WHERE I END AND YOU BEGIN
Tuesday, May 11, 2010
داستان من
شب ، وقتی طبق معمول کلید در را چرخاندم و در خانه با تق ظریف همیشگی اش باز شد ، به صحنه ای بر خوردم که تا به حال ندیده بودم
شوک ناگهانی در لحظه ی اول ، باعث شد در را ببندم و چند لحظه بهت زده به در بسته خیره شوم . بعد ، با حس غریب انسانی ام ازمالکیت خانه ای که سال پیش خریده بودم ، با اخم معمول هر انسان معمولی دیگری وقتی سعی در حفظ اعتماد به نفس خود دارد، دستم را با قدرت بیشتری چرخاندم و در دوباره باز شد
دکور خانه کاملا عوض شده بود . جای کاناپه ی نرم بنفش رنگم ، ردیف نیمکت های چوبی شبیه به کلیساهای قدیمی چیده شده بود ، و اتاق کاملا از هر گونه وسیله ی جانبی خالی بود . در ردیف جلوی نیمکت ها ، میزی چوبی بود و روی آن یک کنترل ، و روبروی آن ، یک تلویزیون ، روی زمین قرار داشت
توجهم به تلویزیون روشن جلب شد ، راستش را بخواهید هیچ چیز دیگری در اتاق وجود نداشت که اگر هم دلم می خواست ، بتوانم نگاهش کنم. فقط ردیف نیمکت های چوبی بود و تلویزیون و کنترلش . می گفتم که صفحه ی تلویزیون توجهم را جلب کرد . روشن بود ، و تصویر ثابتی در آن نشان داده می شد . تصویر اتاق ، با نور کم ، و من در حالی که روی نیمکت چوبی کلیسایی نشسته ام
به تصویر نگاه کردم . من داخل تلویزیون به نقطه ی مبهمی خیره شده بود ، و کادر محدود صفحه ، اطلاعات بیشتری نمی داد .کمی نزدیک تر شد م ، ولی من داخل فیلم ، بدون حرکت هنوز به نقطه ی مبهم خیره بود
به فکرم رسید که باید سریعتر اتاق را ترک کنم . همه چیز بیش از حد غیر واقعی بود . سعی می کردم هضم کنم که در این لحظه چه کاریست که کردن یا نکردن آن جوابی برای وضعیت پیدا کند . ماندن در این اتاق خطرناک بود . ولی نیرویی درونی اجازه ی ترک اتاق را نمی داد . به تصویر خودم خیره بودم ، هیچ وقت خودم را اینطور ندیده بودم . بدون احساس - بدون هیچ گونی احساس نمایانی در صورتم ، بدون هیچ حرکت خاصی نشان از زندگی
وقتی تصمیمم برای ماندن در اتاق قطعی شد ، یاد عضو سوم این اتاق افتادم . کنترل تلویزیون را برداشتم ، و دیدم که تصویرم در فیلم ، برای یک لحظه نگاهش را به چشم های من دوخت
کانال را عوض کردم . تصویر عوض شد ، ولی با همان عناصر قبلی . من بودم ، در همین اتاق ، با همین صندلی ها . نسشته روی همان صندلی قبلی . بعد، صدای ظریف تق در اتاق آمد ، و من ، من دیگری ، وارد شد
چشمانش بهت زده و ترسیده بود . به در و دیوار نگاه می کرد ، لحظه ای به نیمکت های چوبی زل زد و لحظه ای بعد به گوشه ای از اتاق ، جایی که با شبیه سازی به اتاقی که الان در آن بودم ، صفحه ی تلویزیون بود
من قبلی ، به من تازه وارد چشم دوخته بود ، ذره ذره ی حرکاتش را زیر نظر داشت ، و هیچ تغییری در صورتش نمایان نمی شد
تق . کانال بعدی . هنوز همان جا ، همان لحظه ی تکرار شدنی . دو نفر در کنار هم ، یکی به نقطه ی مبهمی ، خیره شده و دومی به اولی
تق . کانال بعدی
کانال بعدی
کانال بعدی
و هیچ چیز عوض نمی شد . انگار زندگی جریان نداشت . انگار زمان نمی گذشت ، و من ، خیره به صفحه ی تلویزیونی که انگار مرا به خود قفل کرده بود ، نگاهم را ، فکرم را ، جسمم را
بعد از گذشت چند ساعت ، و زیر نظر گرفتن دو مرد بی حرکت داخل تلویزیون ، چیزی فهمیدم . بارقه ی درکی ، که ناگهان در فکر هایم روشن شده بود ، و من سعی می کردم که هر طور شده جلوی خاموش شدنش را بگیرم
در یک لحظه انگار تازه هویت افراد داخل فیلم را فهمیدم . من ، من بی حرکت ، من ثابت و مرده ، منی که ساعت ها به تلویریون روبرویش خیره شده بود . عصبی شدم ، از فکر کردن به وضهیت ابلهانه ای که دارم ، خیره به خودم ، و خیره به خودم ، و فقط خیره به خودم . چشم هایم را بستم . صدا آمد . من داخل فیلم شروع به صحبت کرده بود ، به زبانی که تا به حال نشنیده بودم ، صدا بلند تر می شد ،دهانم را سفت بستم ، و من دیگر پاسخ می داد ، با همان زبان ، صداهایی می شندیم ، من داخل تلویزیون حرف می زد ولی مطمئن بودم که لب هایش تکان نمیخورد ، گوش هایم را گرفتم ، صدا ها خفه شد ، ولی تمام بدنم شروع به لزریدن کرد ، انگار کسی در اتاق ایستاده و با مشت هایم محکم به بدنم می کوبد ، دست هایم را سفت مشت کردم و به پشتم چسباندم ، ولی بدنم درد میکرد ، می دانستم من داخل فیلم به جان دیگری افتاده ، ولی بدون دست ، بدون کلام ، بدون مشت ، بدون بدن
برای اولین بار ، فریاد زدم ، فریادی بدون آنگه دهانم باز شود و حنجره ام تکان بخورد ، فریادی ناشی از دردی عمیق ، دردی که منشا آن بدن بیهوده و مرده وارم نبود ، دردی که در تمام وجودم چنگ میزد و هر لحظه شدید و شدید تر می شد ، و فریاد من بلند و بلند تر
-
چشم هایم را باز کردم . من ، به من چشم دوخته بود . نگاهیی عمیق ، بعد لب باز کرد ، و به زبانی از من سوالی پرسید که تا به حال نشنیده بودم، من دهانم را باز کردم و جوابی دادم ، به زبانی که هیچ گاه با آن صحبت نکرده بودم
-
-
شب بود ، وقتی چشم هایم را باز کردم ، احساس کردم از خوابی عمیق بیدار شده ام . ساعت 12 ، دو ساعتی می شد که از سر کار برگشته بودم ، و نمی دانستم که چرا و چطور ، در این لحظه از خوابی عمیق بیدار شده ام ، چشم هایم را مالیدم ، و نگاهم به اتاق افتاد ، مبل راحتی بنفش رنگم ، بسته ی سیگار برگم ، تابلو های نقاشی
خندیدم ، خنده ای بلند و طولانی . بعد کاناپه ام را به هر زحمت بود از در بیرون بردم ، بسته ی سیگار را ، نقاشی ها را و هر چیز اضافه ای که در اتاق بود . بعد ، روی زمین خالی نشستم ، چشم هایم را بستم و شروع کردم به نوشتن داستانی ،در فکرم . داستانی کوتاه که تا ابد ادامه داشت ، داستان من