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4648270606796411295/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4648270606796411295&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4648270606796411295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4648270606796411295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2008/01/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-3417264701179637730</id><published>2008-01-14T06:48:00.000-08:00</published><updated>2008-01-14T07:09:54.165-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;قرار شد چیزی راجع بهش نویسم . یه هفته و خورده ای گذشت و من چیزی ننوشتم . اینی که اینجا می بینی هم شبیه یه نامس که به شکل احمقانه نمایی نو بلاگ نوشته شده . امروز مطمئن شدم که اینطوره ، برای اولین بار احساس کردم حرفایی دارم که نمی تونم به خودت بگم ، شاید چون وقتی با خودت دارم حرقف می زنم اون حرفا به کل یادم می ره ، شاید که نه ، حتما اینطوریه . یه اتفاق افتاد . چیزی که کی دونیم اینه . بعد ما نشستیم با هم حرف زدیم . اون روز اول ، سختیش انقدر زیاد بود که اشکمونو در می آورد . اون موقع قرار گذاشتیم که نهایت سعیمونو بکنیم ، که باید تمام سعیمونو بکنیم ، باید یه مدت سختی بکشیم ، تا بعدش همه چی درست شه . چند روز اول بازم خیلی سخت بود . شاید من بیرون می ریختم ولی خودتم می دونی که بازم نسبت به حالی که داشتم خیلی بهتر بود . بعدش مسافرته و برای چند روزی همه چی به ظاهر و واقعا عالی شد . ولی چیزی که هست اینه که قضیه هنوز تموم نشده . می وئنی ، هیچ وقت هیچی مثل قبل نمی شه ، اگه ازش اینطور انتظار اشته باشیم به هیچ جایی نمی رسه ، ولی ما قرار گذاشتیم که سعیمونو بکنیم که همه چی خیلی بهتر از قبل شه . ایمان داشتیم ، مگه نه ؟ ایمان داشتیم به اینکه همه چیز رو می تونیم عالی کنیم . هنوزم داری ؟ اینکه ما ،  هنوز مواظبشون باشیم ، اینکه تمام سعیمونو براش بکنیم . قضیه سنگین بود ، انفاقه سنگین بود ، و ما هنوز از پسش بر نیومدیم . لطفا نگو بر اومدیم ، نگو همه پچیز همونطور که شب اول انتظار داشتیم و قطعا وضعیت خوب و درست همونه رسیدیم . اوضاه خیلی بهتره ، من دیگه شب زنگ نمی زنم و ... اما اون نیست . چیزی هم که هست اینه که هم من هم تو یه جورایی ایده آل طلبیم . چیزی که تا حالا به همدیگه دادیم هم شبیه این بوده ، ایده آل نبوده ، اما تو نوع خودش کامل بوده . حالا هم همین انتظارو داریم ، اگه بخایم همه چیز همونطوری که عالیه باشه .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این وسط حرفی رو می زینم که خودم ازش خوشم نمیاد ولی مطمئن نیستم که نظر تو نسبت بهش چیه . راستش من فکر می کنم اگه همین جا قضیه رو ول کنیم ، اگه فککر کنیم همه چی عادی شده به جایی نمی رسیم . شاید تا چند ماه دیگه اوضاع همینطوری باشه و خوب هم باشه ، اما وقتی اون چیزی که انتظار داری نیس ، وقتی تو وارد یه مرحله ی حدید شدی و هنوز همون وضعیت قبلو به خودت داری دیگه پیشرفتی نمی کنه . یه مدت اوضاع همینطوری راکد می مونه و بعا هم جفتمون ازش خسته می شیم . گاهی وقتا فکر می کنم تو شاید اینو انتخاب کنی ، حالا به هر دلیلی . چیزی که می دونم ، اینه که اگه &lt;strong&gt;انتخاب&lt;/strong&gt; اش کنی چیزی بد نمی شه . یهع جورایی همون ایکمانی که از اول بوده ، اگه انتخابش کنی خود به خود اوضاع برای من هم همینشکلی می شه و ... تا تهش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما من اینطور فکمر نمی کنم . من فکر می کنم که هم من هم تو می خوایم اوضاع اونطور که شب اول فکرشو کردیم بشه . هنوز هم سخته . ولی هنوز هم شدنیه ، هنوز هم بستگی به من و تو داره و دونه دونه قدم هایی که بر می داریم . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دوس دارم بعد از خوندنه این پسته بهم یه حواب مسخره بدی . اول راجع به اینکه کدوم یکی از این راه ها فکر و انتخاب واقعیه توئه ، و بعدیشم اینه که اگه هنوز می خوایم اوضاع همونطوری که اونشب خواستیم باشه باشه باید بازم با هم حرف بزنیم . باید باز هم با هم باشیم ، تا به روزی برسیم که نه وقتی حرف از خوابیدن می شه تو بگی ده سال دیگه و وقتی تو اذیت می کنی من بگم لپ تاپ و فکر اون چند وقت نباشیم که وضعیتو برای ما عوض کنه . دیگه وقتی به اون شب فکر می کنیم سعی نگنیم بپیچونیم قضیه رو و &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستی ، من هنوزم مثل قبل پریود می شم . دنیای مسخره ایه&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-3417264701179637730?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/3417264701179637730/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=3417264701179637730&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3417264701179637730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3417264701179637730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7994071360154129204</id><published>2007-12-31T09:16:00.000-08:00</published><updated>2007-12-31T09:42:16.890-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;جلوی آینه ی دستشویی ایستاده ، بوی کف ریش و افتر شیو هوا رو پر کرده . اون به چشمای خودش توی آینه خیره شده و با دقت ریششو می تراشه . هیچ چیز خودشو اونطور که هست نشون نمی ده ، انگار همه چیز تو سکون قبل از غوغا فرو رفته . شر شر آب هنوز به گوش می رسه ، موهای مرتب شده ، یه کت شلوار نو . تیغو آب می کشه و تو لیوان کنار آینه می ذاره . دست خشک ترشو تو جیب کتش می کنه و یه آدرس بیرون می آره ، یه ادرس که معلومه بی دقت و با عجله نوشته شده ، چند لحظه به نوشته ی روی اون خیره می شه ، یه نگاه دیگه به صورت خودش تو آینه مینداره ، اثری از مو و کثیفی نیست . دستشو خشک می کنه و از ئستشویی بیرون میاد ، کاغذو تو جیبش می ذاره و از خونه می زنه بیرون&lt;br /&gt;صدای بلند موسیقی اونجا رو پر کرده . یه سری صورت خندون تو هم می لولن . ساقی چوب پنبه ی شامپاین رو بر می داره  ، پوششششش ، کاش کف این شامپاین انقدر زیاد بود که همه جارو می پوشوند . ولی صورت های خندون هنوز هستن . سعی می کنه تمرکز خودشو حفظ کنه . یه مجلس عروسی ؛، مثل همه ی عروسی های دیگه . یه عروس زیبا ، خیلی خیلی زیبا . دستشو نگاه می کنه  هنوز توی جیب کتشه . شاید آدرسو اشتباهی اومده . بین صورت ها راه می ره ، بدون اینکه توجه هیچ کسو جلب کنه . شاید فقط اونه که زیر کف شامپاین محو شده&lt;br /&gt;مرد این عروس زیبا کجاس ؟ شاید این سوالی باشه که تمرکزشو بهم زده . دنبال مرد اون می گرده ، اینجا ، لا به لای این صداها و صورت های احمقانه. چرا کسی نمیاد بهش تبریک بگه ؟ یه دست به صورتش می کشه ، مطمئنه اثری از کثیفی روش نیست . پس چرا هیچ کس نمیاد کت شلوار نوشو نگاه کنه ؟ عروس زیبا کجاس ؟ فکر می کنه ، صورتش، لب های باریک و دوست داشتنیش ، دستای ظریفش ، مطمئنه یه چیزی کمه ، ولی نمی فهمه چی . شاید باید یه لیوان شراب بخوره . شاید تا چند دقیقه دیگه همه چیز خوب شه . ، همه چیز کاملا عادی ، اون کنار عروس دوشت داشنیش ، دستشو بگیره ، بخنده ، بخندونه ، مثل همه ی آدم های اونجا&lt;br /&gt;دویاره آدرشو در میاره . همه چیز درسته . دستاش بیش ار حد سرده . رو بروش ، رو یه صندلیه طلایی ، یه عروس خیلی زیبا نشسته . یه زن ، زن زیبای اون ، هنوز ته چشماش همون دختر بچه ای رو می دید که وقتی می خندید سیاهیه چشماش مثه آینه برق می زد ، دختر بچه ای که برای اولین بار طعم بوسیدن و همخوابگی رو با اون چشیده بود ، با خودش فکر می کنه ، الان همه چیز تموم می شه ، وارد می شم ، اینجا عروسه منه ، الان از در وارد می شم ، میام روی همین صندلی ، و دوباره عروس زیبامو می بوسم ، چشمام باز می شه ، تا چند لحظه ی دیگه عادی می شه ، همه چیز عادی می شه ، با تنه ای که می خوره به خودش میاد ، صدای هورا کشیدن زن ها ، عروس زیبا می خنده ، دست زیباشو که تو دستکش توری سفید  محبوس شده دراز می کنه ، از در پشتی تازه وارد ، اوه یه تازه وارد ، دستشو دراز می کنه ، می خنده . میاد می شینه روی صندلی طلایی ، عروس زیبا می خنده . تازه وارد صورتشو جلو میاره و عروس زیبا رو می بوسه . صدای هورا کشیدن زن ها کر کننده شده . چیز دیگه ای به یاد نداره ، جز درخشش طلایی دو تا حلقه ی طلایی&lt;br /&gt;یادش نمیاد چجوری خودشو به خونه رسونده . تو آینه نگاه می کنه . چشمای خیره ، صورت اصلاح شده  . صدا می کنه ، عروش زیبا ، زن دوست داشنتی ، دختر کوچولویی که لباس همشیه باریک بوده ، عشق من ، کسی جواب نمی ده . داد می زده ، کسی جواب نمی ده اول گردنش خم می شه  ، بعد از کمر ، صورتشو به کاسه ی دستشویی می رسونه ، بالا میاره ، بالا میاره ، دوباره ودوباره و …صورتشو بالا میاره . اولین چیزی که می بینه یه تصویر تو آینس . یه صورت کثیف ، چشم های زرد و گود افتاده ، موهای بهم ریخته .  همه چیز همونطور که هست نشون می ده . اثری از کف شامپاین نیست . یه لبخند تلخ رو لباش میاد . همه چیز همونطور که باید باشه نشون می ده&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7994071360154129204?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7994071360154129204/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7994071360154129204&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7994071360154129204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7994071360154129204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4803081543763032955</id><published>2007-09-27T11:28:00.000-07:00</published><updated>2007-09-27T11:34:23.421-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;درد شدیدی در قفسه ی سینه اش می پیچد . خم می شود ،  یک دستش را روی سینه اش می گذارد و دست دیگرش را برای دفاع از بدنش جلو می آورد . زانو هایش چند ثانیه بیشتر دوام نمی آورند . خم می شوند و به زمین می رسند ، پس از آن دست جلو تر ، و با فاصله ی کمی پیشانی و صورت . در چند ثانیه ی خیلی کوتاه ، همه چیز در هم می ریزد و بعد رو به آرام شدن می رود . نفس های منقطع آرام می شوند ، آرام و آرام تر ، دستی که بر روی سینه چنگ زده شل می شود ، و چند لحظه بعد بدن مرد تماما روی زمین قرارمی گیرد . لخت و بی حرکت ، مثل زنی که خود را در آغوش معشوقه اش پرتاب کرده . فاصله ها کم می شوند ، روی این زمین ، زیر باد و ذرات گرد و غبار ، همه چیز به آرامش می رسد. انگار کسی ثانیه ها را گرفته و می کشد&lt;br /&gt;همه چیز همینقدر ساده تغییر می کند . مثل نقاشی رنگ روغن زیبایی که کسی اشتباها قلم موی سیاه را بر داشته و وسط نقاشی را سیاه کرده . نقاشی ای که روزی کار دست نقاش بزرگی بوده و حالا خریداری ندارد . بدنی بی حرکت روی زمین افتاده ، و صحنه ی رویایی زیبایمان را بهم ریخته  . یک نقاشی، هر چقدر هم که زشت باشد  برای این است که کسی رو برویش بایستد و نگاهش  کند.  در دستش تکه چوبی است که حالت قرار گرفتنش ، با زاویه ی قائمه ای که با دست می سازد شکل صلیب شده . باید دنبال کشیش بگردم . شاید جایی همین نزدیک ها باشد ،  پشت یکی از دیوار ها&lt;br /&gt;کشیش را پیدا می کنم . می خواهم با او راجع به اتفاقاتی که  افتاده  صحبت کنم . چند قدم می زنیم ، خودم را معرفی می کنم ، نقاش فلانی نسبتا معروف ، همینطور که راه می رویم ، بدنی که کم کم سفت شده را روی زمین می بینیم ، با چیزی شبیه به صلیب  در دستش ، آرام و بی حرکت . کشیش انقدر گرم صحبت است که متوجه نمی شود . به او می گویم یک نقاشی دارم که کسی آن را نمی خرد چون نیمه کاره مانده و وسطش لکه ی زشت سیاهی دارد . پیش خودم می دانم که کشیش آخرین نقطه ی امیدم است . سعی می کنم نظرش را طوری بر گردانم که تابلو ام را بخرد ولی کشیش بی حوصله به نظر می آید . لحظه ی آخر می گوید نقاشی های زشت هیچ جا خریدار ندارند حتی در خانه ی خدا . بعد جدا می شود و می رود&lt;br /&gt;از کشیش که جدا می شوم ، خیابان ها را بر می گردم تا به جای قبلی ام برسم . از دور ته خیابان را می بینم . یک سکون محض ، بدنی روی زمین افتاده ، بی حرکت در آرامش مطلق ، مثل آرامش بعد از ارگاسم . نزدیک می شوم . دست را می بینم ، انگشت ها خم می شوند ، مشت می شوند و به طرف سینه می روند ، بدن از روی زمین بلند می شود ، اول دست جلویی از زمین کنده می شود ، بعد زانو ها ، نفس های منقطع مثل موجیست که نوسانش را از آن گرفته اند ، زانو ها صاف می شوند ، دستی که مقابل دراز شده بود  آرام می افتد و در جیب فرو می رود ، دست دیگر آرامش طبیعی اش را پیدا کرده ، انگشت ها شل می شوند ، نفس ها سیر آرام و طبیعیشان را پیدا می کنند ، کوچه ایست خالی . خالیه خالی ، از کنار آن نوری می تابد . مثل قلم موی یک نقاش  ، وقتی رنگ ها را مخلوط کرده ، چند ثانیه قبل از اینکه زیباییش را به تصویر بکشد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4803081543763032955?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4803081543763032955/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4803081543763032955&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4803081543763032955'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4803081543763032955'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/09/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-5759799303640538020</id><published>2007-09-22T02:52:00.000-07:00</published><updated>2007-09-22T03:05:59.088-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مرد روی مبل راحتی جلوی تلویزیون لم داده بود ، کنترل تلویزیون را در دستشش گرفته بود و بی هوا کانال ها را عوض می کرد . زن زیبایی که با او زندگی می کرد تا چند دقیقه ی دیگر به خانه می آمد و مرد از همین الان می توانست مزه ی قهوه ی تلخی که برایش می آورد و بوسه ای که به لبش می زد را احساس کند . مردی بود مثل خیلی از مرد هایی که در آن شهر زندگی می کردند ، یک زندگی آرام و نسبتا لذت بخش ، با تمامی امکاناتی که برای یک زندگی خوب لازم است . سگی هم داشت که در حیاط کنار یکی از دیوار ها لم داده بود و چرت می زد&lt;br /&gt;مرد ، همینطور که در فکر های روز مره اش بود و کانال های تلویزیون را عوض می کرد ، از اینکه بالاخره بین کانال های تکراری یک کانال متفاوت پیدا کرده بود کمی یکه خورد . بدنش را صاف کرد و چشم هایش را کمی تنگ که برنامه ی تلویزیون را بهتر ببیند . چیزی که هر لحظه بیشتر شگفت زده اش می کرد این بود که فیلمی که پخش می شد برایش خیلی خیلی آشنا بود . محل فیلمبردای جایی بود که خیلی خیلی شبیه خانه ی الانش بود ، یک قهوه ی داغ روی میز چوبی ای بود و پشت آن یک مبل راحتی به رنگ آبی ، همان مبل آبی رنگی که مرد خوشش آمده بود ولی زن زیبایش مانع خریدن آن شده بود . کمی عقب تر روی دیوار پشتی یک تابلوی زیبا بود ، همان تابلویی که می توانست شاهکار لحظه های بیکاری مرد باشد . روی مبل خالی بود ، ولی مردی کمی عقب تر ایستاده بود ، به جایی در هوا نگاه می کرد ، اخم هایش در هم بود و حرکت دست هایش طوری بود که انگار دارد موضوع خیلی مهمی را برای کسی شرح می دهد . چند لحظه بعد سگی هم وارد تصویر شد . سگ زیبایی بود که قلاده ای به گردنش داشت . چند قدم ، آرام در اتاق راه رفت . بعد از چند لحظه  مرد فیلم روی مبل نشست ، با عصبانیت سیگاری روشن کرد و قهوه اش را سر کشید . بعد ، با حالتی کاملا بهت زده سرش را بالا آورد و به رو برویش خیره شد ، در همین لحظه ی استثنایی بود که مرد داستان ما ، فهمید که دارد به عمیق ترین شکل ممکن به صورت خودش نگاه می کند ، چروک های روی پیشانی ، عصبانیت چشم ها ، عرق دست ها &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; چند ثانیه ، فقط چند ثانیه ی کوتاه گذشت تا جریان فیلم کاملا عوض شود . سگ زیبا زوزه ای کشید و روی مبل پرید ، با یک حرکت سریع پورزه اش را به صورت مرد رساند ، فیلم مسکوت انگار نمی توانست سکوتش را نگه دارد ، سقف شروع به فریاد زدن کرد ، میز خود را وتاه و کوتاه ته کرد تا به زمین برسد ، سگ با ولع تمام طعمه ی چرب و خوشمزه ای را که بدست آورده بود می خورد ودیوار ها مثل معشوقه هایی از هم جدا مانده یا انسان هایی تحریک شده به هم نزدیک می شدند تا هم آغوشی دلپذیرشان را شروع کنند ، و همه ی اینها بیش از چند دقیقه طول نکشید ، در واقع هیچ کارگردانی آنها نبود که کات دهد ، ولی فیلم خود به خود ، وقتی نه مردی ماند و نه فاصله ای بین دیوار ها ، به پایان رسید  . چند دقیق بعد ، از کنار صفحه ی تلویزیون زنی بسیار زیبا وارد شد ، در یک دستش یک لیوان قهوه ی داغ گرفته بود و با دست دیگرش تکه پاره هایی که کف سالن خالی ریخته شده بود را جارو می کرد . وقتی کار نظافت اتاق تمام شد ، چراغ را خاموش کرد و از سمت دیگر صحنه خارج شد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; مرد با تکانی به خود آمد . زنی زیبا کنارش بود و لیوان قهوه ی داغی را بر لبش گرفته بود ، تلویزیون خاموش بود و زن زیبا کنترل را پیدانکرده بود ، مرد صورتش را جلو آورد و زن را بوسید&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-5759799303640538020?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/5759799303640538020/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=5759799303640538020&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5759799303640538020'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5759799303640538020'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/09/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7030913076559819659</id><published>2007-09-20T08:26:00.000-07:00</published><updated>2007-09-20T09:27:29.675-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من یه آدم ساده ی ساده ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تعریف های زندگی من همون چیز هایی هستن که توی کتاب داستان های بچه ها پیدا می شه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خدای من شکل دایرس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من به هیچ وجه جذاب نمی خندم ، هر وقت هم کسی برام جک تریف کنه قهقهه می زنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیشتر از این نیازی به تعریف نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من همون کسی ام که توی کتاب ها ، شخصیت های اصلی از کنارم رد می شن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بدون اینکه نه قهرمان و نه نویسنده ، هیچ کدوم هیچ توجهی به من داشته باشن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من همون کسی ام که شما بی تفاوت به شخصیت ساده ی ساده ای که داره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پستش رو می خونین &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و بعد از چند ثانیه توجه به این تمپلیت جدید ، صفحه رو می بندین &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می رین سر یخچال و یه لیوان آب می خورین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بدون اینکه بفهمین بقیه ی نوشته ی این آدم ساده ی ساده ، توی همون لیوان آب قایم شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7030913076559819659?