WHERE I END AND YOU BEGIN
Tuesday, July 27, 2010
a Post from 3 years ago
بهش می گم رفیق آخه اینجا که جای داستانای تو نیست . اما وقتی اونطوری مظلومانه نیگام می کنه دلم براش می سوزه . می گه همه بهش همینو می گن ، می گه از اول زندگیش یه کیسه رو کولش بوده که پر از داستان بوده ، ولی همه بهش همینو گفتن . روی صورتش چروک افتاده ، دستاش از سنگینیه کیسه ی تو دستش کبود شده ، می گه یه دوست دختر داشته ، بی خیال سیگار دود می کرده و می گفته مگه داستانا هم سنگینی دارن که اون گردن مسخرتو اینجوری کج می کنی ؟
بهش گفتم ببین ، شرمنده ، ولی منم نمی تونم برات کاری کنم . اینجا واقعا جای داستانای تو نیس . چشماشو می بینم که آویزون می شه و یه دونه اشک از یکیشون می افته پایین . داره می ره ، صداش می کنم ، می گم هی ، درسته نمی تونم کمکت کنم ، اما یه لیوان مشروب که می تونیم با هم بخوریم ؟
راستش یکی از مشکلای من اینه که خونه ندارم . واسه همین یه جورایی از اینکه دعوتش کردم تعجب کرد ، اما خب مساله ای نبود ، یه کافه ای چیزی پیدا می شد ، با یه پیش خدمت که برامون دو تا لیوان مشروب بیاره و انقدر خنگ باشه که نفهمه پولشو ندادم . می دونی ، دزد که نیستم ، اما یه جورایی از این کار خوشم میاد . خلاصه ، خیلی منحرف شدم از قضیه ، بالاخره خودمونو رسوندیم به یه همچین کافه ای . مشروباش محلی بود ، زیاد چنگی به دل نمی زد ، ولی خوبیش این بود که درصد الکلش زیاد بود . انقدر که می تونست چشماتو از حال عادی کمی بسته تر کنه
نشس رو صندلی ، پاهاشو جمع کرد تو بغلش و کیسشو هم یه جوری چپوند لای پاهاش . بهش گفتم خب رفیق ، می گفتی ، جریان این کیسه هه چیه ؟
یارو چند قلوپ مشروب خورد ، یه کم منو نیگا کرد ، انگار می خواس بالا پایین کنه ببینه چیا رو می تونه بهم بگه . بعد گفت که از وقتی خودشو یادش میاد این کیسه هه تو دستش بوده . می گه از بچگی مثل یه تیکه از بدنش اونو با خودش اینور اونور می بره . می گم یعنی نویسندس ؟ بهم اخم می کنه ، نویسنده که نه ، می گه نویسنده ها هم یه چیزایین که از تو همین کیسه هه میان بیرون ، این خوده داستانه ، می می گم آخه رفیق داستانا رو بالخره یکی باید بنویسه دیگه ، می گن نویسنده ، بهم اخم می کنه ، انگار پشمون شده از اینکه بهم گفته
می گه نه ، جریان این نیس ، این هم خودش یه جور داستانه ، یه تیکه از داستانای تو کیسه ی من ، دوباره از مشروبش می خوره ، می گه همه ی چیزایی که داری می گی چیزایین که من تو کیسم دارم ، ولی فقط یه قسمتیشون ، یه قسمتی که ما می بینیم ، داستانای کامل ، با جزئیات کاملشون تو کیسه ی منن ، واسه همینه که هیچ کی تا حالا اونا رو نگرفته
می پرسه سیگار داری ؟ شونمو بالا می اندازم . معلومه دلش سیگار می خواد ، اما بی خیال می شه . مشروبشوتا ته سر می کشه . می گه می دونی چیه ؟ آدما بیشتر از چیزی که فک می کنن ترسو ان
خسته شدم . چقدر حرف می زد . یه جورایی دیگه حالمو بهم زده بود. فکر می کنم حسسمو داره از تو نیگام می فهمه . می گه رفیق ، من باید برم . اما قبل از اون یه چیزی هس که باید بهت بگم
نیگاش می کنم ، می گم به درک ، تا حالا که گوشمو دادم دستش ، بذار تا تهش بره . می گه رفق ، می خوای تا تهش بدونی ؟ می خوای بدونی داستانی که الان توشیم قراره به کجا برسه ؟
جواب نمی دم . راستش خودم هنوز نمی دونم که می خوام به حرفاش گوش بدم یا نه . اما اون سکوت منو به فال نیگ می گیره . می گه هیچ کس نمی دونه ، می گه کسی تا حالا باهاش هم صحبت نشده که بخواد بفهممه ، اما می گه من اگه بخوام بفهمم ، می تونم. اما من بازم جوابشو نمی دم . فکر می کنم شاید می ترسم
اما بعد تصمیممو می گیرم . بهش می گم رفیق ، من با آدمای دیگه فرقی ندارم ،هر چند شاید یه فرق کوچیک ، خونه ندارم ، شاید واسه همینه که همیشه تو خیابونا ول پلاسم و امروز با تو هم صحبت شدم ، اما ته تهش با بقیه فرق ندارم . دلم نمی خواد بشنوم داستاناتو . دلم نمی خواد بدونم . دلم می خواد با چشمای بسته لذت ببرم یا دردا رو تحمل کنم
روشو بر می گردونه . می گه نباید بهت می گفتم . می دونستم که نباید بهت بگم . نمی دونم چرا این اشتباهو کردم . کیسشو رو صندلی می ذاره و می ره

راستش اونروز نفهمیدم که چی میگه . کیسش افتاد اونجا و مطمئنم تا امروز هیچ کس اون کیسه رو نیگا نکرده . اما خوب ، امروز که اینجا نشستم تقریبا فهمیدم اون چی گفته . اون ، خودش یه داستان بود . یه داستان که باید تموم می شد ، یه تموم شدن خوب و با ارزش ، یه جوری که دینشو به وجودش ادا می گرد . اما وقتی واسه من تعریفش کرد ،و من اون آدمی نبودم که داستانو رو تا تهش بشنوه ، یه جورایی همه چی نصفه موند . داستانای نصفه هم تنها کساییو که زجر می دن شخصیتای اولشونه . شرط می بندم اون هنوز داره ول می چرخه . و حتی کیسه ای نداره که رو دوش خودش حمل کنه و حرفی نداره که بزنی و دیگه کسی بهش نمی گه رفیق . امروز اینو فهمیدم ، وقتی خیلی اتفاقی یه داستان نوشتم ، و توش یه آدم ول گرد بودم که خونه نداشت ، و می رفت کافه ها و دزدی می کرد ، میدونی ، یه شخصیت بود . و من فهمیدم کی ، شخصیت داستان تموم نشده ای که همیشه سرگردون می موند .