WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, March 01, 2010
یه ویلای کوهستانی ، یه جایی که تا چندین کیلومتریش اثری از زندگی انسانی پیدا نمی شه . یک شب سرد وسط زمستون . ویلا یه اتاق سی متریه با یخ آشپزخونه ی کوچیک کنارش ، و یه شومینه ی هیزمی تو کنج روبرو
زن و مرد روبروی هم نشستن ، نزدیک شومینه . زن سیگار می کشه و مرد پیپ
روزی که اینجا رو خریدیم یادته ؟ می خواستیم جایی داشته باشیم برا خودمون . فقط خودمون دو تا-
سخت پیداش کردیم . یارو باورش نمی شد کسی قراره پای اینجا پول بده +
یادته ؟ فکر می کردیم که همه آخر هفته ها میایم اینجا ، تو نویسنده می شی و صبح تا شب می نویسی ، من برات قهوه دم می کنم و با تفاله هاش نقاشی می کشم
اوهوم
پرده هاشو نگاه ؟ روزی که رفتم مغازه ی سر کوچه مامان اینا یادمه . تو کیفم 10 تومن بیشتر نبود . ارزون ترین پارچه رو خریدم ، 10 برار قیمتش پول رنگ و قلم مو دادم ... تا شب داشتم فکرمی کردم چی روشون بکشم . وسط همین فکرا فهمیدم چی بهتر از خودمون
آره ... یه هفته تموم پارچه ها وسط خونه پهن بود به تمام عکس های دوتایی که داشتیم
فکر می کنی اگه بچه داشتیم ...یعنی اگه می تونستیم بچه داشته باشیم ... وضعمون بهتر بود ؟
برای من نه ، ولی شاید وضعیت برا تو فرق می کرد
اوهوم ...
مکث
هیچ وقت با اونا ... یعنی با کسی جز من ، اینجا اومدی ؟
الان دیگه چه فرقی می کنه ؟
مکث
تو چی ؟
نوچ
مکث
من دوست داشتم بچه داشته باشم . وقتی دختر بودم ، فکر می کردم حتی اگه باهات ازدواج نکنم ، دوست دارم ازت بچه داشته باشم . دوست داشتم حس کنم خونت ، وجودت تو بدن من رشد می کنه ، بزرگ می شه ، دوست داشتم ازش مراقبت کنم ، عاشقش بشم ، همونجوری که عاشق خودت بودم ...دوست داشتم بدن من موجودی رو درست کنه که لب هاش عین لب های تو باشه ، چشم هاش ، نگاهش ... انگار ، می خواستم گسستی رو که بین خودم و تو می دیدم ، با پیوندی که با فرزندم دارم جبران کنم
مکث
فکر می کردی یه روز اینجوری بشیم ؟
اوهوم
واقعا ؟
فکر می کردم ... مطمئن بودم . ما خوشبخت بودیم . زیادی خوشبخت بودیم . ایراد کار همین بود
مکث
اولین بار ... یاد من بودی ؟ وقتی اونو می بوسیدی ؟
یاد تو بودم ، یاد تو عذابم می داد ولی عذابی که می کشیدمو دوست داشتم
چرا ؟
چون حس زنده بودن بهم می داد . حس زندگی واقعی
مکث
تو چی ؟
من انقدر یاد تو بودم که به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم
چرا ؟
چون یاد تو ... باعث همه چیز بود . یاد تو ، فکر تو ، تو
مکث
آره ... ما زیادی خوشبخت بودیم . بیشتر از چیزی که زندگی ظرفیتش رو داشته باشه . خوشبختی ما ، زندگی ما از درون خرد شد . انقدر که جز یه گرد سفید روی دنیا چیزی باقی نگذاشت
مکث
پرده ها رو که نگاه کرد چیزی نگفت ؟
گفت اگه با تو نخوابیده بودم شاید می رفتم با زنت
زن عصبی می شه . می لرزه ، بغض می کنه ، و بغض با صدای فریاد مانندی می شکنه
مکث
چند دقیقه بعد ، همه چیز دوباره آروم شده
مکث
... خوب
خوب ؟
باید یه فکری برا اینجا بکنیم ... آخرین چیزیه که مونده
فکر نمی کنم از پسش بر بیام ... اینجا پر از بو ئه . بوی وقتی واردش شدیم ... بوی عشق بازی روز اول ، وقتی از راه نرسیده رو زمین ولو شدیم ... بوی خندیدن ها ، بوی رقصیدن ها تو سکوت ، بوی فکر کردن ها و تا صبح بیدار موندن و حرف زدن ها ... بوی من و تو
مکث
شب ها خواب می بینم دارم غرق می شم . غرق می شم . همه چیز سیاه می شه ، من تا صبح گذر زمان رو احساس می کنم ، ثانیه به ثانیه ، ولی همه چیز سیاهه و ساکت و تاریک . من می دونم که فردا شب هم همین خواب رو خواهم دید ... و تا آخر عمر ، یا حتی بعد از اون
مکث
شومینه رو روشن می ذاریم . پر از چوب می کنیم ، بعد سریع می ریم . بیا ... هیچ وقت بر نگردیم . بیا هیچ وقت نفهمیم که کی آتیش خاموش می شه . باشه ؟
مکث