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7030913076559819659/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7030913076559819659&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7030913076559819659'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7030913076559819659'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6350640515983763288</id><published>2007-08-15T07:50:00.000-07:00</published><updated>2007-08-15T11:25:07.098-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;akhe to ke nemidoooni man cheghad asheghetam&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6350640515983763288?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6350640515983763288/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6350640515983763288&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6350640515983763288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6350640515983763288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-5489674772209127555</id><published>2007-08-06T08:48:00.000-07:00</published><updated>2007-08-09T10:56:38.842-07:00</updated><title type='text'>this is MY fucking post</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من همیشه همین طور نگاه می کنم&lt;br /&gt;مثل هزار چشم&lt;br /&gt;یا میلیون ها چشم که در همه چیز پخش شده&lt;br /&gt;من هیچ چیز را آنطور که باید نمی بینم&lt;br /&gt;بعضی وقت ها دست می شوم&lt;br /&gt;بعضی وقت ها ته سیگاری که می سوزد&lt;br /&gt;و بعضی وقت ها هم ذره ی کوچک نور که روی فکری فرود آمده&lt;br /&gt;می تابد و می رقصد و جا بجا می شود&lt;br /&gt;من حالا ذره ی نوری ام که روی ذره ی فکری سوار شده&lt;br /&gt;و از بالای دنیای کوچکی می گذرد و می رود&lt;br /&gt;من هیچ وقت فکر نکرده ام . این چیزیست که روز به روز بیشتر آن را می فهمم&lt;br /&gt;من هیچ وقت به هیچ چیز فکر نکرده ام . تنها فکر ها آمده اند و مرا با خود این طرف و آنطرف برده اند&lt;br /&gt;فکر می کنم این جمله ها به شدت تکراری هستند&lt;br /&gt;و شاید بسیار بدیهی&lt;br /&gt;کسی هست که اینجا ادعایی غیر از این داشته باشد ؟&lt;br /&gt;وقتی به دود نگاه می کنم که در هوا محو می شود&lt;br /&gt;آیا می تونم هیچ چیز جز خود محو شدن را&lt;br /&gt;با تمام وجودم&lt;br /&gt;بفهمم ؟&lt;br /&gt;دنیایی ساخته ام . برای خودم دنیایی ساخته ام که در آن پرواز می کنم&lt;br /&gt;نه . پرواز کردن کلمه ی خوبی نیست&lt;br /&gt;من عمیق تر حرکت می کنم . بیشتر از پرواز . پرواز من با چشم دیده نمی شود&lt;br /&gt;با فکر خوانده نمی شود&lt;br /&gt;تنها احساس می شود . تنها این احساس می شود که من ذراتی ام که می روند و می آیند&lt;br /&gt;نکه ای در آریزونا&lt;br /&gt;تکه ای در دست های تو&lt;br /&gt;تکه ای در قلبی که می تپد&lt;br /&gt;تکه تکه ، این طرف و آن طرف&lt;br /&gt;و تنها احساس که این وجود دیوانه از بودنش حس می کند همین است&lt;br /&gt;پروازی بدون فکر&lt;br /&gt;بدون رنگ ، برون بو ، بدون مکان ، شاید بدون وجود&lt;br /&gt;شاید حتی عمیق تر از وجودی مسخره&lt;br /&gt;جایی که هیچ چیز نیست که بتوان از آن حرفی زد&lt;br /&gt;تنها این طرف و آن طرف می روم&lt;br /&gt;در میان توده ای که هیچ چیزش از من نیست و همه چیزش از من است&lt;br /&gt;مثل مداد های رنگی دختر بچه ای که در کوله پشتی اش تکان می خورند&lt;br /&gt;هر از گاهی جایشان را با هم عوض می کنند&lt;br /&gt;و هیچ وقت ، هیچ کس متوجه این نمی شود &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-5489674772209127555?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/5489674772209127555/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=5489674772209127555&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5489674772209127555'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5489674772209127555'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/08/this-is-my-fucking-post.html' title='this is MY fucking post'/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7892462538328793427</id><published>2007-07-31T08:25:00.000-07:00</published><updated>2007-07-31T08:28:00.588-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بلاگر دوباره خوشگل شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من 17 سالم تموم شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو هم که کنکورتو خوب شدی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیگه چی می خوایم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7892462538328793427?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7892462538328793427/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7892462538328793427&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7892462538328793427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7892462538328793427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/07/17.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-621282281853651024</id><published>2007-07-28T08:04:00.000-07:00</published><updated>2007-07-28T08:23:27.870-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بالای سرمان از آسمان تکه های نور پایین می ریزد و بر سر و دستمان فرود می آید&lt;br /&gt;ریز پایمان سنگ و خاک رس چسپیده به هم&lt;br /&gt;ذرات نور از روی بدنمان لیز می خوند ، به زمین می افتند و می شکنند&lt;br /&gt;زیر پایمان ، زیر همین لایه های زمخت و زشت تصویر هایی از ما محو شده&lt;br /&gt;مثل فیلمی که گیر کرده و فقط چند صدم ثانیه را تکرار می کند&lt;br /&gt;همان چند صدمی که ما پلک زده ایم&lt;br /&gt;کمتر از نصف ثانیه که ما پلک زده ایم و تکه ی نوری که از آسمان افتاده را ندیده ایم&lt;br /&gt;فکر می کنم ، سعی می کنم کمی عمیق تر فکر کنم&lt;br /&gt;یاد روزی می افتم که چتر در دستم گرفتم &lt;br /&gt;یاد روزی که باران می آمد و به مغازه ای پناه آوردم&lt;br /&gt;یاد لحظه های که می دویدم&lt;br /&gt;یاد عینک آفتابی گران قیمتم&lt;br /&gt;و کرم های ضد آفتابم&lt;br /&gt;یاد کلاه پشمی ام&lt;br /&gt;کاپشن های چند لایه&lt;br /&gt;و دستکش های نفوذ ناپذیر پلاستیکی&lt;br /&gt;فکر می کنم که فکر های حالایم مبارزه ای اند &lt;br /&gt;مبارزه مای گنگ که دشمن ندارند . خودم با خودم دوست و دشمنم&lt;br /&gt;فکر می کنم به لحظه هایی که از تکه های روشنایی ترسیده ام&lt;br /&gt;تکه ای را با تکان بی  توجه دستم ار روی شانه ام کنار شدم&lt;br /&gt;و تکه ای را به نفرت از خودم دور کردم&lt;br /&gt;فکر می کنم روزی که مرا در قبرم بگذارند&lt;br /&gt;قبری که زیر همین خاک رس و سنگ ها کنده می شود&lt;br /&gt;هیچ وقت نمی توانم بر گردم&lt;br /&gt;باید نوری باشد برای بر گشتن ، راه را پیدا کردن و راه رفتن&lt;br /&gt;ولی من ، حتی کوچکترین تکه از نور را در دامنم نگه نداشته ام&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-621282281853651024?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/621282281853651024/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=621282281853651024&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/621282281853651024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/621282281853651024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/07/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4039723063312178932</id><published>2007-07-26T23:59:00.000-07:00</published><updated>2007-07-27T00:17:25.076-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعد از یک مدت که این اینتر نت لعنتمیمون رضایت داد که یه چیزی ، شبیه به یه موجود ناقص الخلقه ی بلاگر وار برام باز کنه دیگه درست نمی دونم چی می خواستم بنویسم&lt;br /&gt;راستش یه مدتیه که نه به عنوان ابزار به نوشتم فکر می کنم نه احساس نه یه کار مفیق آخه چند وقتیه اصلا ننوشتم ولی حداقل فهمویم که یه قسمتی از زندگی هیجان انگیز ما هم همین نوشتنه و اگه نباشه کلا اوضاع کم میاره&lt;br /&gt;آقا این یارو الهامی جددن آدم بامززه ایه . از هیچ چیش نمی تونم به عنوان یه صفت باحال خوشم بیاد اصلا هیچ چیزه خوبی نداره ولی کلن آدم باحالیه . تولدمونم که رد شد و رفت . به قول همین یارو الهامیه امید وصال و رسیدن با خواستس که به آدم خوشحالی می ده نه داشتنش چون وقتی داری می دونی که تموم می شه . کلن چیز احمقانه ایه اما خوب این چیزای احمقانه مال ذات احمق آدم هاس . خلاصه که شب نشستیم با بر و بچه ها گریه کردیم که ای خدا این مهمونیه هم تموم شد و تخمی شد و  از فردا درس و درس و درس&lt;br /&gt;اما خوب می بینین که من نشستم درس بخونم . اومدم اینجا و نمی دونم دقیقا چی دارم می نویسم&lt;br /&gt;نه بی حوصلم نه ناراحت نه هیچ چیزه دیگه ای . اما یه جوری ام . می دونی ، فکر کنم بد نباشه که آخر این پست کذایی رو عاشقانه تموم کنم . کاش تو اینجا بودی . هوم... نه اینجوری دوست ندارم . عاشقانه تر . آره بابا خیلی عاشقانه تر . همونقدر عاشقانه که من بلد نیستم . می دونی ، من جددن بلد نیستم . اما برام مهم نیست . نمی خوام یاد بگیرم . می خوام مثل آدمای عصر حجر بشینم رو سنگ عکس یه موجودو بتراشم و تا آخر عمر بپرستمش&lt;br /&gt;اه . من هنوز نگرانم . نگران چیزای تخمی . هنوز یه سال مونده . به خیر بگذره  &lt;br /&gt;پوف&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4039723063312178932?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4039723063312178932/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4039723063312178932&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4039723063312178932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4039723063312178932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6050651422417207432</id><published>2007-05-28T03:53:00.000-07:00</published><updated>2007-05-28T03:54:11.023-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;چند روزی بی خیال می شیم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6050651422417207432?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6050651422417207432/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6050651422417207432&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6050651422417207432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6050651422417207432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6029334663324166634</id><published>2007-05-27T12:09:00.000-07:00</published><updated>2007-05-27T12:49:13.333-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دیروز می خواستم بیام کلی بنویسم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می خواستم چیزای گنده ای رو بگم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می خواستم از شکلات های رنگی تعریف کنم و&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه روح که چند وقته تو چاه دستشوییه ما گیر کرده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هنوزم می خوام بگم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی یادم نیاد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شایدم روحه اومده بیرون و&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;داره گلومو فشار می ده که چیزی نگم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آقا می خوام یه چیزی بگم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگه یه اتفاق خفن افتاد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امام زمان نازل شد ، زلزله شد ، سیل اومد ، جنگ شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگه زنده موندیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر سال همین حدودا ، امروز چندمه ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همین حدودا ، بریم یه جا وایسیم همدیگه رو پیدا کنیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگه زنده بودی نیومدی خیلی کس کشی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این cranberries&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;منو انقدر نوستال کرده ، انقد نوستال کرده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می خوام لباس بالماسکه بپوشم برم تو کویر بوددو ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; از اون کلاه بنفش دمباله دارا &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه شلوار می خوام که زنگوله هم داشته باشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی می دوام تو کویر &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;که ساکته ساکت هم هست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مثل بز هایی تو کوه ول شدن صدا بدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آره اصلا دلم می خواد مثه بز صدا بدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این کرنبریز هنوز داره به ما حال می ده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خدا پدرشو بیامرزه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه چیزی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این چیزی هست که مثلا خدا گفته که انسان نمی تونه از آیندش خبر داشته باشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا از زمان مرگش و اینا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جدیدا فهمیدم که می تونه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خفن هم می تونه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی وقتی می فهمه دیگه چیزی از خودش براش نمی مونه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من دیگه گه بخورم بخوام بفهمم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه بار فهمیدم تا ته روحم حامله شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادمه سه چهار سال پیش یه چیز لوس نوشته بودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو این مایه ها که یه زنه می ره پیش یا فالگیره یارو می گه تو یه هفته دیگه می میری زنه تو این یه همفته هی منتظره که بمیره آخرش هم روانی می شه سر یه هفته خودشو می کشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به هر حال باید از یه دختره 12و13 ساله انتظارشو داشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ام از اینکه 4 سال بعد هم بخواد بو اون فکر کنه شاید نه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خلاصه این که&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آره داداشه من &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آره  دخمله گلم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو هر چی می خوام بفهم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی سعی کن نفهمی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به گا میری&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بد دهن شدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ها ها ها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چقدر حال می ده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هه هه هه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هو هو هو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نرگس ها زرد می شوند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زرد زرد زرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رنگ های زرد همه ی رنگ روغن های دنیا تمام می شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نقاش ها سعی می کنند از قرمز و سبز و سیاه زرد دوست داشنتی من را بیرون بکشند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و من هم هر چقدر بالا می روم به خورشیدم نمی رسم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نرگس ها جای من را خالی کنید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در اتاق خواب زرد زرد زرد زردتان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زرد بر وزن زر زر &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;واج آرایی زر زرو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زر زر زر زر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زر زرو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به به خانوم شما چقدر جالب هستین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه کم بیاین نزدیک تر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آه بله من مدت زیادی بود وبلاگتونو می خوندم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اتفاقا قسمت های پر مفهوم زیادی داره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;داستان هاتونو زیاد دوست ندارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما یه تیکه ای داشت که شما آرایه های ادبی رو استخراج کرده بودین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستش خیلی علاقه مند شدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یعنی از همون موقع بود که انقدر بهتون علاقه مند شدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می تونم یه کم بیشتر باهاتون آشنا شم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بابا در آر اون شلوارو دیگه لعنتی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آرخ تو چرا اینجوری می کنی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بس کن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چرا بس نمی کنی ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من خسته شدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از دست تو و اون دوست پسرت و&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این وبلاگ تخمیت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من از همه چی خسته شدم اصلا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تورو خدا بس کن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیا منو ببر یه گوری یه کم آروم شم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می خوام ستاره ها رو نگاه کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می خوام فقط ستاره ها رو نگاه کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اه کس کشا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نخندین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خسته ام می کنین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6029334663324166634?