WHERE I END AND YOU BEGIN
Tuesday, August 03, 2010
مرد ، زل زده به دیوار رو بروش . چند دقیقه ای هست که زل زده ، و الان تازه فهمیده که غبار خاکستری روی دیوار ، جای قاب عکسیه که چند لحظه پیش ، در اثر برخورد لیوانی که خودش پرت کرده بوده ، به زمین افتاده
زن ، آروم سرشو بلند می کنه . می خواد حرف بزنه . با اولین صدایی که از دهنش در میاد ، مرد نگاه خیرشو به اون می دوزه ، نگاهی که زن رو اگر برای بقیه ی عمر ساکت نکنه ، برای چند دقیقه کارسازه
بعد مرد بلند می شه . میگه : خوب ؟ حالا از من چی می خوای ؟
یه سگار دیگه روشن می کنه . با دست دیگش ، آروم روی میز ضربه می زنه .
چرا به من گفتی ؟ ها ؟ چرا به من گفتی ؟
زن ، با آروم ترین صدایی که از دهنش بیرون میاد می گه ، چون باید می دونستی

اوه آره . واقعا باید می دونستم ، که زنم ، توی یک شب زمستونی برفی ، وقتی قرار بوده با کلاه و کاپشن زمستونیش در حال فروش بلیط های خیریه توی خیابون می بوده ، خیلی اتفاقی پاش رسیده به یه خونه ی گرم با یه شومینه ی روشن ، و اوه ، خیلی اتفاقی نه تنها کاپشن و کلای تنش نبوده ، بلکه یه مرد دیگه در حال کندن سوتینش از تنش بوده . هوم ؟ آره آ الان که فکر می کنم می بینم که چقدر خوبه که می دونم ، که بعد تن زنم رو یه مرد دیگه به خودش چسپونده ، و اوم ، دقیقا و خیلی اتفاقی همون جاهایی که من برای ده سال بوسیدم رو بوسیده ، و همون کار هایی رو که من برای ده سال باهاش می کردم ، کرده . توی یه شب ، یه شب خیلی سرد زمستونی ، ها ؟ خوبه که می دونم ، که برای تو چندان هم سرد نبوده ؟ ها ؟

زن اشک می ریزه . مرد ،هر کدوم از اشم های زن رو که می بینه ، بیشتر ازش متنفر می شه . یاد فیلم های جلف هالیوودی می افته . دقیقا زن ها توی این لحظه همینطوری اشک می ریزن و فین فین می کنن . فیلم هایی که یه عمر به خنده ی تحقیر آمیزش توی برنامه های تلویزیونی و مصاحبه های رادیویی اونها رو نقد کرده ، و الان ، دقیقا داره به صورت زنده جلوش پخش می شه . از فکر کردن به این ، بیشتر از زنش متنفر می شه ، ولی صدای فین فین زنش افکارشو پاره می کنه

. من تمام عمرم به تو وفادار بودم . خیلی قبل از اینکه با هم ازدواج کنیم ، وقت هایی که تو هنوز با خیلی دختر ها بودی ، من فقط به خاطر فکر کردن به تو با هیچ کس دیگه ای نبودم . من هیچ چیز از اونشب یادم نیست . مست نبودم ، حتی یه قطره هم نخورده بودم ، ولی همه ی اون اتفاقات افتاد . من می دونستم که نمی تونم جلوشون وایسم . انگار مسخ شده بودم . انگار دستهام و پاهام و بدنم رو کس دیگه ای تکون می داد . انگار تصمیم هام رو مغز دیگه ای می گرفت . انگار اصلا من نبودم . همه ی اتفاقات فقط می افتاد و من فقط...

جینگ . مزد لیوان دیگه ای رو به نقطه ای از دیوار اتاق که حاله ی خاک گرفته ی قاب عکس روی اون بود پرتاب می کنه . زن به طورت مرد نگاه می کنه ، صورتی که به نظر عاری از هر نوع احساسیه . صورتی که انگار ، یه سنگ رو تو خیابون با پاش پرت کرده تو جوب . همین قدر عادی . بعد به خورده شیشه ها نگاه می کنه ، مثل نگاه کردن به موج های آب جوب بعد از پرتاب سنگ


ببین . راستشو بخوای من حتی مشکلی ندارم که زنم یه فاحشه ی کوچولو باشه ! ولی ، ترجیح می دادم که هیچ وقت اینو ندونم . ما زندگی خوبی داشتیم ، هان ؟ تو یه شب رو حسابی حال کرده بودی ، و من هم بهت افتخار می کردم که تو اون سرما وایساده بودی و بلیط خیریه می فروختی . فردا ، کنار هم صبحونه می خوردیم و به قاب عکسمون روی دیوار لبخند می زدیم . چه مرگت شد که اومدی اینا رو گفتی ؟ هیچ اتفاقی نیفتاده بود ، برای من هیچ اتفاقی توی دنیا نیفتاده بود مگر اینکه تو بلیط های خیریه رو فروخته بودی . و تو هم به این قضیه مطمئن بودی که من اونقدری به تو اعتماد داشتم که حتی اگه خود مرده می اومد و می گفت که با تو خوابیده باورم نمی شد . تو با خوابیدنت با اون مرده به من خیانت نکردی ، با حرف های الانت بود که به من خیانت کردی . برای یک انسان ندونستن یه واقعه با اتفاق نیفتادنش برابره ، و دارم بهت می گم که تو خراب کاری بزرگو همین نیم ساعت پیش کردی

این بار زنه ، که چنان نگاه خیره ای داره که انگار میشه اونو با قیچی برید .
مرد می گه : به هر حال ، فکر می کنم همه چیز تموم شده باشه . فردا زنگ می زنم به رفیقام ، وکیل های خوب سراغ دارن. سعی می کنم یه هفته ای تمومش کنم . هفته ی دیگه باید برم فرانسه برای جشنواره ، هوم . خوبه ؟
زن ، نگاه خیریه ی خیرش ، بعد از شنیدن این جمله های آخر ، تغییر می کنه ، پلک های به هم نزدیک می شن تا اینکه کاملا بسته شن .
-
-
زن چشم هاش رو باز می کنه . اولین چیزی که توجهش رو جلب می کنه آفتاب تند ظهره . بعد ، خالی بودن خونه ، از هر گونه اثری از مرد . از مرد زندگیش ، از تنها عشق زندگیش ، نفس عمیقی می کشه و در نهایت تعجب ، می بینه که اثری از بوی مرد تو خونه نیست . مغزش با سرعتی چندین برابر معمول کار می کنه ، انگار می خواد کار نکردن چند روزی رو که در حالت خواب بوده رو جبران کنه . بلند می شه ، تمام اتاق رو می گرده ، با خودش شرط می ذاره ، حتی یه نشونه ، یه رد پا ، فقط یکی ، می گرده ، کم کم اشک هاش سرازیر می شه ، بعد صدای خودشو می شنوه که بلند تر می شه ، گریه ی بلند و صدا دار ، که داره به زجه زدنی وحشنانه تبدیل می شه ، آخرین کلماتی که به زبون میاره ، تکرار اسم مرده پشت سر هم. چند دقیقه بعد
-
-
صحنه دقیقا همون شکلی که مرد ازش متنفره تموم می شه . شکل فیلم های جلف روشنفکرانه ، که مرد با خنده ی کج روی لبهاش اونها رو نقدر می کنه
چند دقیقه بعد ، تمام صداهایی که از اون خونه می اومده ، قطع می شه