WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, July 16, 2012

شک می کنم . به بودنم . شاید من چند سال پیش مردم . شاید چیزی که الان هست ادامه ای از زندگی ای ئه که قرار بوده انجام بشه ولی یه روزی چند سال پیش من مردم و همه ی این ها فقط سایه هاییه از اتفاق هایی که ممکن بوده بیفته . یه رویاس، که ادامه پیدا می کنه و من انقدر توش غرقم که نمی فهمم رویاس . که فقط لازمه یه لحظه بفهمم که همه چیز خیلی وقته که تموم شده و من فقط الان باید بی خیال شم این ادامه دادن مسخره ی توهم آلود رو و  راضی شم به پذیرش واقعیت و چشم هامو ببندم . فکر می کنم چند سالیه که چشم هامو نبستم ، و وقتی بفهمم به خواب می رم . خوابی که باید باشه. تقلایی که من مرده دارم انجام می دم برای ادامه دادن احمقانه ی زندگیم ، تقلایی بیش نیست . ثانیه های اول به خواب رفتن وقتی که رویایی که می بینی ادامه ای غیر واقعی از واقعیته . مثل وقتی که در حال کتاب خوندن به خواب میری و چند دقیقه ی اولی که خواب می بینی ادامه ی کتابی که داشتی می خوندی ئه، ولی به طرز احمقانه ای غیر واقعی، تنها تصور تو از ادامه ی کتاب ، وقتی که واقعا به خواب رفتی در حالی که نمی دونی، چشمات خیلی وقته که در مقابل کلمات کتاب بسته شدن و این فقط تویی که به طور احمقانه ای سعی می کنی تو ذهنت ادامش بدی، و کلمات رو می بینی که احمقانه و مسخره شدن ، تا لحظه ای که به خودت بیای و بگی هی ، خوابیدی . تموم شده این کتاب ...  .
فکر می کنم مردم ، چند سال پیش، نمی دونم کی . فکر می کنم مردم و چند سال اخیر از زندگیم تقلاییه برای ادامه دادن داستان قبلی ، ادامه دادن زندگیم در حالی که می دونم کلمات-اتفاقات فقط یه توهم ذهنیه و چقدر مسخره و احمقانس و فقط باید بی خیال شم و بگم هی ... تموم شده . تو الان خوابی