WHERE I END AND YOU BEGIN
Tuesday, July 15, 2008
فکر می کرد . زندگیش ؟ چیزی بود که هیچ ایده ای نسبت بهش نداشت .طبیعی و معقول بود . وقتی داری تو دریا غرق می شی چطور می تونی به درصد نمک و درجه ی حرارت آب و ماسه هایی که تو دهن و دماغت می رن فکر کنی ؟ فکر می کرد ، زندگیش هم شبیه همچین وضعی بود ، یا حداقل تو این چند وقت گذشته شبیه این وضع شده بود . به دستش نگاه کرد ، سیگار روشن ،یادش افتاد یه روزی تو نوجوونیش چطور از دیدن اون دود مواج و اون سر گیجه ی سکر لذت برده بود . ولی امروز حتی نمی فهمید که کی سیگارش رو روشن کرده و کی داره اونو تو زیر سیگاری له می کنه . یه جای کار ایراد داشت . ایرادی که چند وقت بود اذیتش می کرد
آدما دو مدل اذیت می شن . یکی اثر طبیعیه اون ایراد های زندگیشونه ، مثلا وقتی سیگار می کشی و تنگی نفس می گیری ، و اون یکی که به قول رفیقمون کامو "آغاز زوال آدمیست" وقتیه که می فهمی ، فکر می کنی و می فهمی که یه جای کار ایراد داره ، فکر می کنی ، پیر میشی ، کچل می شی ، و همینطوری هر فکر فکر دیگه ای رو بهت القا می کنه و در نهایت می بینی میون هزار ها گودال داری دست و پا می زنی . اون به این نقطه رسیده بود ، به نقطه ی آزار دهنده ای که داشت اراد ها و چاله ها رو می دید ولی نمی تونست کاری بکنه
مکث
مکث طولانی
مکث
سلام . من یاسمن طاحونی هستم . فکر می کنم یه حای کار ایراد داره . این که به این نقطه ی داستان می رسم ، و مکث ها پشت سر هم میان . هیچ راهی پیدا نمی کنم . می تونم اینجا یه زن رو وارد ماجرا کنم ؟ سیر هیجان انگیز و سورئالی می شه . می تونم مثل همه ی شخصیت های کلیشه ای بگم یارو الان از در خونه بیرون می ره سیگارشو ادامه می ده بی تفاوت بی احساس فقط شروع می کنه به راه رفتن ... ها ها ها خیلی ماهرانه تورو می اندازه تو یه قسمتی که پیش خودت فکر می کنی : حتما یه چیزی هست . من یاسمن طاحونی ، وقتی به اینجای داستان می رسم هیچ راه فراری براش نمی بینم . و فکر کنم این ، همون قسمتیه که من هم دارم اون چاله ها رو می بینم . چاله هایی که از ضعف ناشی می شه ، از بی احساسی ، از یه نا امیدیه مسخره که تو وقتی به ته فکرات رسیدی و نمی تونی ادامه بدی قفل ، کاملا قفل . تو می تونی به یه در فقل شده فحش بدی ، می تونی بکوبی بهش ، می تونی سعی کنی درو بشکونی ... درسته ، ولی احمقانس . چون فقط خودتو خسته کردی
من نمی فهمم آدم وقتی به اینجا می رسه باید چی کار کنه . نمی فهمم اون چاله های مسخره رو چجوری باید پر کرد . جایی که فکر می کنی هر چقدر هم که فکر کنی ، تو دنیایی که باید پول داشته باشی ، هر لحظه ممکنه یه موشک بخوره تو سرت ، هر وقت گوشاتو باز کنی گریه ی هزاران زن و بچه رو می شنوی ، وقتی اون پیر مرد 80 ساله رو می بینی که دستمال کاغذی می فروشه و وقتی بهش هزار تومن میدی گریش می گیره از خوشحالی ، می خوای بشینی ، یه زن وارد داستانت کنی و همه چی رو سورئال کنی ؟ خجالت می کشم . از خودم ، از جایی که توشم ، از دنیایی که توش علی خودش رو می کشه و هم روز جیغ دختر هایی که داره بهشون تجاوز می شه ... به گوش هیچ کس نمی رسه . می ترسم ، از زندگی کردن ، از نوشتن ، از فکر کردن به جایی که توشم . از نویسنده ها ، فیلمساز ها ، از وقت هایی که تئاتر می رم و بی دغدغه تو بغل رفیقم ولو می شم ... می ترسم . چون همین الان یه مرد داره به خاطر بی پولی گریه می کنه . یه زن داره برای پول تحصیل بچش فاحشگی می کنه . یه سرباز تفنگشو می ذاره رو کله ی یه سرباز دیگه و ... بنگ
من به اینجای کار رسیدم . برای همین نمی تونم بنویسم . نمی تونم بخونم ، نمی تونم داستانامو تموم کنم و ... همین .
مکث
مکث
مکث طوووولااااااانییییییییییییییییییییییییییییییی
1 Comments:
Anonymous Anonymous said...
نثرتو دوست دارم.تو که به اینا فکر می کنی و مثل هزاران آدم دیگه نیستی و به محیطت حوب نگاه می کنی حداقل سعی کن مثل همون هزاران آدم نباشی و از کنار این مسایل راحت نگذری.دمت گرم