WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, August 17, 2009
Related to "روتین"
بیا یه نمایش بازی کنیم . تو چند سالی از زندگیمون که خالیه خالیه ، بیا نمایشنامه ی زندگیمونو بازی کنیم
مثلا ، یه جایی وسطای نمایشنامس ، تو بگو : کثافت ، قثط برای چند دقیقه خودت باش ، و من برم یه لیوان ویسکی برا خودم بریزم و بگم : عزیزم معلومه که تو هر لخظه از زندگیم نمی تونم کسی جز خودم باشم ، بعد تو می گی : دقیقا تو همین لحظه هاس که بیشتر از همیشه عذابم میدی ، لحظه هایی که من می فهمم بدون اینکه حتی خودم بخوام ، و من می گم :عزیزم دقیقا تو همین لحظه هاس که واقعا نمی فهمی
خوب ، ببین ، فقط یه نمایشه ، تو اینجا مثل بازیگرای خرفه ای تئاتر می زنی ریز گریه ، من میام بهت می گم " عزیزم گریه نکن" در حالی که تو صدام معلومه گریه کردنت برام اهمیتی نداره . تو لحن صدام ، انگار دارم جمله ی قبلیمو تکرار می کنم : هنوز هم نمی فهمی
بعد ، تو گیج می شی ، باید یه دور کامل دور صحنه بچرخی ، به استعاره از اینکه داری کل زندگیتو مرور می کنی ، بعد یهو از در سمت چپ ، همون در مخفیه که اصلا تو دکور صحته تعبیه نشده و برای رفت و آمد کارگرای تغییر صحنس ، میری بیرون
پرده میاد پایین ، من میام پشت صحنه و تورو می بینم که با یه لبخند محو رو لبت منتظر منی در حالی که هنوز خیسی اشکای موقع نمایش رو صورتته ، آروم میگی : خوب بود ؟ میگم : عالی بود . میگی : حیف که فقط یه بار می تونستیم اجراش کنیم . دوتا سیگار روشن می کنم ، یکی واسه تو ، یکی خودم. می گی : چرا فقط یهبار می شه زندگی کرد ؟ می گم بی خیال . اخم نمی کنی ، چون نمایش تموم شده . منو می بوسی ، چون می دونی وقتی می گم بی خیال یعنی ناراحتم ، یعنی منو ببوس . بعد ، سرتو میذاری رو شونم و آروم می خوابی .
من دارم فکر می کنم ، به اجرای فردا ، اگه بتونیم بیدار شیم
1 Comments:
Anonymous Anonymous said...
I know honey... you are so clever!