WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, January 28, 2008
داری قدم می زنی . سرتو پایین نکن . حتی شده چشماتو ببند . چیزی که از بچگی بهت یاد دادن اینه که روی لبه های باریک راه بری ، پس دلیلی برای ترسیدن وجود نداره . چشماتو ببند و قدم بزن . گذشتت و آیندت و هر چی که داری تو دستته . در واقع هر چیزی که تو زندگیه چند سالت جمع کردی الان باهاته . سنگین شده ، ها ؟ ولی نه اونقدر که باید . هنوز می تونی راه بری ، می تونی فکر کنی ، می تونی مثل بچگیت وقتی رو لبه ی جدول کنار خیابون راه می رفتی قدم بزنی . اون موقع می ترسیدی . می ترسیدی از اینکه لیز بخوری و از روی جدول کنار جوب پایین بیفتی . شاید تنها چیزی که تغییر کرده همین باشه . راه برو . حتی می تونی اینجا بدوئی . می تونی از همه چیز سوال کنی . از خونه هایی که تو این چند سال دیدی . از مرد هایی که باهاشون هم آغوش شدی ، از گل هایی که بو کردی و دروغ هایی که با ریشخند به زبون آوردی .چه جوابی دارن ؟ تو نمی شنوی . حتی اگه اونا جوابی داشته باشن ، تو صدایی ازشون نمی شنوی . شاید اون ها هم ترسیده باشن . از آینده ای که در راهه . شاید اونا هم برای چند ثانیه بعد ، یا شاید حتی چند سال بعد ، سالهایی که تو قراره دروغ های بیشتری بگی و با مرد های دیگه ای هم آغوش شی می ترسن . الان ، تو همین لحظه ی مجازی ، انگار تک تک واحد های جهان در ترسن . ترسی که معلوم نیست از کدوم طرف داره بهشون حمله می کنه
ولی ، توی همین لحظه ، تنها چیزی که نمی ترسه تو ای . چیزی که همیشه تو رو ترسونده بوده ، همون چیزی که در واقع هیچ وقت نبوده . شاید همون چیزی که اسمشو آینده می ذاشتی ، چیزی که الان برای تو مثل دلقک مسخره ای شده که لبساشو در آورده . تو زدی زیر همه چیز ، همون وقتی که فهمیدی می تونی روی لبه ی باریک بدوئی ، بدون ترس . بدون واهمه از اتفاق هایی که هیچ وقت هیچ چیز نبودن جز خودت . خوده خوده خودت
به علی فکر می کنم . فکر می کنم اون اینا رو فهمید . اون همه چیز رو فهمید . لحظه های که همه ی ترس ها ، همه ی فکر های احمقانه ای که انتهایی ندارند برای اینکه در واقع وجود ندارن ... حتما علی اینا رو فهمید . و شاید بیشتر از این ، لحظه ای که فهمید برای رفتن ، باید توانایی راه رفتن روی لبه ی باریک رو هم از دست بده . و بعد ، آروم آروم ، توی چند ثانیه ای که از عمر میلیون ها انسان بزرگ هم بیشتر ارزش داشت ، تو لحظه ای که کافی بود برای رها شدن همیشگی اون از بهونه های خنده دار ، لبه ی باریک رو برای همیشه ترک کرد
شاید علی اینا رو فهمد ، شاید هم نه ،. شاید آدم هایی توی این دنیا هستن که اینا رو فهمیده باشد و توی لحظه ای که همه ی ما فکر می کنیم دارن آروم آروم پایین می افتن و با یه سقوط درد ناک همه چیز رو تموم می کنن ، اونا ، با صدای خنده ای ، با سرعتی وصف نا پذیر بالا می رن ، بالا و بالا . بالا ، تا به اوج خودشون برسن . اوجی که بزرگترین مانع دنیا رو ترک کرده ... ترس
-
من اینجا نشستم . به اون آدم ها فکر می کنم ، بعد به خودم . و می فهمم که من ، فقط ، یه مترجمم