WHERE I END AND YOU BEGIN
Thursday, December 09, 2010
دیروز ، وقتی عکس های قدیمی رو به ناگه پیدا کردم و بعد از 4و5 سال توی چند دقیقه همشون جلوی چشمم ظاهر شدن و تک تک خاطره ها همراه با بو و مزه و احساسشون زنده شدن ، به فکردی رسیدم بسیار مهم و الان اون فکر رو می گم
قضیه اینه که زمان نمی تونه یک بعدی باشه ، یعنی نمی تونه یه خط باشه ، وقتی روی یه خط راه میری هیچ جای برگشتی نیست ، توی زمان هم ، تو وضعیتی که ما الان داریم زندگیش می کنیم جای برگشت از نظر مادی وجود نداره اما وقتی پای فکر و خاطره وسط میاد همه چیز بهم میریزه . توی فکرت می تونی هر لحظه عقب بری یا جلو . کلا به نظرم این قضیه ی "فکر" کردن ، کلا یه سفر توی زمانه ، جمع کردن همه ی خاطره ها ، همه ی لحظه ها و همه ی آموخته های تحربی که تا الان داشتیم . برای فکر ، زمان یک خط نیست ، یه ظرف پر از آبه که همه ی اتفاق ها و همه ی ثانیه ها و کوچکتر از ثانیه ها توی او ذخیره شده و جمع شده و تو هر لحظه که تو دستتو توی این ظرف می کنی قطره ای از زمانی که یک سالت بوده تا قطره ای از یک دقیقه پیش ، کنار هم توی دستت می آن . تو فکر می کنی ، و لحظه ی شروغ فکر کردن ، این تعلیق خوردن تو زمان ایجاد می شه ، لغاتی از زبان که روزی یاد گرفتی ، تجربه هایی که داشتی ، احساساتی که داشتی ، همه ی همه ی همه چیز
و این وسط ، دوباره جسم صاحاب مرده می مونه که داره توی این زمان خطی حرکت می کنه ، و این دو گانگی ئه همیشگی ، حسرت خوردن برای گذشته و رویا بافی برای آینده ، رویاهایی که هیچ وقت عملی نمی شن
-
چیز دیگه ای هم هست که داره تو فکرم پیچ و تاب می خوره
تا حالا شده که خواب ببینی ، و وقتی بیدار شدی کاملا تحت تاثیر اون باشی ، در کل طول روز حالت گرفته باشه و همش یاد اون خواب بیفتی
راستش اگه بخوام تایتل بزارم برای این حرفم ، می خوام بگم "فرق تحربه های عینی و ذهنی" و برای اینکه نمی دونم از لغات درستی استفاده کردم ، می گم تجربه هایی که به صورت مادی اتفاق افتاده ان ، و تجربه های فکری ، چیز هایی که فبلا بهشون فکر کردی و اونا رو تصور کردی ، تصویر سازی کردی ، یا مثلا خواب ها
برای من اینطوریه که خیلی وقت ها شده فکر کنم ، اوه ، من اینو تو خواب دیدم یا واقعا اتفاق افتاده ؟
و احساس می کنم که این یکی هم خیلی چیزه مهمی ئه ! چقدر تفاوت هست بین اینا ؟ حافظه ی انسان تا چه حد می تونه بین این دو تا تفاوت بذاره ؟ و واقعا اگه این تفاوت گذاشتن یه روزی بشکنه ، یه روزی بیدار شی و واقعا نفهمی که خواب دیدی با واقعی بوده ، زندگی چه معنی ای پیدا می کنه ؟
-
الان یاد یه جمله ی یه فیلسوف ژاپنی افتادم
" روزی خواب دیدم که پرنده ام ، از آن روز نمی دانم که انسان ام که خواب دید پرنده است یا پرنده ام که خواب می بیند انسان است
-
حالا که حرف خواب شد چیز دیگه ای هم می گم
من خواب های عجیب زیاد می بینم ، ولی این خواب های عجیب جدیدا طوری شده که واقعا منو تو فکر می بره
مثلا
چند شب پیش خواب دیدم که دارم یک نفر رو می کشم . صحنه ی خواب دقیقا این بود ، یه نفر داشت تقریبا بهم حمله می کرد ، من یک تیکه شیشه شکسته روی زمین پیدا کردم ، و با شیشه هه افتادم به جون اون آدم . من می دیدم ، و رسما احساس می کردم ، که شیشه الان تو دستمه ، دست خودمو درد آورده و داره خراش می ده ، من شیشه رو توی تن کسی فرو می کنم ، صدای شکافته شدن گوشت کسی رو توی سرم می شنوم ، فشاری که دستم می ده برای اینکه شیشه رو توی تن اون فرو کنم رو احساس می کنم ، و بعد گرمی ئه خون رو
صبح که بیدار شده بودم ، اولین سوالم این بود من تا به حال کسی رو با یک تیکه شیشه ی شکسته کشته ام ؟
جواب مطمئنا نه بود ، ولی غیر قابل قبول . اگر تجربه ی مشتن انسان و فرو کردن شیشه توی بدن و فضای اون و صدای اون رو تا به حال تجربه نکرده بودم ، چطور تونستم توی خواب اون رو احساس کنم؟
کلا تفکرم قبل از این خواب و چند تا مشابه اون این بود که انسان ، هر چیزی که فکر می کنه ناشی از تجربه ها و چیز هاییه که دیده ، یعنی انسان قبل از زمان اختراع برق نمی تونسته اون رو تصور کنه ، انسان قبل از داشتن سکس نمی تونه حس اون رو بفهمه، و امثال این ها . یعنی کلا این که بدون تجربه کردن چیزی یا حتی امثال اون نمی تونی اون چیز رو توی فکرت تصور کنی و حس کنی
بعد باز هم فکر کردم و دیدم که توی زندگی ام حتی گوشت هم تیکه نکرده و ، و هیچ وقت به شیشه شکسته دست نزده ام
اگه بگی توی فیلم هم دیدم ، توی فیلم مطمئننا فشاری که این کار به دست آدم میاره ، گرمی ئه خون روی دست و بودن یک تکه شیشه توی دستت و فرو رفتن اون وقتی داری به سمت جلو فشارش می دی نشون داره نمی شه ، و مخصوصا ، احساس نمی شه
راستش
از اول می خواستم همین رو بگم ، که رسید به همه ی اون فکر های بالایی
هاه
کلن نمی فهمم قضیه چیه
باید فیزیک بخونم
ریدم دهن معماری