WHERE I END AND YOU BEGIN
Sunday, October 03, 2010
من ، به همون حالتی که چندین سال گذشته ، یعنی از وقتی که این تخت و این لپ تاپ رو خریدم این موقع های شب روی این تخت و جلوی این لپ تاپ ولو می شم ، ولو شده ام
هیچ چیزی متفاوت با همه ی وقت های دیگه ای که توی این وضعیت بودم وجود نداره ، و یه جورایی هیچ چیز هم شبیه به همه ی اون وقت ها وجود نداره
من طبق معمول وقت هایی که اینجوری چونمو می ذارم روی بالشتم رو بروی لپ تاپ ، به شدت فاکد آپ ام
و شاید اصلا معنی کلمه ی فاکد آپ اون حالتی نباشه که من الان دارم
راستش هیچ مشکل خاصی ندارم غیر ز کارهایی که هنوز یک هفته از شروع دانشگاه نگذشته به جرگه ی کار های عقب افتادهً پیوسته ، و رابطه ای با وجود اینکه به شدت استیبل و هموار و خوشایند و طبق رواله ، فکر منو ب شدت به خودش مشغول می کنه ، و این درد و مرض روانی که جدیدا بهش مبتلا شدم و الان ضربان قلبمو به حدود 150 رسونده
من از اون دسته ادم هایی نیستم که میان توی وبلاگشون م خاطرات روزمره تعریف می کنن و هر چی به دهنشون میاد تعریف می کنن ... راستش نبودم ، حتی اگه الان به نظر میاد که هستم
من باید برم بخوابم ، باید فردا رو خوش بگذرونم و فردا شب برای این کار مسخره ی دانشگاه بیدار بمونم . و باید بگذرونم این روزهایی رو که می دونم بهترین روز های عمرمن ، و رابطه ای دارم که به شدت فکرم رو به خودش مشغول کرده
مشکل از رابطه هه نیستا ، مشکل از منه ، از فکر من ، از این مشکل روانی جدید
راستش من مشکل روانی هم زیاد دارم .از اون جدی هاش . فقط خودم می دونم . ها ها ها هن هن هن
مشکل از منه . مشکل واقعا از منه که نمی تونم سرمو بذارم و بخوابم . مشکل از منه که برای خودم مشکل می سازم وقتی مشکلی ندارم
لعنت به من
ها ها ها هن هن هن