یه شنبه ها روز مائه . ته مونده ی پولمونو بر می داریم و می زنیم بیرون . اکثرا ، یعنی می شه گفت همیشه ، مقصدی نداریم . هر کدوم تو خونه ی خودش ، کفشاشو می پوشه ، دستکشاشو دستش می کنه و می زنه بیرون . پیاده روی می چسپه ، هر چند هوا جدیدن سرد شده اما هنوز می چسپه . می ریم و می ریم ، تا به هم برسیم . یکی از چیزای خوبش همینه . اینکه آخر راه هممون یه جا می رسه . راستش ، اولاش نمی دونستیم که اینجوریه . هر کدوم تو خونمون کفشمونو بر می داشتیم و پاکت سیگارمونومی انداختیم تو جیبمون و راه می افتادیم تو خیابونا . می گن ، تنها . ما نمی دونیم ،اما الان فهمیدیم اسمش تنها نبوده . اما اون موقع ها می گفتیم تنهایی . تو راه یه سیگار روشن می کردیم و پک می زدیم و راه می رفتیم . شاید همون چیزی که بهش می گفتیم تنهایی باعث شد که ما این چیزا رو بفهمیم . وقتی میری بیرون ، تو راه به چند نفر تنه می زنی ، یکی بهت می گه آتیش داری ، یکی ساعت می پرسه ، یکی نگاهت می کنه و صورتشو بر می گردونه . همینجوری شد که ما همدیگه رو پیدا کردیم . با هم حرف نزدیم . به همدیگه نگاه نکردیم ، کفشای یکیمون قرمز بود ویکی سبز و یکی آبی ، اما این چیزا نبود که یکشنبه ها رو می ساخت . برای همینه که تا حالا با هم قرار نذاشتیم ، برای اینکه می دونیم که به هم می رسیم ، هر جا بریم ، آخرش ، ما همونایی هستیم که تو راه به هم تنه می زنیم و از هم ساعت می پرسیم و بعد از یه نگاه صورتمونو بر می گردونیم
یکسنبه تموم شد ، دلم برای دیروز تنگ شده . راه می افتم بیرون یه بسته سیگار بخرم برای یکشنبه ی دیگه . ما همدیگه رو نمی بینیم ، چون یکشنبه نیست ، چون وقتی دارم به خیابون نگاه می کنیم رفیقم صورتشو میاره جلو و منو می بوسه . هر چند ، دو شنبه ها هم قشنگه