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6029334663324166634/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6029334663324166634&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6029334663324166634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6029334663324166634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/cranberries-1213-4.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-8987837319523837960</id><published>2007-05-23T12:11:00.000-07:00</published><updated>2007-05-23T12:24:02.624-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اون روز که دیدمت ، شاید فقط یه نگاه . یه سری فکر . لحظه ی اولی که دیدمت یاد یه جمله ای تو فرنی و زویی افتادم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید به خاطر اینکه اون موقع فرنی و زویی دوست داشتم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند روز بعد بود ؟ شاید چند ماه بعد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هنوز هم با چشمای باز منو می بوسی ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید چیز دیگه ای برای دیدن نمونده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چشماموتو ببندی هم یادت  میاد موهای قهوه ای فری که صورتمو می پوشونه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینجا می شینم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به تو فکر می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به یه چیزی برای نوشتن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روزا دارن روز به روز گنگ تر می شن . اتفاقایی که حتی فرصت شگفت زده شدن رو هم براشون پیدا نمی کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخ خدا چقدر دوس دارم این امتاحانا رو خیلی خوب بدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چقدر دوس دارم امتاحان شیمیه ی فردا رو خیلی خوب بدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این روزا رو عجیب دوس دارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به نظر می رسه اتفاقی که منتظرش بودم افتاده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به قول معلم زبانم "زیر پوستی" اتفاق افتاد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رفیق&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رفیق من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر چی بخوای مال تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برام یه نقاشی بکش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-8987837319523837960?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/8987837319523837960/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=8987837319523837960&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8987837319523837960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8987837319523837960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7190408499331925695</id><published>2007-05-21T00:08:00.000-07:00</published><updated>2007-05-21T00:22:08.011-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>man bazam inja neshastam . man , tanhayi e inja neshastam . hich kase digeyi in taraf nis . sedam mipiche , ha ha ha , sedaye man mipiche&lt;br /&gt;fonte ingilisi ? oooooowwwwwwwwwwwwwwwaaaaeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeektzxkhtxzzech&lt;br /&gt;are baba fonte ingilisi . hata fonte ingilisi ham nemitoone mano aroom kone&lt;br /&gt;khob pish miyad . kash mitoonestm baghalet konam . vaghean behesh ehtiyaj daram&lt;br /&gt;again dare mikhoone . didi in again hamishe che vaghtayi mikhoone ?&lt;br /&gt;man hanooz dooos daram beram las vegas . mikham beram too casino haash tas berizam . motmaenam ye etefaghe bahali miofte . ya khafan poooldar misham ya enghad bad bakh ke too zendaanam ram nemidan . yani midooni , in tas rikhtana hamishe haminjoooriyan . mitoonan behey ye donya bedan , mitoonan ham ye donyaro vase khodeshoon var daran , too dfeleshoon , too hofre haye siyahe adadashoon&lt;br /&gt;tas mindazi , 5 miyad ya shish ? shayad ham yek . ye yeke too khali ye siyah . 6 vase man gonge . khyeli ziyade , 5 dare tekrari mishe . 3 hanooz doost dahstaniye . 2 hal be ham zane , vali laazeme . 4 kesaalat avare , ama gahi oghat kheyli bad yomn mishe . yek ham mesle 6 e . shatad kheyli kame . ye roozayi yadame tas mirikhtam , ba in fekr ke adade vafgheyiye tas ooni nis ke man mibinam , ooniye ke man hich joori nemitoonam bebinam . poshte 6 yeke . poshte yek 6&lt;br /&gt;alan migi in dokhtare baz zade be saresh&lt;br /&gt;hanooz delam mikhad baghalet konam&lt;br /&gt;again dare tamoom mishe . sedaye bad miyad , baade ke labelaye ye seri safheye felezi mipiche . yade ali oftadam . hoseleye ghalat dikteyi gereftan nadaram . fonte ingilisi ham nemitoone darde mano dava kone&lt;br /&gt;mikham ahr joori shode in paayane kelisheyi ro bi khial sham . aslan nemikham akhare neveshtam nostalogic tamoom she . nemikham ye joml ro tekrar konam , nemikham kasio be fekr vaa dare , mikham tori bashe ke hich chi az in neveshteye koofti yadet namoone . mikham azad bashi , mikham parvaz koni , rad shi az roo in neveshte o har chi too in donyas , mikham baalaa bebinamet , too asemoon&lt;br /&gt;aslan chera door mirim . biya pishe khodam&lt;br /&gt;ha ha ha ha&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7190408499331925695?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7190408499331925695/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7190408499331925695&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7190408499331925695'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7190408499331925695'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/man-bazam-inja-neshastam.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4231445834456309435</id><published>2007-05-21T00:07:00.000-07:00</published><updated>2007-05-21T00:08:32.332-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هه هه رسما نوشته هامو می ریزن تو قیف&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اولش سعی می کنه آدمانه شروع شه ، آخرش رسمن یه نقطه می شه . یه نقطه ی مسخره &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4231445834456309435?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4231445834456309435/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4231445834456309435&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4231445834456309435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4231445834456309435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2557406652056872351</id><published>2007-05-20T23:41:00.000-07:00</published><updated>2007-05-21T00:05:22.809-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ما یه شهر داریم . یه جاهایی نزدیک یه رود خونه که می گن چند سال پیشا خشک شده ، ولی خوش آب و هواس .  وقتایی که مه می شه هیچ جا رو نمی تونی توش ببینی . بهار که می رسه من بچیگیمو به چشم می بینم . یه جایی هست، پشت یه تپه ی خشک و برهوت ، پر شقایق می شه . شقایقای قرمز قرمز . بچه که بودم عاشق شقایق بودم . همیشه با بابا بزرگم می رفتم باغای طرف خونمون ( اون موقع طرفای خونمون پر باغ بود . خودنمون همین جا بود ، ولی کلی باغ هم بود . ایضا همین جا ) می گفتم . اینم شهره هم همینجوریه . وقتی تپه هه رو رد می کنی کلی شقایق توش می بینی . وقتی راه می ری ، اگه هدفون و این زهر ماری ها تو گوشت نباشه صدای یه پیر مرد رو می شنوی که داره تار می زنه . من هیچ وقت پیداش نکردم . صدای همیشه از اون دور دورا میاد . شاید پشت یه تپه ی دیگه . اصلا شاید وقتی غروبا با سوار خورشید می شه ، از کنار شهر می  گذره و صدای تارشم با خودش می بره . آدمای شهر زیاد نیستن . چند تا آدم معمولیه معمولی . چند تا پیر مرد و پیر زن ، یکی دو تا بچه ، چند نفر هم این وسط . یکیشون دکتره . صبح های زود بیدار می شه و از شهر می ره بیرون . بعضی وقت ها حتی شب هم نمیاد خونه . زن نداره . یک دختره هست ، می گن دختره ، 26و7 سالشه ، فال می فروشه . خیلی قیافش خوشگله ، من باهاش یه سلام علیکی دارم ، اما زیاد نمی بینمش . من با مامان بابام زندگی می کنم . گاهی وقت ها هم می رم اونجایی که می گن یه رود خونه بوده که خشک شده ، منتظر یه پسره . هیچ وقت نفهمیدم کجا زندگی می کنه . شاید اون هم با پیر مرده میاد و می ره . اما گاهی وقتا اینجوری می بینمش . اگه خوراکی ای چیزی دستم باشه می دم بهش . یه کار دیگه ای ام که دوست دارم ، نوک انگشتاشو می ذارم تو دهنم ، بعد که خیس می شه گلبرگای شقایق بهشون می چسپن. خیلی خوشگل می شن . البته یه کم دخترونس ، ولی خوب اون هم ناراحت نمی شه . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در مجموع می شه گفت شهر خیلی آرومیه . نه صدای داد کسیو می شندی ، نه جیغ ، نه خنده ی بلند . اصلا ، شاید به خاطر همین باشه که من توش زندگی نمی کنم . گاهی وقتا فقط برای فال خریدن یه سری بهش می زنم ، یا برای اینکه پسره رو ببینم . مامان بابام اونجان  اما من خیلی وقتا حتی پیش اونا نیستم . من کم مامان بابا ندارم ، بعضیاشون حتی سیگار می کشن و مست می شن . بعضیاشون یه جایی زندگی می کنن که حال آدم به هم می خوره انقدر آدم توشه . بابام هر روز صبح می ره و می لوله تو هزار تا آدم و یه سری تیکه آجرو آهن پاره . مامانم هم وقتی اونجاییم حالمو به هم می زنه . گاهی وقتا باید از لا به لای کتابا پیداش کرد . شاید چون مامانمه حالمو به هم می زنه . خلاصه ، می گفتم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; یعنی راستش نمی دونم چی می گفتم . می تونم بشینم اینجا و از همه ی شهر ها بگم . شهر کلاغا ، شهر آدمایی که دارن با سر می رن تو هیچ چی ، دنیایی که فقط از تخت خوابای قرمز درست شده ،دنیای آدم های تنهای تنها ، دنیای قدیمی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی فکر کنم هیچ کدوم مال من نیستن . می دونی ، گاهی وقتا خودمو هیچی نمی بینم به جز یه جفت پا . یه جفت پا که راه می افته و همه جا می ره ، نگاه می کنه ، حرف هم حتی نمی زنه ، شاید فکر هم نمی کنه ، فقط راه می ره و نگاه می کنه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گاهی وقت ها هم مثلا ، نوک انگشتای یکی شقایق می چسپونه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2557406652056872351?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2557406652056872351/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2557406652056872351&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2557406652056872351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2557406652056872351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/blog-post_20.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1471429750975252110</id><published>2007-05-16T07:33:00.000-07:00</published><updated>2007-05-16T07:35:53.709-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مرد لخ لخ کنان با کوله پشتی ای که روی زمین کشیده می شد راه می رفت . نگاهش را به زمین دوخته بود ، هر از گاهی وقتی نگاه خیره ی کسی را حس می کرد می ایستاد  ، از کوله اش کاغذی بیرون می آورد و روی زمین می انداخت . کسی کاغذ را بر می داشت و می خواند&lt;br /&gt;می خواند و بدون اینکه اتفاق خاصی در زندگیش بیفتد ، راهش را ادامه می داد و می رفت&lt;br /&gt;مرد از روی جوب ها می پرید . برای چراغ قرمز ها می ایستاد و اتوبان ها را کمی سریع تر می دوید&lt;br /&gt;نگاهش روی زمین دنبال رد پا می گشت . رد پای آدم هایی که نگاهش کنند و او کوله پشتی اش را کمی ، حداقل کمی سبک تر کند&lt;br /&gt;مرد ، شب ها که به خانه اش می رسید کیفش را باز می کرد و کاغذ ها را می شمرد&lt;br /&gt;و صبح روز بعد ، وقتی دوباره چشم باز می کرد ، کاغذ ها زیاد شده بودند ، مثل همیشه&lt;br /&gt;و مرد ما ، سیزیف وار ، منتظر این بود که کوله اش خالی شود . خالی شود تا بتواند پرواز کند و از روی چراغ قرمز ها و رد پاها بگذرد&lt;br /&gt;ولی همان طور که سیزیف هیچ وقت به چیزی ، که شاید نمی دانست چیست ، نرسید ، مرد ما هم هیچ وقت به آنچه می خواست ، از آدم هایش ، نرسید&lt;br /&gt; هیچ کس برای کاغذ دوم سرش را بلند نمی کند&lt;br /&gt;پیر مرد ما ، مثل همه ی پیر مرد ها ، کنار پارک می نشیند&lt;br /&gt;" چند ثانیه یک بار ، مثل ساعت های کوکی آه می کشد " &lt;em&gt;هی ، زندگی&lt;/em&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1471429750975252110?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1471429750975252110/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1471429750975252110&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1471429750975252110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1471429750975252110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4886143415412965318</id><published>2007-05-14T02:16:00.000-07:00</published><updated>2007-05-14T02:20:36.759-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در روز اول ، روزی که قبل از آن روزی نبود ، من بودم . دایره وار ، شکلی شبیه یک دایره ی کامل . دور مرکز خودم می چرخیدم . می چرخیدم و می چرخیدم ، منظم تر از ماه دور زمین و زمین دور خورشید&lt;br /&gt;روز ششم رسید . روز ششم ، شب هفتم ، حفره ای در درونم ایجاد شد . خفره ای تو خالی و تیره رنگ ، با ته رنگ قرمز . غذا می خواست . حفره شروع کرد به تکان خوردن . تکانی که چرخشم به دور مرکز را مختل می کرد. بیضی شدم ، به دنبال غذا برای پر کردن حفره ام&lt;br /&gt;حفره ای دیگر پیدا شد . می لرزید ، تکان می خورد ، داد می زد . دست می خواستم . می لغزیدم . نمی چرخیدم . دایره ام شکسته بود . دستم را از درون خود بیرون کشیدم . حفره ام را پوشاندم&lt;br /&gt;حفره ام را پوشاندم ، حفره های دیگر زاد و ولد کردند . پاهایم بیرون آمدند ، صدا می دادم ، فریاد می زدم ، چرخیدنم را رها کردم . بی تناسب شدم . زائده های دراز و حفره های تو خالی وجودم را پر کرد . شش روز گذشت . شب هفتم رسید ، دست هایم در جیبم . زمین به دور خورشید می چرخید و ماه به دور زمین ، روی دو تا از زائده ها بلند شدم و ایستام . زمین به دور خورشید می چرخید و ماه به دور زمین . من بی هدف راه افتادم ، خط مستقیمی را گرفتم و رفتم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4886143415412965318?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4886143415412965318/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4886143415412965318&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4886143415412965318'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4886143415412965318'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/blog-post_14.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6832122284855231626</id><published>2007-05-12T12:02:00.000-07:00</published><updated>2007-05-12T13:36:25.609-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;i was 5 and he was six&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;we rode on horses made of sticks&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;he wore black and i wore white&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;He would always win the fight&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شب وقتی می رسی خونه ، کیفتو پرت می کنی یه گوشه . تلویزیون خاموشه ، چند تا از پنجره ها باز . باد میاد . ساکته ، خیلی ساکته&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اون تازه از خواب بلند می شه ، ها ؟ با لباس خواب کوتاه صورتیش . میاد جلو ، هنوز خواب آلود ، کیفتو بر می داره ؟ نه ، خواب آلود تر از این حرفاس . پاهاش شله . خودشو ول می ده تو بغلت . مثل سیل جاری می شه ، مثل کرم می خزه رو تنت ،جاشو گرم می کنه ، مثل یه بچه ، باز  هم می خوابه ، ها ؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, he shot me down&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, I hit the ground&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, that awful sound&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, my baby shot me down.