یه مداد بر می دارم ، یه کاغذ سفید جلومه . دارم فکر می کنم چی توش بکشم . مکث
یه دختر می کشم . همیشه داستان هام با یه دختر شروع می شه . این روزا که می کشم ، نقاشیام هم . چشماشو که می کشم ، کاغذ جلو چشمام محر می شه . دارم می بینمش . پوزیشن بدنش ، چشماش زیاد به چیزی که من کشیدم شبیه نیست . عصبانی به نظر میاد و خیلی غمگین . بعظی وقتا طور عصبی گوشه ی ناخونشو می جوه . انگار ساعت هاس که همینجوری اینجا نشسته . نه ، ساعت ها نه ، انگار از اول دنیا ، همینطوری اینجا نشسته . به خودم میام . باید ادامه بدم .جلوش یه زیر سیگاری می کشم . دختر شروع می کنه دود کردن . یه پاکت سیگار از تو جیب لباسش در آورده و عصبی پک می زنه .یه کم پایینتر ، چند تا خط می کشم . روی یه پل . دوست دارم بارون بیاد . دخترو می بینم . بلند می شه . انگار فقط می خواد وضعیتو عوض کنه . میاد بیرون . درو که باز می کنه باد می زنه ، بارون خیلی شدیده . دختر می زنه بیرون . من ، گوشه ی پایین نقاشی ، چند تا جای پا می کشم .قلمومو می زنم تو قهوه ای ، رد پای محو گلی ، روی پل ، دختر تو صورت مرد نگاه می کنه . بارون موهاشو آشفته کرده و ریخته تو صورتش .مرد انگار نمی بینتش . انگار هیچ چیز جلوی چشمش نیست . راهشو ادامه می ده ، و تنها چیزی که از خودش می ذاره جای پاهاشه . دختر همون بالا می ایسته . ساعت ها همونجا می ایسته . من ، می خوام قلمومو بشورم ، که توی یه لحظه ، می بینم که دختر صورتشو آورده بالا ، چشمهاش ، همون چشماهایی که با خط اول مداد کشیدم ، زل زده به من . حالم بده . دختر عصبانی می شه . داد می زنه . می شنوم، می کوبه تو سرم . داد می زنه ، خودشو پرت می کنه رو زمین ، با دستاش می کشه رو جای پاها ، ولی پاک نمی شن . به من زل زده و فریاد می زنه . قلم مومو نشون می ده . می گه یه کاری بکن . می گه فقط تو می تونی ، یه کاری کن ، اما من مات و مست این صحنه ها شدم .بعد دختر ،تنها کاری رو که از دستش بر میاد می کنه . می ره لبه ی پل ، دستاشو باز می کنه ، تو چشمای من نگاه می کنه و می گه ، گناهکار تویی نه من ،یک ثانیه ی دیگه دختر رو پل نیست .
نگاه می کنم ، دستم خورده به زنگ سورمه ای، و پخش شده روی نقاشی ، تقریبا همه جا رو پوشونده ، مخصوصا چشم ها رو