WHERE I END AND YOU BEGIN
Saturday, February 20, 2010
امروز ، وقتی یه روز خیلی سخت تو دانشگاهو گذروندم ، با کلی پا درد و سر درد تو صف تاکسی ایستاده بودم ، بارون می کوبید تو سر و صورتم ، وسط فحش دادنم به زمین و آسمون ، این جمله کوبید تو سرم
زندگی همین الانه
زندگی همین لحظس ، نه فردا ، نه وقتی سر دردت خوب شه ، نه وقتی بارون تموم شه ، نه وقتی این ترم تموم شه ، زندگی همین لحظه ی لعنتیه که همیشه داری فقط می گذرونیش ، به امید رسیدن به لحظه ی بعدی
زندگی ، درس خوندن و سگ جون زدن برای آینده ای که شاید یه روزی بهش برسی و شاید حتی هیچ وقت نرسی ، نیست
زندگی خود لحظه ایه که اعصابتو به فاک می دی
نمی دونم چرا با اینکه انقدر می تونم زر زر کنم ، خودم گوش نمی دم به این حرفا
-
خیلی احساس بدی بهم دست می ده اینجور وقتا
خوب ، 20 سال زندگی کردم . وقتی فکر می کنم به لحظه هایی که واقعا توشون لذت بردم ، کمن . خیلی کم ان واقعا
پیش خودم می گم شاید نباید اینجوری زندگی کنم . شاید یه تغییر بزرگ لازمه . خیلی بزرگ
-
کی گفته اصلا باید اینجوری باشم ؟
کی گفته باید برم دانشگاه ؟ کی گفته باید آرایش کنم ؟ لباس درست حسابی بپوشم ؟ کی گفته باید اینجا بشینم ؟
کی گفته که من ، همین الان ، نمی تونم ماشینو بر دارم بزنم بیرون
یعنی راستش ، دوس دارم الاناین کارو بکنم
یه سی دی بزنم که توش فقط یه آهنگ باشه که هی تکرار می شه ، بعد بیفتم تو خیابونا و از تهران برم بیرون ، انقدر برم که برسم به یه دهات . در یه خونه رو بزنم ،بگم تو آغلتون جا دارین یه شب بخوابم ؟
1 Comments:
Blogger pouyan said...
yade 50 sal oftadam
doos dashtani bud