WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, May 03, 2010
دیشب خواب دیدم ویولنسل می زنم . خیلی معرکه بود . به نظرت من 5 سال دیگه بلدم آهنگای باخ رو با ویولنسلم بزنم ؟
هوم . طرح یک بی خوده . طرح من بی خود تره ، ولی فکر کنم عاشق معماریم . به نظرت ، 5 سال دیگه ، من می تونم یه طراحی درست حسابی بکنم ؟ می تونم یه معمار درست حسابی شم ؟
من بی ام و دوس دارم . فکر می کنی ، 10 سال دیگه ، می تونم یه بی ام و داشته باشم ؟ خیلی هم جدید نباشه مهم نیس ، اما آرم بی ام و رو فرمونش برق بزنه
من عاشق اینم که یه روزی بتونم رو در و دیوار اتاق و خونه نقاشی کنم ، نقاشی های باحال و درست حسابی . فکر می کنی 5 سال دیگه ، وقتی همچین لحظه ای سرمو بلند کردم ، می تونم یه نقاشیه درست حسابی از خودم رو دیوارای دور و برم ببینم ؟
من کتاب خوندنو دوست دارم . 5 سال دیگه ، چند تا کتاب خوندم ؟
هوم . تو فکر می کنی ، 5 سال دیگه ، یاد گرفته باشم قرمه سبزی بپزم ؟ فکر می کنی 5 سال دیگه این موقع ، تو انگشت دست چپم یه حلقه ی لعنتی هست ؟
ببین ، تو منو می شناسی . فکر می کنی تا 5 سال دیگه چه بلاهایی سر خودم آوردم ؟ فکر می کنی زنده ام ؟ فکر می کنی خوشحالم ؟ فکر می کنی هنوز ویولنسل ردن رو دوست داشته باشم و عاشق معماری باشم ؟ فکر می کنی اصلا حال و حوصله ی نقاشی کردن رو دارم ؟ فکر می کنی ، همچین روزی تو چند سال دیگه ، به دست چپم نگاه کنم و ببینم که چروک شده و حالم از حلقه ی زدرمبوی روش بهم بخوره ؟ فکر می کنه رو کتابخونم چقدر خاک نشسته ؟ فکر می کنی چشمام دیگه برق نمی زنه ؟ می گم ، فکر می کنی اصلا زنده باشم ؟ فکر می کنی ، 5 سال دیگه همچین روزی ، هنوز اسم تو زیر زبونمو قلقلک می ده ؟
-
امروز ، یکی از روزهای میانی ازدیبهشت 89 ، من نشستم تو اتاقم و دارم به این اراجیف فکر می کنم
فکر می کنی ، 5 سال دیگه همچین روزی ، چه حسی بهم دست میده وقتی اینا رو می خونم ؟