&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آه خدای من عجب هوایی . ابرا از سقف زدن تو .درست نمی بینیش ، صورت مات و نمدارش ، میون ابرا پرواز می کنه . خدایا اون فوق العادس . هی سرتو بالا کن ببینم ؟ چقدر داغی تو . وای نیگا کن الان تنمو می سوزونی بس که داغی . ابرا ببارین ، ببارین که الان منو می سوزونه ، بلند شو ، یه لیوان چایی بیار . خستم ، از صبح کار کردم . الان سیل همه جارو بر می داره . خدایا چرا این ابرا از سقف زدن تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Seasons came and changed the time&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;When I grew up, I called him mine&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;He would always laugh and say&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;"Remember when we used to play?"&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خدای من عجب هوایی شده . عجب دنیایی شده . چایی بیار . هه هه . اینو می بینین ؟ این زنه منه . این زنه ماله منه . می بینین چجوری لم داده تو بغل من ؟ می بینین ؟ دستمو می ذارم هر جاییش که می خوام. چون این زنه منه . مال منه . داغه ، خیلی داغه ، لعنتی ، داره پوستمو می سوزونه . ابرا بیشتر ببیارین . بیشتر ، بیشتر ، بیشتر ، بهتون نیاز دارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, I shot you down&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, you hit the ground&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, that awful sound&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, I used to shoot you down. &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آه خدا . منم خوابم گرفته . می خوام بخوایم . خورشید بفرست ، از زیر پاهام خورشید می خوام . از زیر مبل های چوبی و دماپیی های رو فرشی ، نه نه ، دور نریم ، از زیر پاهای خودم ، تو این آب لعنتی ، خورشید می خوام . می خوام بخوابم . لباس خوابم کجاس ، یکی پیژامه ی منو بیاره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Now he's gone, I don't know why&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;And till this day, sometimes I cry&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;He didn't even say goodbye&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;He didn't take the time to lie.&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صدای زنگ کلسیا منو با خودت کجا می بری ؟ به آسمون ، بالا تر از ابر و خورشید ؟ آره ، من باید بخوابم . خورشید و ابر ، ماه برای من گریه می کنه ؟ ماه اشک می ریزه و ابر می خنده . مهم نیستن ، هیچ کدوم مهم نیستو زن من کو ؟ زن من کو ؟ خدایا ، این صدا منو ول نمی کنه ، منو به خودش می بره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بالا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بالا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بالا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, he shot me down&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, I hit the ground&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, that awful sound&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;Bang bang, my baby shot me down...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6832122284855231626?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6832122284855231626/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6832122284855231626&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6832122284855231626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6832122284855231626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/i-was-5-and-he-was-six-we-rode-on.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1647556396981077550</id><published>2007-05-08T12:17:00.000-07:00</published><updated>2007-05-09T12:17:38.155-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>I hate these fucking posts&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1647556396981077550?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1647556396981077550/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1647556396981077550&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1647556396981077550'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1647556396981077550'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/i-hate-these-fucking-posts_08.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-9067154754266090079</id><published>2007-05-06T12:15:00.000-07:00</published><updated>2007-05-09T12:16:17.949-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>I hate these fucking posts&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-9067154754266090079?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/9067154754266090079/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=9067154754266090079&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/9067154754266090079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/9067154754266090079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/i-hate-these-fucking-posts.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1341631002069695015</id><published>2007-05-04T12:16:00.000-07:00</published><updated>2007-05-09T12:17:01.768-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>I hate these fucking posts&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1341631002069695015?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1341631002069695015/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1341631002069695015&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1341631002069695015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1341631002069695015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/i-hate-these-fucking-posts_04.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-5367502301896371749</id><published>2007-05-03T09:12:00.000-07:00</published><updated>2007-05-03T09:35:57.900-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;این پست یه سری شر و ور شخصی است و لطفا آن را نخوانید&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه حقیقت محض می خوام . یه روشن بینی ، خدایا من باید اینو بدونم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من واقعا باید اینو بدونم حتی اگه این دونستن برام زیادی باشه حتی اگه زیر سنگینیش له شم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لعنتی من باید بدونم همه ی چیزی رو که هست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اصلا خوب &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کی می دونه شاید من عاشقتم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید هم یه چیز دیگه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این یکی از رازای زندگی بوده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما از آینده خبر نداریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از مرگ ، از لحظه های خوشحالی ، از آدم هایی که میان و می رن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من می خوام بشکونم این قانون رو حتی اگه برام سنگین باشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می خوام بدونم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می خوام تورو بدونم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خودمو بدونم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ثانیه به ثانیه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای لحظه های سنگینی که شاید هیچ وقت نگذرن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه شکلی شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه شکلی شدیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نشدیم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آره بابا یه چیزی شدیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قضیه اینه که وقتی بیاد وسط هیچ راه فراری ازش نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چیزی که من می خوام تویی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و خودم . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من نمی خوام انتخاب کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می خوام همه چیز انتخاب بشه ، با قدرتی بیشتر از فکر من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من می خوام بفهمم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه روز از خواب &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پا شم و ببینم که فهمیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قدرتشم فکر می کنم که دارم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قدرتشم فکر می کنم که دارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگه یه ذره بیشتر می دونستم همین الان گوشی رو بر می داشتم و شماره می گرفتم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید بهت می گفتم بیا یه لیوان چایی بخوریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا مثلا این آهنگه رو می ذاشتم بشنوی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستی یادت نره یه بار بذارم این آهنگه رو بشنوی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگه من نمردم و تو هم نرفتی پشت کوها&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-5367502301896371749?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/5367502301896371749/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=5367502301896371749&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5367502301896371749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5367502301896371749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/blog-post_03.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7121578664605495871</id><published>2007-05-02T06:18:00.000-07:00</published><updated>2007-05-02T06:30:18.480-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در میان طوفان ، موهای بلندت در باد پرواز می کنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; تو در جاده می ایستی و راه را می جویی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در میان توفان ، تابلو های آهنی راه را می بینی که دور خود می پرخند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و ماشین هایی که به سمت اقیانوس ها پایین می لغزند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و تو ایستاده ای ، با موهایی لرزان در هوا ، ایستاده ای و خود را نگاه می کنی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چشم هایت بیرون می جهند و صدای توفان ناشنوایی را تقدیمت میکنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دستانت جدا می شوند و دهانت بسته&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و تو تنها خود را حس می کنی و دنبال راه می گردی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راه فرار از این گرد باد در میان تابلو های راهنمایی چرخان و موهایت ، دور صورتت ، رقصان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو پرواز می کنی ، بالا می روی ، پایین می آیی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زیر پاهایت را نگاه می کنی و روز بدنت می لغزی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; تو راه را می جویی و هیچ جوینده ای جز خودت نمی یابی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دست هایت جایی در سیبری را می جویند و چشمان بیرون جهیده ات فاحشه خانه های بیرون شهر را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و تو در میان طوفان ، در میان کلاه گیس های کنده شده در گردباد ، در میان موهایت می جویی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چیزی را که هیچ نیست جز خودت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی طوفان تمام شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دست هایت را می بینی که به دو طرف بدنت چسپیده اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چشم هایت که با ملایمت در حدقه حرکت می کنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وگوش هایت که زیر موهای آراسته ات آرام گرفته اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آرامشی و هدفی و راهی جز خودت نمی یابی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی باد وزیر و طوفان شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کنار جاده ای برو ، چسشم هایت را ببند و دست هایت را رها کن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا باری دیگر ، وجودت را بفهمی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب فکر کنم چند ساعت ادبیات خوندن خیلی تابلو تو وبلاگم تابلو می شه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به علاوه اینکه دوس دارم اون چیزی که اون بالاس لیریکه آهنگی باشه که دوست دارم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7121578664605495871?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7121578664605495871/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7121578664605495871&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7121578664605495871'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7121578664605495871'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-5411842563499332076</id><published>2007-04-26T13:13:00.000-07:00</published><updated>2007-04-27T00:36:26.695-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ساعت از دوازده گذشته . ابر به هم می خورن ، می بارن ، نعره می زنن ، به هم مخلوط می شن ، تا وقتی که آسمون آروم شه مثل همیشه . ولی امشب خبری از آروم شدن نیست . تلویزیونو روشن می کنم . اخبار داره از طوفان می گه . از بارون امشب و من منتظرم که بیاد . حالا ها باید برسه ، و کتشو درست همون جا بندازه ، بعد سه تا قدم بر داره تا برسه به کاناپه ، خودشو لو کنه من پاشم ، ببوسمش ، بعد بپرسم قهوه یا چایی ؟&lt;br /&gt;بلند می شم و یه لیوان قهوه می ریزم . تلخ تلخ . میاتم می شینم رو همین کاناپه . هوا داره منو یاد یه آهنگ می اندازه . اسمشو یادم نمیاد ، اما شروع می کنه به خونده شدن تو فکرم . جمله جمله ، خط به خط ، بعد صدای گیتاریست اضافه می شه ، و درام ، بعد تو شلوغیه آهنگ من یه کم قهوه می ریزم رو خودم . آهنگ تموم می شه و من به لباسم با اون لکه ی قهوه ای نگاه می کنم . به نظر هنرمندانه میاد . اتفاق ها خیلی وقت ها هنر مندانن&lt;br /&gt;یه سیگار از تو پاکت سیگاری که رو میز افتاده بر می دارم . چند تا پک رو یادم میاد . بعد خوابم می بره . خوابم می بره و هیچ چی یادم نمیاد ، تا زنگ در . زنگ در ، با همون صدای همیشگی . پس چرا هیچ چیز دیگه ای مثل همیشه نیست ؟ چرا صدای نعره ی ابر ها تمرکزمو به هم می زنه ؟ بلند می شم ، درو باز می کنم بعد دوباره میام رو همین کاناپه. میاد ، با سه قدم ، خودشو می رسونه به کاناپه و روش ولو می شه . پس این بارون لعنتی چی شد ؟ آهنگی که قرار بود این فضای همیشگی رو عوض کنه ؟ بلند می شم ، می بوسمش . می پرسم قهوه یا چایی ؟ ، به همون نقطه ی همیشگی که قراره چشماش باشه نگاه می کنم اما نیست . خم شده و لیوان قهوه ی یخ کرده رو بر داشته . می گه از تو خونه صدای آهنگ می اومد . خیلی قشنگ بود . می گه بارون خیسه خیسش کرده و می گه تا فردا هوا ابری نمی مونه . سیگار نیمه سوخته رو بر می داره و می کشه&lt;br /&gt;انگار طبیعی نیست . چشم ها اونجایی نیستن که باید باشن . ابر ها از خوشی عشقبازیشون نعره می زنن . بعد صدای آهنگ میاد . درام اضافه می شه و گیتار . آخر از همه هم صدای مردونه ای که خیلی وقته شنیده نشده : لباست کثیف شده . بیا عوض ، لباس من ماله تو ، لباس تو ماله من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;گمونم مال پارسال همین موقع هاس&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;نوشته های قدیمی هم بامزه ان&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-5411842563499332076?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/5411842563499332076/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=5411842563499332076&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5411842563499332076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5411842563499332076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2489704036049499092</id><published>2007-04-25T02:13:00.000-07:00</published><updated>2007-04-25T07:30:21.835-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هیچ کس نمی بیند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی من جاده ی خاکی را می دوم و می دوم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می ترسم از دره هایی که پشت سر گذاشته ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و خود را به آغوش آینده ای پرت می کنم که هیچ ایده ای از آن ندارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می گویند جاده هایی هست ، در جایی که اسمش شبیه آریزوناست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;که روز ها ، وقتی نور آفتاب مستقیم بر زمین می تابد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;براق می شوند ، درست مثل آینه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید هم مثل یخ پیست های پاتیناژ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و تو را ، با زیبای محسور کننده ای به سوی آینده می کشانند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من با شتاب به سوی آینده ای می روم که نه چراغ قرمز دارد نه علائم راهنمایی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من فقط می روم ، با زیبایی ای که محسور می کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;درختان سبز و در هم تنیده ی کنار جاده را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و خدایی را ، که جایی ، نزدیک افق به انتظارم نشسته&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2489704036049499092?