انقدر حرف دارم که لامونی گرفتم . دلم می خواد ساعت ها بنویسم، از همه ی چیز های لعنتی . از اینکه چقدر ناراحتم که داری میری . از اینکه چقدر حالم گرفتس که پام شیکسته و این روزها-ماه ها-هفته های آخر رو نمی تونم بیام بیرون باهات یا بریم مسافرت . اینکه چقدر این روز ها می ترسم و چقدر دوست داشتم که ساکت می شد دنیا نه حرف از بشار اسد بود نه انتخابات سال بعد نه سالگرد کهریزک. دلم می خواس هیچ چی نبود این روز ها جز من و تو . دوس داشتم بتونم داد بزنم غصه ای رو که تو دلمه . دلم می خواس می تونستم بزنمت ، داد بزنم سرت ، گریه کنم و بهت بفهمونم که چقدر برام سخته فکر کردن به نبودنت
ولی نمی کنم . هیچ کدوم از اینا رو . این صفحه ی لعنتی رو می بیندم و می رم فرندز می بینم تا یادم بره همه چی . همه چی