لحظه هام مزه ی تو رو می دن
چشم هامو می بندم ، این چشم های لعنتی واقعیت رو ازم پنهان می کنن
تنها چیزی که می بینم تویی
-
به زندگیم فکر می کنم
وقتی دیگه زندگی + ضمیر م وجود نداره
-
مشکل ماله وقتیه که اسپرم بودیم و دنبال تخمک لعنتی می گشتیم که بهش برسیم
هنوز هم اسپرمیم
به جای تخمک ، دنبال یه چیز لعنتیه دیگه می گردیم که بهش برسیم و خودمونو توش غرق کنیم ته وقتی که اثری ازمون وجود نداشته باشه
-
یه روزی سعی می کردم به جواب این سوال برسم که من کی هستم و زندگی ئه من باید چه شکلی باشه
یه روزی سعی می کردم بفهمم که باید چه تصمیم هایی بگیرم که زندگیم اون شکلی که باید باشه ، بشه
هر چقدر بیشتر بهش فکر کردم تعداد مجهول ها بیشتر شدن
یه روز فهمیدم که همینه ، چیزی که باید بفهمم
اینکه زندگیو نمی شه حل کرد و هر چقدر بیشتر بهش فکر کنی ، بیشتر می فهمی که نمی شه
اینکه زندگی اگر انقدر ساده بود که قابل پیش بینی کردن و حساب کردن و فهمیدن بود
انقدر کسالت آور و بی هیجان می شد که دلیلی برای ادامه دادنش نمی موند
خب
می تونی یقه ی خدا رو بگیری
ولی زندگی همینه
-
هی
خدا
جدیدن که هستی ، خیلی خوبه
دوباره احساس می کنم که هستم ، از وقتی که تو هستی
تو با ارزش ترین چیزی بودی که روزی داشتم
روزی از دست دادم
و دوباره دارم به دستش می آرم
ممنون.