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2489704036049499092/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2489704036049499092&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2489704036049499092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2489704036049499092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/yaasiii-4262007-113829-am-khejaalat.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2087230942835065607</id><published>2007-04-24T12:02:00.000-07:00</published><updated>2007-04-25T02:19:07.248-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر می کنم ، چند وقت دیگه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دو سال دیگه ، سه سال دیگه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید هم چهار سال دیگه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دلم برای این روز مثه سگ تنگ شه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;واسه همین لحظه ی کوتاه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی من دارم تو چند تا چیز خلاصه می شم : یه ساعت شیمی خوندن ، تاس های قرمزم ، ساعت برعکس روی میزم ، تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کی می تونه دلش تنگ نشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مثه سگ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2087230942835065607?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2087230942835065607/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2087230942835065607&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2087230942835065607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2087230942835065607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-3540340111548265463</id><published>2007-04-23T07:59:00.000-07:00</published><updated>2007-04-23T08:09:54.197-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;انگار دارم رو هرا راه می رم . نگاه می کنم ، شاخکامو تکون می دم ، صدا می شنوم ، بو می کشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خدایا چقدر می تونه همه چیز غلط باشه ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخه چقدر ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بسته ی دستمال کاغذی داره تو روم می خنده : نشانه ی انحصاری انطباق با استاندارد ملی ایران&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادمه آمادگی که بودم که روزنامه دیواری راجع به استاندارد درست کردم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه چیر چقدر درست بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مامانم امروز از خط های قرمز برام می گه و اینکه چیزایی هست که حتی نمی شه راجع بهشون صحبت کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما من نمی فهمم ، هیچ کودومشونو نمی فهمم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مامانم هنوز می گه باید خیلی کار ها بکنم که برزگ تر شدم می فهمم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی من نمی فهمم ، هر چی بزرگ تر می شم کمتر می فهمم ، همه چیز کدر می شه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه چیز بو دار می شه و شهوت انگیز برای پیدا کردن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و همه چیز خیلی دست نیافتنی تر &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر لحظه و هر ثانیه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بچه که بودم با یه پسره دعا کردیم بچه دار شیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادمکه چقدر شاکی شدم از اینکه خدا دعامونو قبول نکرد و بهمون بچه نداد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید زندگیم همین بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید همه چیر یه روز همین بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و الان ذره به ذره داره محو تر می شه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من بیشتر کتاب می خونم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مساله های ریاضی حل می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و شاید بچه دار هم بشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی ...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی دونم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی دونم چجوری حرفامو تموم کنم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می دونی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نمی خوام بگم شاکیم از این&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی خوام بگم آه چقدر روزای بچگی پاک بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی خوام هیچ کدوم از کسشعر های کلیشه ای رو تکرار کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تورو خدا بفهم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ده لعنتی بفهم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; اه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من فقط شاکیم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فقط&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;شا&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;کی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;انقدر تناقضو حال  کردم که دیدم ارزش پاک نکردن داره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-3540340111548265463?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/3540340111548265463/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=3540340111548265463&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3540340111548265463'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3540340111548265463'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4429027111563635563</id><published>2007-04-21T07:09:00.000-07:00</published><updated>2007-04-21T07:15:17.936-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در اعماق ، تلاطمی در گرما و تاریکی ، ذره های لزج خون و پلاسما ، فشار و تاریکی قرمز . قرمزی فراگیری که همه چیز را در خود می بلعد . آن پایین ها ، در اعماق ، در اولین ثانیه های وجود مطلق ، همه چیز همین رنگی است . صداهای مبهمی که در آنها حتی دور نمایی از آهنگ های ریدیوهد و صدای بوق اشغال تلفن نیست ، صدای ضربان قلبی که در بدنت می کوبد و تو را آهسته آهسته از خود طرد می کند . بعضی می گویند اینجا جای تو نیست ، آن بیرون ها غیر از این تاریکی قرمز رنگ هایی هست شاید سبز و آبی هایی که هیچ از آنها نمی دانی، و صداهایی می آید که تو را از شنیدن پمپ های قلب محروم می کند ، و شاید چیزی به تو بنوشاند که پرده ای بپوشاند بر این عمق تاریک که حس می کنی ، چیز هایی شبیه به نور و دست ها و بدن ها و رنگ های زرد و نارنجی ، شاید از تو بگیرند این تاریکی خون آلود را که در آن با صدای قلبی می تپی و تنگنایی که در آن دست هایت در سینه ات پیچیده شده ، شاید روزی تمام اینها را از تو بگیرند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و تو دوباره به دنیا بیایی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4429027111563635563?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4429027111563635563/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4429027111563635563&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4429027111563635563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4429027111563635563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-242996684550632901</id><published>2007-04-20T06:28:00.000-07:00</published><updated>2007-04-20T06:56:00.434-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سنگینم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مثه یه خرس قطبی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;افتادم این گوشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-242996684550632901?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/242996684550632901/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=242996684550632901&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/242996684550632901'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/242996684550632901'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_20.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6504916947598555477</id><published>2007-04-19T07:48:00.000-07:00</published><updated>2007-04-19T08:21:23.870-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سر کلاس حلی خندیدن خیلی کیف می ده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6504916947598555477?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6504916947598555477/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6504916947598555477&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6504916947598555477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6504916947598555477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7955625915502227181</id><published>2007-04-17T11:04:00.000-07:00</published><updated>2007-04-17T11:09:59.221-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;I've seen it all,&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; I have seen the trees,&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; I've seen the willow leaves dancing in the breeze,&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; I've seen a man killed by his best friend &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; And lives that were over before they were spent&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;. I've seen what I was -I know what I'll be&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; I've seen it all - there is no more to see! &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;You haven't seen elephants, kings or Peru! &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;I'm happy to say I had better to do&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; What about China? Have you seen the Great Wall?&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; All walls are great, if the roof doesn't fall!&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; And the man you will marry?&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; The home you will share?&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; To be honest, I really don't care... &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;You've never been to Niagara Falls? &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;I have seen water, its water, that's all...&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; The Eiffel Tower, the Empire State? &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;My pulse was as high on my very first date! &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;Your grandson's hand as he plays with your hair? &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;To be honest, I really don't care... &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;I've seen it all, I've seen the dark &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;I've seen the brightness in one little spark&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; I've seen what I chose and I've seen what I need&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; And that is enough, to want more would be greed.&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;I've seen what I was&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; and I know what I'll &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;be I've seen it all &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; there is no more to see! &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;You've seen it all and all you have seen&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; You can always review on your own little screen&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; The light and the dark, the big and the small&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; Just keep in mind - you need no more at all &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;You've seen what you were and know what you'll&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; be You've seen it all - there is no more to see! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7955625915502227181?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7955625915502227181/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7955625915502227181&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7955625915502227181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7955625915502227181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/ive-seen-it-all-i-have-seen-trees-ive.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7043885268844093922</id><published>2007-04-16T07:20:00.000-07:00</published><updated>2007-04-16T07:43:44.528-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;هنوز چیز های مقدسی در این دنیا وجود دارد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هنوز بوی زندگی میاد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوی لذتبخشی که کمتر حسش می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوی تو هم میاد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این بار نه روی تن من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من آدم فراموش کاری ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه خیلی زیاد اما یه ذره فراموش کارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این وبلاگه یه پست کم داره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوی زندگی بوی لذنبختشیه . بوی نیمرو می ده و صبح کله سحر وقتی همه خوابن و تو شنگول بیداری&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوی کار می ده و امید &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دوست داشتن لحظه ها و با لذت گذروندنشون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکی از بچه ها دیروز یه تیکه باحال انداخت سر کلاس حسابان در جواب معلم شاکی : کار تفریحیش خوبه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من دوست دارم نیمرو درست کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دوست دارم اتاقمو جمع کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دوست دارم درس بخونم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من دوست دارم مثل آدم هایی که کت شلوار پوشیدن راه برم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من دوست دارم سیگارامو نصفه خاموش کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من دوست دارم پست شخصی بنویسم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;انقدر شخصی که فقط خودم بفهمم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی تو حیاط می رفتم تو استخر بادیه ، زیر درخت خرمالوهه که خیلی دوسش داشتم ، حدودا 5،6 ساله&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی تو عید 7 سالگیم اولین ویولن زندگیمو کادو گرفتم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی بیدار شدم و دیدم مامانم داره برام که پیرهن نارنجی می دوزه ، 4 یا 5 سالگی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این آخریه یه نقطه ی اوجه تو زندگیه من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;من تازه از خواب پا شده بودم ، گفتم مامانی این چیه ، گفت یه پیرهنه واسه دختر کوچولویی که رنگ نارنجی خیلی دوست داره . گفتم واسه من ؟ بعد بوسم کرد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7043885268844093922?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7043885268844093922/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7043885268844093922&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7043885268844093922'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7043885268844093922'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7338133619016670961</id><published>2007-04-15T10:57:00.000-07:00</published><updated>2007-04-15T11:32:35.913-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پسر جوون هفت تیرشو تو جیبش گذاشت ، دستاشو مشت کرد و پاشو کرد تو کفشش . عادت نداشت بند های کفششو باز کنه و ببنده ، با کمی اصرار کفشارو به پاش می کنه و راه می افته . پسر جوون نمی دونه می خوام کجا بره . شاید هم می دونه ، ولی غیر از خودش هیچ کس دیگه نمی دونه کجا می خواد بره . دستاشو از جیبش در میاره و به شلوارش می کشه ، می خوام عرق روش کمی خشک بشه ولی می دونه بی فایدس . می دونه دستاش همیشه عرق داره . می دونه دستاش همیشه می لرزه و دستشو دو براره می کنه تو جیبش ، قنداق هفت تیرو زیر دستش حس می کنه که بهش آرامش می ده . ماشه کمی زبره ، یه جور زبریه لذت بخش . به صدای کشیده شدن ماشه فکر می کنه ، صدایی که شب ها و روز های متوالی تو سرش خونده شدن، قدماشو محکم تر بر می داره . شایذ خودش هم نمی دونه کجا می خواد بره . آدم ها با سرعت از کنارش رد می شن ولی اون تو ایم دنیا نیست . آدما بهش تنه می زنن ولی به تنه زدناشون فکر نمی کنه، شاید همیشه فکر می کرد ولی الان فکر نمی کنه ، به وقت هایی که پرت شده زمین و اشک تو چشماش جمع شده و فریاد زده . شاید الان وقت این حرفا نباشه . الان هیچ کس به اون تنه نمی زنه ، کسی نمیاد جلو ، کسی نمی تونه بیاد جلو . اون تو جیب شلوارش یه تفنگ داره و این باعث می شه هیچ کس نیاد جلو . