زن صورتشو بالا آورد . مرد هنوز با همان حالتی که از چند ثانیه پیش قادر به تغییر آن نبود به زن خیره شده بود . زن دستش را کمی دراز کرد تا پاکت سیگار ماربورو اش را بر دارد . سیگاری روشن کرد ، به مرد نگاه کرد ، همش همین بود
کل ماجرایی که از 17 سالگی رو دوشم کول کرده بودمو چند ثانیه ای ریختم جلوت . می تونی بین همه ی این کثافتا هر چی می خوایو انتخاب کنی
ولی انگار حالت نگاه مرد تا بی نهایت ادامه داشت ، خیره ، مثل نگاه یک مرده . زن انگشتانش را نزدیک لبهای مرد بود و سیگار را میانشان نشاند . مرد پک عمیقی زد ، چند ثانیه بعد ، میان دود و حاله ای که قابل تعریف نیست ، صدایی از مرد بلند شد . دوست دارم .
زن ساکت بود . مرد هم ساکت بود . انقدر ساکت که تا چند ثانیه هنوز می شد پژواک صدای مرد را شنید . زن سیگار دیگری روشن کرد . می دونستم مال خودمه . می دونستم همیشه مال خودمه .چیز عجیبی نیست . آدم های زیادی تو دنیا هستن که دارن . بعضی ها دنبال خودشون می کشنش . بعضی ها سعی می کنن ترکش کنن . بعضی ها در مقابلش زانو می زنن . من هم روش خودمو گرفتم . انقدر آروم راه رفتم تا بهم برسه .
مرد بلند می شود ، چرخی دور زن می زند ، نگاهی به سقف و دیوار ها ، ضبط صوت را روشن می کند . با صدای بلند . بر می گردد ، زن بلند شده . مرد دستش را دور کمر زن حلقه می کند . همه چیز خود به خود شروع به حرکت می کند . والس آرام ، حرکات نرم بدن زن و هماهنگ دست های مرد . یک لحظه ی استثنایی ، لحظه ای که می شود به بودن و واقعیت داشتنش در این جهان شک کرد
چند ثانیه بعد ، انگار همه چیز فلش بکی به گذشته می شود . زن صورتش را بالا می آورد . مرد هنوز به او خیره شده .
بعضی وقتا فکر می کردم یه چیز ، حداقل یه چیز تو دنیا وجود داره با من همراه شه . روزای اول به همچین چیزی نیاز داشتم . ولی بعد از چند روز ، همه چیز به هم ریخت . مثل ملکه ای شده بودم که از تخت خواب خودش بیرون شده . نمی تونستم تحمل کنم هر چیزی رو که روش قدرت مسلم نداشتم . انگار بهم ظلم شده بود . یه ظلم بد . ظلمی که نمی دونستم از کجا اومده ، من هم که تو زندگیم اصلا عادت به مظلوم بودن نداشتم شروع کردم راه مخالفو رفتن . جنگیدن با خودم و بیرون خودم . برای اینکه کسی اون چیزای کوچیکو نبینه چیزای غول آسایی دور خودم ساختم و مجبور شدم اونا رو هم دنبال خودم بکشم
کی تو رو دیدم ؟ یادم نیست . فکر کنم توی همون مهمونی بود . شبیه به شخصیت اول نمایشنامه ی مورد علاقه ی من بودی ، ولی ساکسیفون نمی زدی . بوی سیب هم نمی دادی .
مرد دستش را به سمت زن دراز می کند و آرام روی دستش قرار می دهد . کلمات را آرام بیان می کند ، انگار تمامی حروف را قبل از به زبان آوردن می شمرد . تو ، الان ، فکر می کنم دست هات خسته شده باشه و ، کمی هم پاهات و ، شاید هم کمرت . شاید هم بیشتر از همه ی این ها ، اون فکرات . البته ، فکر می کنم فکر ها خسته نمی شدن ، درسته ؟شاید قلبت باشه . شاید هم ... فقط پاها و ، کمرت . هوم ؟
زن سرش را تکان می دهد . پاکت سیگارش را بر می دارد و در جیبش می گذارد . نزدیک مرد می رود ، او را می بوسد ، نگاهش می کند ، با نگاهش برای همیشه به مرد می فهماند که دوستش دارد
قبل از اینکه زن از اتاق خارج شود ، در سکوت مطلق جمله ای به گوش مرد رسید ، جمله ای که انگار فقط لبان زن را به لرزش در آ.ورده بود و گوش های مرد را . پاهام ، کمرم ، درست هام ، حالا که دارم از این اتاق خارج می شم تمام تنم ، ولی من ، هنوز ، ملکه ی خودم هستم و قدرتمند ، با قصر کثیف و غول آسایی که دنبال خودم می کشم