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ماشین ها با سرعت می رونن و چراغ های قرمز و سبز پشت سر هم میان و می رن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;. پسر ما هنوز نمی دونه کجا می خواد بره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;داستان ما هم نمی دوه کجا می خواد برسه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می تونیم فکر کنیم که پسر ما آخرش می ره و به یه تخته ی دارت می رسه که وسطش دنیا قرار داره و یه نشونه می گیره و دنیا را هدف تیر تفنگش ، تنها چیزی که عاشقشه ، قرار می ده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می تونیم بگیم می ره یه گوشه و خودش رو با هر چی تا حالا داشته به یه گلوله ی سربی تقدیم می کنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می تونیم بگیم میاد و همین وسط نویسنده ی این داستان رو می کشه که بیشتر از این ادامه نده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما نمی دونیم و اینا رو می گیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی اون می ره یه گوشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تفنگشو در میاره و می اندازه توی جوب آب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و به رفتنش خیره می شه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیره می شه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7338133619016670961?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7338133619016670961/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7338133619016670961&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7338133619016670961'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7338133619016670961'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2582996673937864559</id><published>2007-04-14T10:15:00.000-07:00</published><updated>2007-04-14T10:26:11.071-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;Thursday, June 10, 2004&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تابستون! .... هنوز نشده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;its revoloution baby&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به کمدت نگاه کنی و فکر کنی، کی باورش میشد روزی که داشتی فلان اسباب بازی رو باهاش بازی میکردی.. بشه اسباب بازی مورد علاقت توی بیست و دو سالگی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;lal lal laaa, lal lal lara lal , lal lal laaaa&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اون آدامسه که از پشت چهارراه خریدی، اینهمه اتفاق باحال افتاد بعدش!.. سر همون آدامسه.. موقع خریدنش اصلن فکرشو میکردی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;clap clap.. chachap chachap.. just make a clap.. chachap chachap&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;توی راهنمایی... فکرشو میکردی این آدمها.. بعدن هرکدوم کجای زندگیت باشن؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی وبلاگ باز کردی.. فکرشو اصلن میکردی که وبلاگت اینقدر توی زندگیت تاثیر داشته باشه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شت!... اگه هنوز زندگی رو دوست دارم.. بخاطر همین چیزاشه. اینکه نمیتونم روز بعدیمو پیش بینی کنم.. اینکه چپ و راست دارم سورپریز میشم. نهایتن اتفاقا از یه مرزی دیگه جدیدتر نمیشه.. همشون توی گردالیه زندگین.. ولی یه داستانیه .. که عمرن صفحه بعدشو نمیتونی ببینی و انتظار میکشی که بخونیش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینش خیلی برام جالبه که یه آدم جدید رو که میبینم، توی ذهنم شروع میکنم خیالبافی.. که "هی! همه آدمهای مهم زندگیم از یه همچین جایی شروع شدن به مهم شدن".. و این لذت بخشه.. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;که قرار نیست همه چیز ثابت بمونه.. قراره زلزله بیاد.. قراره حکومت عوض شه.. قراره جنگ بشه یه جای دنیا.. کلی آدمهای دیگه که الان نمیشناسمشون قراره قشنگترین و زشت ترین لحظه های عمرم رو برام بسازن. اینکه ماشین هایی ساخته میشه که من از قیافشون هیچ ایده ای ندارم و قراره مال من باشن. لباسهایی که هیچ ایده ای ازشون ندارم و قراره لباسهای دوست داشتنیم باشن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;..الان، یجور شهوت نسبت به آینده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;sweet dreams are made of these......&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;posted by Gorbe* &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*Gorbe = Gorbe Nare = AlI&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2582996673937864559?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2582996673937864559/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2582996673937864559&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2582996673937864559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2582996673937864559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/thursday-june-10-2004.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4987520733293354827</id><published>2007-04-13T14:01:00.000-07:00</published><updated>2007-04-13T14:10:53.403-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هی آلبرتو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می دونم مستیت از پست قبل تا حالا نپریده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تورو خدا بیا این ته سیگار علی رو بکش تموم شه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4987520733293354827?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4987520733293354827/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4987520733293354827&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4987520733293354827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4987520733293354827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_3997.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2793388319666612750</id><published>2007-04-13T13:24:00.000-07:00</published><updated>2007-04-13T14:16:08.850-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;وقتی با آلبرتو نشستیم به حرف زدم هیچ کدوم فکر نمی کردیم حرفامون به اینجا بکشه . وقتی با دو تا انگشت سیگارو گرفتم و یه پک آروم زدم که کمی هم منو به سرفه انداخت ، و آلبرتو با یه نگاه گذرا دودو رو صورتم دید و فندکو از دستم گرفت ، شاید فکر نمی کردیم یه روز همین سیگارا باعث شن زندگیمون با سرعت هزار هزار برابر دور خودش بچرخه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر دو تامون آروم بودیم ، به دیوارای خونه فکر می کردیم و فلسفه ی مارکس و آهنگای ریدیو هد . بوی اونجای روشنفکری تو مغزامون یچیده بود ، با اینکه مزخرف بود اما شهوت انگیز بود . سیگار دود می کردیم و حرف می زدیم ، شاید هم حرف نمی زدیم ، فکر می کردیم که داریم حرف می زنیم . من به استیل سیگار کشیدنم فکر می کردم .. به لبام موقع بیرون دادن دود ، به فلسفه ی مارکس و آهنگ ریدیو هد توی سرم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادم نیست اول آلبرتو سلامتی داد یا من . به سلامتی کرم خاکی بود یا تام یورک ؟ نمی فهمیدیم . ما هیچی نمی فهمیدیم . شراب سفیدی می خوردیم که مزه ی شراب قرمز می داد ، ولی نمی فهمیدیم . یادم نیست، اول آلبرتو حرف زد یا من ؟ کدوم بودیم که زود تر مستیمونو لو دادیم ؟ صدامون کش دار شد یا چشمامون رو هم رفت ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اول آلبرتو بود که رو زمین تف انداخت ؟ مست شدیم . مست شدیم و شروع کردیم به چرخیدن . دیگه دنیا نبود که می چرخید ، ما بودیم ، ما از چرخیدنای دنیا جلو زدیم ، با سرعت ، محکم ، سیگارامون از گوشه ی دهنمون افتاد . کتابای مارکس زیر پامون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پاره شد ، ولی مگه مهم بود ؟ ما اونقدر مست بودیم که حتی فرق شراب سفید و قرمز رو نمی فهمیدیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی خوام بگم خوب شدیم ، نمی خوام بگم مارکس چون قدیمی بود و تام یورک چون معتاد بود زیر پامون پاره شد . شاید عاشقشون شدیم و این شد . شاید عاشق همه چی شدیم و این شد . شاید انقدر مست بودیم که دیگه نای راه رفتن هم واسمون نموند . افتادیم یه گوشه و به هارمونیه رنگ های رنگین کمان های خوابای بچگیمون فکر کردیم . نمی دونم ، شاید به هیچی فکر نکردیم . شاید تونستیم به هیچی فکر نکینم . زنده بمونیم و ، کنار هم باشیم و ،&lt;strong&gt; به هیچی فکر نکنیم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من خواب می بینم پرواز می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زرت و زرت خواب می بینم پرواز می می کنم . برای خودم خیلی عادیه اما تو خواب هیچ کس نمی بینه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیشب تو خوابم یکی بود که نه شاخ داشت نه چشماش قشنگ بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اولین کسی بود که فهمید من پرواز می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادمه تو خواب عاشقم بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بهش پرواز کردن یاد دادم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2793388319666612750?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2793388319666612750/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2793388319666612750&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2793388319666612750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2793388319666612750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_13.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-8403892814457024281</id><published>2007-04-12T08:26:00.000-07:00</published><updated>2007-04-12T08:44:13.101-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;جدیدا به وجود همه چیز شک می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید از وقتی علی مرده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی دارم با توهم علی زندگی می کنم و زندگیم خوب می گذره ، چرا باور نکنم همه چیز یه توهم بوده برای من ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید فکر می کنم که یه روز از خواب بیدار شدم ویه روز خندیدم و یه روز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در واقع الان هیچ چیزی جز همین فکر ندارم و احساساتم هم چیز زیاد جالبی نمی گه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;احساسات افسرده ی عمیقی دارم . علی رفته و من دارم با فکرش زندگی می کنم و این ناراحتم می کنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من می خندم و راه می رم و دستتونو می گیرم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;داد هم می زنم و قهقهه هم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی من می دونم ، می دونم که علی مرده و دیگه نیست و این زیر پامو خالی می کنه ، زانو هام می لغزه و زمین می خورم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;علی مرده و مرگش منو زمین می کوبه و می کوبه و می کوبه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;توی این مدت سعی کردم بهتر باشم . باهاتون خندیدم و حرف زدم و بوسیدمتون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به امید اینکه بهتر شه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما روز به روز بیشتر تو این توهم فرو می رم ، مثل یه باتلاق ، و فکر کنم روزی که من دیگه نتونم از این باتلاق بیرون بیام دور نباشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خواهش می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کمکم کنید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خواهش می کنم کمکم کنید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر کس می تونه ، بیاد دستمو بگیره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا منو ببره پیش علی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خدا وضع بدی دارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی وضع بدی دارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیا کمکم کن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیا نجاتم بده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیا نجااااااااااااااااااااااااااااااتم بده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیشب تو بند و بساطام یه ته سیگار پیدا کردم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مال علی بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خندیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خدا این کنکور هم دهن منو داره صاف می کنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخه من چرا واسه آزمون جامع درس نمی خونم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من چرا می زنم تو سر خودم ولی پا نمی شم برم درس بخونم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شرمنده رفیق که اینجا میای هم باید کسشر بخونی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دنیاس دیگه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه گوشش یه وبلاگ پیدا می شه واسه بغض خالی کردن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-8403892814457024281?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/8403892814457024281/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=8403892814457024281&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8403892814457024281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8403892814457024281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-3575705084809288340</id><published>2007-04-09T12:13:00.000-07:00</published><updated>2007-05-09T12:14:13.217-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;I hate this Fucking posts&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-3575705084809288340?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/3575705084809288340/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=3575705084809288340&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3575705084809288340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3575705084809288340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/i-hate-this-fucking-posts.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7228535288906152136</id><published>2007-04-08T11:19:00.000-07:00</published><updated>2007-04-08T11:53:00.811-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من هنوز قوی تر از اونم که بخوام کوچکترین حرکتی تو وبلاگمو تحت تاثیر چیزی قرار بدم به جز خواسته ی خودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در آخر هم از تمامی کسانی که کامنت دونیه پر باری برایم ساختند که مرا یاد روز های کثیف پنجاه سالگی ام می انداخت نهایت سپاسگذاری را دارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دنیا هنوز همون گهیه که هست &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7228535288906152136?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7228535288906152136/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7228535288906152136&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7228535288906152136'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7228535288906152136'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_08.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-5364112003257936889</id><published>2007-04-06T11:39:00.000-07:00</published><updated>2007-04-07T08:46:26.093-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;این پست به چیزایی که می خواست رسید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد هم راهشو کشید رفت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دو نقطه -  دی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-5364112003257936889?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/5364112003257936889/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=5364112003257936889&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5364112003257936889'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/5364112003257936889'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post_06.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6280482205287386829</id><published>2007-04-02T11:31:00.000-07:00</published><updated>2007-04-02T11:48:15.472-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چشماتو می بندی ، فشار می دی و از ته دل دعا می کنی که چند روز چشمات بسته بمونن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند روز هیچی نبینی و هیچ چی نفهمی و فقط همونجوری اون گوشه بخوابی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آدما بیان از روت رد شن ، گربه ها و سگ ها و مورچه ها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی تو هیچی نفهمی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب باید آدماده شیم ، این عید هم گذشت ، تخمی تر از هر سال&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پ.ن : بودن تو اوضاع رو -خوب- می کنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی فهمم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می شه یه کم بفهمم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تَ وَ هُ م&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;. ساکن به م&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صدای آدما&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گریه هاشون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قهقهشون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فریاد هاشون تو درد ، تو عصبانیست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فریاد هاشون از خوشحالی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جیغاشون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خنده هاشون ، حرف زدنشون ، بغض کردنشون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند ثانیه ایه که تکرار می شه track همشون تو سر من یه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تکرار و تکرار و تکرار صدهایی که با نفس ها بیرون داده می شن و قطع می شن و خورده می شن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تکرار صداهایی که بین تک سکوت هاشون به شکل جنون واری صدای قلب و نفس کشیدن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;که شاید آخرین اثر های باقی مونده از لذت واقعیم از آدم ها باشه رو می شنوم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;" این آهنگه می گه " من نقش خدا رو روی دیوارا کشیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باحال می گه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادمه به اپیزود های آخر که می رسیدم یاد تو می افتادم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;الانم افتادم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6280482205287386829?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6280482205287386829/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6280482205287386829&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6280482205287386829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6280482205287386829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-3960111610790302923</id><published>2007-03-30T09:11:00.000-07:00</published><updated>2007-03-30T13:59:52.334-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;تا به حال به چین رفته ای ؟ دیوار بزرگ را دیده ای &lt;/em&gt;&lt;em&gt;؟&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیشب در خواب قصری را دیدم که ستون هایی سنگی و بلند داشت که به آسمان رفته بود . انسان هایی با پوست های چروکیده و کوتاه قد را هم می دیدم که در پناه سایه ی ستون ها از نور خورشید در خود جمع شده بودند . من میان ستون ها راه می رفتم و چشم هایشان خیره مرا دنبال می کرد . نور خورشید بر چمن ها و انعکاسش از ستون های سنگی می تابید و عظمت و زیباییش در خواب هوش را از من ربوده بود . اما دیدن آدم ها ی کوتاه قد در آن درماندگی وضعیت ناخوشایندی از دلسوزی در دلم ایجاد کرده بود . زمانی که دهان باز کردم برای صحبت همه یشان دورم جمع شدند . سعی کردم برایشان از زیبایی خورشیدی که از آن فرار می کردند و ستون ها و علفزار زیر پاهایشان بگویم ولی آنها هیچ چیز را مگر بدن های چروکیده و سیاهشان زیبا نمی دیدند و نور خورشید را ظلمتی کثیف می پنداشتند . برایشان توضیح دادم و کلمات را آودم و آینه ای نشانشان دادم تا نور خورشید را ببینند ولی آنها شروع به داد زدن کردند ، انگار هیچ چیز نمی دیدند و نور درون آینه را جادویی از شیطان پنداشتند و بعد دست بردند به کمر هایشان برای انتقام و مجازات&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من خنده ام گرفته بود ، هوز خورشید زیبا بود و ستون های عظیمی که تا آسمان رفته بودند مهلت فکر کردن به چیز های کوچک را نمی دادند . صلیبی ساختند و خواستند که مرا به آن ببندند ، صلیب تا پایین زانوهایم هم نمی رسید . صحنه ها همچنان خنده دار بودند و من سعی می کردم آنها را از خنده دار بودنش آگاه کنم ولی آنها چشم هایشان را بسته بودند و فریاد می زدند . نزدیک غروب رسید و صلیب را به من بستند ، تا جایی که تا پایین زانوهایم می رسید ، بعد به پشت ستون هایشان دویدند و چشم هایشان را بستند و فریاد سر دادند ، هیچ چیز در برابرشان نمایان نبود و آنچنان در پشت ستون هایشان خمیده شده بودند که گویی نور خورشید دیگر بر آنها نمی تابید . وقتی فهمیدم دیگر کسی نمانده که حرفم را بشنود و هیچ چشم باز دیگری نمانده که بتواند با سر بلند کردن خورشید را ببیند ، پاهایم را از صلیب باز کردم ، صلیب را در جیبم قرار دادم و آنجا را ترک کردم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از خواب که بیدار شدم ، صدای فریاد هایشان و چشم های ترسیده یشان و فرار احمقانه یشان از خورشید زیبا هنوز در سرم بود ، به تکان دست ، افکارم را پاک کردم و به علفزاری در نزدیکی رفتم ، صورتم رو به آسمان و چشم هایم به خورشید ، لبخندی زدم و دوباره خوابیدم ، خوابی که آرام تر از آن در واقعیت نمی گنجد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-3960111610790302923?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/3960111610790302923/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=3960111610790302923&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3960111610790302923'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3960111610790302923'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/03/blog-post_1191.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-4566486791195385023</id><published>2007-03-30T05:14:00.000-07:00</published><updated>2007-03-30T05:33:14.640-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بی نهایت عدد وجود دارن و رابطه ی "+" بین دو تاشون ، دو تایی که انتخاب می شن ، دو تایی که بی هویت تنها بین بی نهایت عددی که وجود دارن یا ندارن ، برای نشون دادن رابطه ی + انتخاب می شن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما خودمونو پشت اتفاقایی که هر روز برامون می افتن پنهان می کنیم . شاید این بزرگترین راز زندگی باشه . ما راه می ریم و راه رفتن مارو پشت خودش قایم می کنه ، ما به دنیا معرفی می شیم بدون اینکه اثری از ما وجود داشته باشن ، ما روی صحنه ی تئاتر با هم همخوابگی می کنیم و تماشاگر ها دست می زنن ، اما نه برای ما ، برای یک همخوابگی ، برای یک حرکت ، یه لرزش ؛ یک اتفاق ، ما فقط اتفاق ها رو نشون می دیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوسه ها رد و بدل می شن ، نگاه ها و لمس کردن ها . همه چیز یه سری رابطه ی بی نهاین سادس . این من و تو نیستیم که انتخاب می کنیم ، ولی باید خوشحال باشیم که این من و تو ایم که انتخاب شده ایم . تو این لحظه ، این واحد زمان ، این من و تو ایم که باید خوشحال باشیم که انتخاب شدیم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-4566486791195385023?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/4566486791195385023/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=4566486791195385023&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4566486791195385023'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/4566486791195385023'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/03/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6294147791350169267</id><published>2007-03-28T07:37:00.000-07:00</published><updated>2007-03-28T07:46:21.305-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;شنا کردنو دوست دارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پرواز کردنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من یه بمبم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6294147791350169267?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6294147791350169267/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6294147791350169267&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6294147791350169267'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6294147791350169267'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/03/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-3184687887672820492</id><published>2007-03-24T04:04:00.000-07:00</published><updated>2007-03-25T02:38:55.011-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://i11.tinypic.com/30a5bol.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کاش می تونستم قبول کنم اینو که دیگه نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیگه نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کاش می تونستم همه ی لحظه هایی که از بچگی داستم رو فراموش کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از اون وقتی که 4 سالم بود و تو اون باغچه هه تو انزلی یادم داد که چجوری گلا رو از ریشه در بیارم و یه جا دیگه بکارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا همین 3 روز پیش که بهم سیگار تعارف کرد و من گفتم جلو کسی نمی کشم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کاش می فهمیدم ، کاش می فهمیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-3184687887672820492?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/3184687887672820492/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=3184687887672820492&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3184687887672820492'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/3184687887672820492'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/03/4-3.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i11.tinypic.com/30a5bol_th.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-1101532049867156365</id><published>2007-03-22T11:35:00.000-07:00</published><updated>2007-03-22T11:44:34.182-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;IT'S NOT ENOUGH TO WIN&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این بازی کامپیوتری هام خوب می گن ها&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-1101532049867156365?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/1101532049867156365/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=1101532049867156365&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1101532049867156365'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/1101532049867156365'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/03/its-not-enough-to-win.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7114749335528662315</id><published>2007-03-15T10:41:00.000-07:00</published><updated>2007-03-15T11:00:06.674-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یه شهر بود ، زیاد بزرگ نبود اما مردمش بزرگ بودن ، ساختموناش بزرگ بودن ، خیابوناش بزرگ بودن ، شاید زیاد هم بزرگ نبودن ، اما چشماشون خیلی بزرگ بود . نو صورت آدماش هیجی بجز چشم نبود . به جای ریل گارد خیابوناش چشم داشت ، به جای پنجره ساختموناش چشم داشت ، چشمای گنده ، گنده ی گنده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آدما که راه می رفتن همدیگه رو می دیدن ، به جای اینکه با هم حرف  بزنن ، اخم کنند ، همدیگه رو ببوسن ، فقط نگاه می کردن . اونا هیچی به جز چشم نداشتن اما خیلی خوشحال بودن . همدیگه رو کلی نگاه می کردن و همین براشون بس بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خونه هاشون پنجره نداشت ولی چشم داشت . چند تا چشم گنده ، که درسته باهاشون اون طرف خیابون رو نمی دیدن ، ماشین های پلیس و چراغای فقرمز رو نمی دیدن ، اما خیلی چیزای دیگه می دیدن . مثل همون چیزای عمیقی که تو مردمک سیاه چشما دیده می شن ، شایدم بیشتر ، تو مردمک چشمای خیلی بزرگ ، خیلی خیلی بزرگ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آدم قصه ی مام توی این شهر زندگی می کرد . صبح ها از پنجره ی اتاقش انعکاس نور خورشید رو می دید ، سوار کاشینش می شد ، به جای ترافیک های روزانه پل های بلند و قشنگی رو می دید که روی زمین کشیده شدن ، راه می رفت  و به جای اینکه به آدم ها چشمک بزنه یا باهاشون حرف بزنه ، فقط نگاشون می کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آدم قصه ی ما مثل همه ی آدم های دیگه ی اون شهر خوشحال بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستش من نمی دونم داستانمو تا کی باید ادامه بدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادمه یه رفیق داشتم از اون شهر ، البته یه جورایی دو رگه بود ، یادمه همدیگه رو فقط نگاه می کردیم . گاهی وقتا سعی می کردیم ببوسیم اما خوب خیلی سخت بود . آخه چشمای اون خیلی بزرگ بودن . قایمکی می گم ، چشمای منم خیلی بزرگن . خلاصه اینجوری شد که من قصه ی این شهرو فهمیدم . بیشتر از این هم نمی دونم . الان هم که اینجام ، فکر کنم آخرین ساعتاییه که پیش شمام و می نویسم و حرف می زنیم . اون رفیقم که گفتم ، بد جوری منتظرمه . می خوایم بریم تو اون شهر یه خونه بسازیم ، یه خونه که همه چی توش چشم داره ، چشمای خیلی گنده ، ولی آدماش وقتی نمی تونن همدیگه رو ببوسم ، قایکمی اشک میاد از چشماشون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7114749335528662315?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7114749335528662315/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7114749335528662315&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7114749335528662315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7114749335528662315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/03/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-6989216024677181920</id><published>2007-03-14T01:03:00.000-07:00</published><updated>2007-03-30T10:03:16.493-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;داشتم کامنت های 360 امو نگاه می کردم دیدم یکی گذاشته : بمب ها برای چه کسی می ترکند ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حال کردم وقتی دیدمش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;نیم ساعته اینجام&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;دارم فکر می کنم چی بنویسم&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;همه چی انقد با سرعت می چرخه تو مغزم که وقت برای نوشتن نیس&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;پس سکوت می کنیم&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;به احترام همه ی اون هایی که تو فکر من سر گیجه گرفتن&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-6989216024677181920?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/6989216024677181920/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=6989216024677181920&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6989216024677181920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/6989216024677181920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/03/360.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2564791003529885959</id><published>2007-03-10T12:48:00.000-08:00</published><updated>2007-03-10T22:11:27.398-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سعی می کنم پرواز کنم ، می خوام سبک باشم ، خیلی سبک&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می خوام مثل لالایی تو هوا برقصم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من دورم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینجا تو اتاقم نشستم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی تو نزدیک تر از چیزی هستی که فکرشو می کنی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همیشه تو فکر من &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من می خوام پرواز کنم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امشب باید کنار تو بخوابم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه لالایی که پشت پلکات می لغزه و&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه شب آرومو بهت هدیه می کنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخرش همون نگاهس که می مونه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حالا می فهمم چرا موقع بوسیدن چشمامونو باز می ذاشتیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2564791003529885959?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2564791003529885959/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2564791003529885959&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2564791003529885959'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2564791003529885959'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/03/blog-post_10.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2855267926313292087</id><published>2007-03-03T22:02:00.000-08:00</published><updated>2007-03-03T22:10:51.271-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;داستان من الان ، همین جا تموم می شه . این یک پایانه برای داستان کوتاهه من ، داستانی که تا چند لحظه پیش از خوندن این کلمات توی سکوت تعریف می شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;درست یادم نیست چطوری شروع شده بود . شاید با شکستن یک لیوان ، شاید بیرون دادن یک نفس ، و بعد ، کلمه ها و جمله ها توی فاصله ی بین کلام های ما شکل گرفته بود ... و اینجا به نقطه ی پایان خودش می رسه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب نگاه کن ، خودتو ، تک تک ذره های نور روی دستاتو ، داستان من توی همین ها جریان داشت . فکر می کنم می دونستی ، شخسیت اولش خودت بودی ، شخصیت دومش خودت ، شخصیت سومش ، اصلا همه ی شخصیتاش خودت بودی ، خوده خودت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خودت وقتی خواب بودی ، وقتی راه می رفتی ، وقتی می خندیدی ، وفتی پشت اَکت های روزانت قایم موشک بازی می کردی ، خودت وقتی من پیدات می کردم و مجبور می شدی چشم بذاری ، چشماتو می بستی و تو اون تاریکی ، اون سکوت ، داستان منو می دیدی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب ، حالا بیا نزدیک تر و نترس ، اینا یه سری کاغذن ، یه سری دست نوشته و بیا نزدیک ، می خوام صدای نفساتو بشنوم ، می خوام صدای قلبتو بشنوم ، همه چیز همین جاس . نه که فکر کنی این کاغذا ، نه ، اینا رو می ریزم تو سطل آشغال ، بیا جلو تا بفهمی ، نزدیکتر ، خیلی نزدیک&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوم ، بوم ، بوم ، بوم ، بوم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2855267926313292087?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2855267926313292087/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2855267926313292087&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2855267926313292087'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2855267926313292087'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2472817407800567190</id><published>2007-02-26T10:30:00.000-08:00</published><updated>2007-02-26T10:54:09.314-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در پیاده رو قدم می زدم ، به کپه ورق های روی میزم فکر می کردم و مهمانی ای که دوست دخترم ترتیب داده بود ، باید قبل از ساعت شش دوباره از همین کوچه بر می گشتم ، با این تفاوت که همه ی کاغذ ها را مرتب کرده ام ، کادوی کوچکی خریده ام و به 12 نفر اول لیستم تلفن کرده باشم . زندگیه شلوغی شده ، واقعا شلوغ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به این فکر می کنم که تا چند دقیقه ی دیگر به دفتر کارم می رسم ، منشی عینکی باز هم میرسد که چرا تاخیر داشته ام و من باز هم می گویم به خاطر ترافیک ، هیچ وقت هم دروغ نمی گویم ، ترافیک چیزیست که همه جا پیدا می شود ، بیشتر از همه هم در مغز من . بعد به اتاقم می روم و با کپه ی کاغذ ها مواجه می شوم ، از همین حالا می توانم سر فصل های تمام کاغذ های مسخره را حدس بزنم و می توانم مطمئن باشم که روان نویسم در کشوی سمت راست است و من بازش می کنم و بدون لحظه ای تامل شروع می کنم به امضا کردن ها تشکرات و تعهدات . کادوی دوست دخترم ، احتمالا شیشه ی کوچکی عطر باشد ، شاید هم یک دستبند یا گردنبند یا همچین چیز هایی . بعد دوباره باید همین کوچه را بر گردم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به اطرافم نگاهی می اندازم ، پلیسی چند متر آنطرف تر کسی را جریمه می کند که از او خواهش می کند او را ببخشد . یک دختر و پسر در گیریه لفظی دارند ، مردی آن طرف منتظر تاکسی ایستاده و ساعتش را نگاه می کند ، روز نامه فروش کنای ماشین ها می رود ، زنی سیگارش را روشن می کند ، فکر می کنم که وقتی من بر می گردم ، آیا همه ی این ها هنوز به کار خود مشغولند ؟ یا سراغ کار دیگری رفته اند تا با چند ساعت تاخیر دوباره همین کار ها را تکرار کنند ؟ دعوا کنند ، سیگار روشن کنند ، روزنامه بخرند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; در همین فکر ها بودم ، کمتر از صد متر مانده بود به دفتر کارم ، که اتفاقی رخ داد که مرا اینجا کشاند ، اتفاق زیاد عجیبی نبود ، تنها دختری بود با موهای سیاه و ناخن های بلند و لاک نزده ، که زمین را نگاه می کرد و از کنار من گذشت  ، و بوی خیلی خاصی می داد  بویی که هنوز ته دماغم مانده ، در واقع من هم می دانم که اتفاق خاصی نبود ولی انگار می دانم که آن دختر هیچ وقت ، هیچ وقت دیگری از این خیابان رد نمی شود و این بو را در هوا پخش نمی کند و من دیگر هیچ وقت او را نمی بینم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می دانم که بر خلاف سنگ فرش خیابان و ماشین هایی که جریمه می شوند و روز نامه فروش ها و زنانی که سیگار روشن می کنند و کاغذ های روی میزم و دوست دخترم ، دیگر هیچ وقت ، هیچ وقت آن دختر را نمی بینم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2472817407800567190?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2472817407800567190/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2472817407800567190&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2472817407800567190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2472817407800567190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/02/12.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-7207180610639902817</id><published>2007-02-20T11:52:00.000-08:00</published><updated>2007-02-20T12:13:55.649-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;کی فکرشو می کرد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه روز می شینیم ، حرف می زنیم و حرف می زنیم و حرف می زنیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا خوابمون ببره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی یکی یکیو می بینه ، بعد می دوئه طرفش تا بغلش کنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اون راهه که بینشونه و توش می دوئه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکی از مقدس ترین جاهای روی زمینه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;part 3&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;there is me&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;writing 3th part&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;just for being a part that says&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;there is a "me" here &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; writing this&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-7207180610639902817?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/7207180610639902817/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=7207180610639902817&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7207180610639902817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/7207180610639902817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/02/part-3-there-is-me-writing-3th-part.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-2877340297917628918</id><published>2007-02-17T06:39:00.000-08:00</published><updated>2007-02-17T07:03:56.127-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چشم هایش را می بندد و دوباره باز می کند . شاید چیزی اشتباه شده ، سرش را کمی تکار می دهد تا شاید افکار در هم ریخته تکانی بخورند ، شاید لیونی آب کار را درست کند ، اصلا شاید باید لیوان آب را روی سر و سینه اش خالی کند ، شاید اینطوری چیزی جا به جا شود و سر جای خودش برود ، انگار چیزی سر جایش نیست و هست ، انقدرجایی که جایش نیست چسپیده و محکم شده که باید به آن تسلیم شد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; آه بله تسلیم می شود و می نشیند و سعی می کند ترتیب جدید را در ذهنش مرور کند اینکه هیچ چیز جدیدی قرار نیست اتفاق بیفتد انگار هیچ چیز جدیدی قرار نیست اتفاق بیفتد و حالا می تواند برای یک بار هم که شده در زندگی کوتاهش قدم بزند . تمام اتفاقات ، جاده ای  یا بهتر بگوییم دره ای عمیق در فکر او شده اند و حالا اولین فرصت است برای راحت قدم زدن ،  قدم زدن در کوچه هایی که کودکی اش را در آرزوی آنها گذراند خیابان هایی که در آنها زمین خورد و جاده هایی که هیچ وقت ، هیچ وقت به ریل گاردش توجه نکرد و با سرعت تمام در آن راند ، با سرعت تمام در آن راند تا روزی به اینجا برسد ، اینجا که ما هستیم ، شاید جایی در همین جا ها که ما هستیم در حالی که هیچ چیز سر جای خودش نیست و هیچ ، هیچ اتفاق جدیدی نمی افتد و تنها باید قدم زد . یا می تواند به سنگ ریزه ها و نقاشی های روی دیواره نگاه کند ، نقاشی هایی که گذرانده بوده ، اینکه هیچ اتفاقی نمی افتد و حتی پاهایش هم احساس خستگی نمی کنند لذتبخش تر است یا دیدن بوسه هایی که بر لبان غریبه هایی می زده که حالا روی دیوار ها خوابیده اند ، بله بوسه ها و هم آغوشی های پساپس و سیگار هایی که یکی پس از دیگری روشن می شدند هیچ کدام سر جایشان نیستند و حالا به این جاده ی باریک پناه آورده اند وقتی پسر بچه ای در آن قدم می زند با کلاه آفتابی قرمز آبی که در هفت هشت سالهگی به سر می گذاشته . حالا روی زمین می ا فتد و می لغزد و راه می رود . راه می رود ، شاید همه چیز فقط راه می روند ، همه از بچگی راه می رفته اند بدون اینکه ببیند کسانی را که به آنها تنه می زدند ، تنه می زدند ، محکم ، آنها را به زمین پرت می کردند ، به خاک و خون می کشیدند و می رفتند . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعضی ها آرام می رفتند و بعضی ها تند . من برزخ را تصویر نمی کنم بلکه تنها یک خیابان است یک خیابان چند طرفه می توانی از لا به لای سنگ ها وارد شوی یا از زمین و ببینی هر چیزی را که ندیده بودی ، ببینی گریه های مردانی که روی زمین مرده اند و هیچ ندارند جز نطفه ای در بدن دیگری ، شاید غلو می کنم ولی اینجا هیچ اتفاقی نمی افتد ، هیچ کس منتظر هیچ آینده ای نیست بلکه اینجا هر چه تا به حال بوده ، هست و تو می توانی آرام باشی ، آرام آرام ، تمامی کسانی که ترک گفته ای و تمامی آنهایی که تو را ترک گفته اند کنارت اند برای یک عکس یادگاری ، یک عکس یادگای که با گذشته ات بگیری و فکر کنی که دیگر هیچ وقت ، هیچ وقت نیازی نداری  در جاده ها انقدر تند برانی که ریل گارد رنگارنگ از دیدت محو شود &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-2877340297917628918?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/2877340297917628918/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=2877340297917628918&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2877340297917628918'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/2877340297917628918'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/02/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-768648461970415716</id><published>2007-02-15T10:05:00.000-08:00</published><updated>2007-02-15T10:21:35.416-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ابخند می زنم و می نویسم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی که به تو فکر می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه چیز همینقدر ساده پیش می ره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;اندر پیامد ولنتاینیش&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;-&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;-&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;-&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی حالا از ولنتاین هم که بگذریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از قیافه ی این وبلاگم که بگذریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اصلا از هر چی هم که بگذریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از تو نمی شه گذشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ادم انقدر روت استاپ می کنه تا خوابش ببره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هه هه خوب مثینکه هیچ جوری نمی شه گذشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از این ولنتاین یا هر چیز بامزه ی دیگه ای که هس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حتی با یه من ادعای روشنفکری&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خلاصه من اینجام که لبخند بزنم و&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همین شر و ورا رو تحویل بدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از رفیقت نا امید نشو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخه هر کار می کنه ، نه می تونه از فکرت بگذره ، نه از خودت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه از نوشتن این پست ها برات&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مستیه دیگه ، چه می شه کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آدم انقدر روت استاپ می کنه تا خوابش ببره&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-768648461970415716?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/768648461970415716/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=768648461970415716&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/768648461970415716'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/768648461970415716'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/02/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-101335811481090038</id><published>2007-02-11T11:58:00.000-08:00</published><updated>2007-02-09T11:36:27.101-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://i9.tinypic.com/34ye7uw.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-101335811481090038?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/101335811481090038/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=101335811481090038&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/101335811481090038'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/101335811481090038'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/02/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i9.tinypic.com/34ye7uw_th.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-486993789542076588</id><published>2007-02-09T11:18:00.000-08:00</published><updated>2007-02-11T12:00:21.559-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دارم به قله صعود می کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه چیز در بالا ترین حد خودشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حتی فشار بوسه ها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کم کم نوبت ماس که بهمن شیم و &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بریزیم پایین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیدی کلمه های سنگین چقدر خوب به دهن می شینن ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;2.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگه یه روز که راه می رفتی یه دختره رو دیدی که رو پیشونیش نوشته : وفادار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگه دیدی دستاشو تو لباسش قایم می کنه و قدماشو تند بر می داره ، بهش لبخند بزن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه لبخند کوچیک ، نه بیشتر از اونی که بخواد وفاداریشو بشکونه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; می گن چشماش سیاهه سیاهه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;انقدر سیاه که نمی تونه هیچ چی رو تو خودش نشون بده ، انقدر سیاه که نمی تونه عکس اون دستایی که می خوان وفاداریشو بشکونن منعکس کنه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می گن قدماشو نسبتا تند بر می داره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می دونی ، من زیاد نمی شناسمش &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; اما شاید تو یه روز وقتی عشقتو بغل کرد بشناسیش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پس بهش لبخند بزن ، یه لبخنده کوچیک &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو راس می گی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه چی همون نگاهس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-486993789542076588?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/486993789542076588/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=486993789542076588&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/486993789542076588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/486993789542076588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/02/blog-post_09.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36529126.post-8528832322485749283</id><published>2007-01-30T10:13:00.000-08:00</published><updated>2007-01-30T10:26:41.454-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;می تونم برات عاشقانه بنویسم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا داستان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا ساعت ها صفحه فلسفه چینی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما من هیچ کدوم از اینا رو ترجیح نمی دم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حتی پست های قبلی و بعدی رو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ترجیح می دم اینجا خالیه خالی باشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فقط من بمونم و تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36529126-8528832322485749283?l=my-godot.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-godot.blogspot.com/feeds/8528832322485749283/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36529126&amp;postID=8528832322485749283&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8528832322485749283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36529126/posts/default/8528832322485749283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-godot.blogspot.com/2007/01/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Yasi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10706059213460858334</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
