WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, January 14, 2008
قرار شد چیزی راجع بهش نویسم . یه هفته و خورده ای گذشت و من چیزی ننوشتم . اینی که اینجا می بینی هم شبیه یه نامس که به شکل احمقانه نمایی نو بلاگ نوشته شده . امروز مطمئن شدم که اینطوره ، برای اولین بار احساس کردم حرفایی دارم که نمی تونم به خودت بگم ، شاید چون وقتی با خودت دارم حرقف می زنم اون حرفا به کل یادم می ره ، شاید که نه ، حتما اینطوریه . یه اتفاق افتاد . چیزی که کی دونیم اینه . بعد ما نشستیم با هم حرف زدیم . اون روز اول ، سختیش انقدر زیاد بود که اشکمونو در می آورد . اون موقع قرار گذاشتیم که نهایت سعیمونو بکنیم ، که باید تمام سعیمونو بکنیم ، باید یه مدت سختی بکشیم ، تا بعدش همه چی درست شه . چند روز اول بازم خیلی سخت بود . شاید من بیرون می ریختم ولی خودتم می دونی که بازم نسبت به حالی که داشتم خیلی بهتر بود . بعدش مسافرته و برای چند روزی همه چی به ظاهر و واقعا عالی شد . ولی چیزی که هست اینه که قضیه هنوز تموم نشده . می وئنی ، هیچ وقت هیچی مثل قبل نمی شه ، اگه ازش اینطور انتظار اشته باشیم به هیچ جایی نمی رسه ، ولی ما قرار گذاشتیم که سعیمونو بکنیم که همه چی خیلی بهتر از قبل شه . ایمان داشتیم ، مگه نه ؟ ایمان داشتیم به اینکه همه چیز رو می تونیم عالی کنیم . هنوزم داری ؟ اینکه ما ، هنوز مواظبشون باشیم ، اینکه تمام سعیمونو براش بکنیم . قضیه سنگین بود ، انفاقه سنگین بود ، و ما هنوز از پسش بر نیومدیم . لطفا نگو بر اومدیم ، نگو همه پچیز همونطور که شب اول انتظار داشتیم و قطعا وضعیت خوب و درست همونه رسیدیم . اوضاه خیلی بهتره ، من دیگه شب زنگ نمی زنم و ... اما اون نیست . چیزی هم که هست اینه که هم من هم تو یه جورایی ایده آل طلبیم . چیزی که تا حالا به همدیگه دادیم هم شبیه این بوده ، ایده آل نبوده ، اما تو نوع خودش کامل بوده . حالا هم همین انتظارو داریم ، اگه بخایم همه چیز همونطوری که عالیه باشه .
این وسط حرفی رو می زینم که خودم ازش خوشم نمیاد ولی مطمئن نیستم که نظر تو نسبت بهش چیه . راستش من فکر می کنم اگه همین جا قضیه رو ول کنیم ، اگه فککر کنیم همه چی عادی شده به جایی نمی رسیم . شاید تا چند ماه دیگه اوضاع همینطوری باشه و خوب هم باشه ، اما وقتی اون چیزی که انتظار داری نیس ، وقتی تو وارد یه مرحله ی حدید شدی و هنوز همون وضعیت قبلو به خودت داری دیگه پیشرفتی نمی کنه . یه مدت اوضاع همینطوری راکد می مونه و بعا هم جفتمون ازش خسته می شیم . گاهی وقتا فکر می کنم تو شاید اینو انتخاب کنی ، حالا به هر دلیلی . چیزی که می دونم ، اینه که اگه انتخاب اش کنی چیزی بد نمی شه . یهع جورایی همون ایکمانی که از اول بوده ، اگه انتخابش کنی خود به خود اوضاع برای من هم همینشکلی می شه و ... تا تهش
اما من اینطور فکمر نمی کنم . من فکر می کنم که هم من هم تو می خوایم اوضاع اونطور که شب اول فکرشو کردیم بشه . هنوز هم سخته . ولی هنوز هم شدنیه ، هنوز هم بستگی به من و تو داره و دونه دونه قدم هایی که بر می داریم .
دوس دارم بعد از خوندنه این پسته بهم یه حواب مسخره بدی . اول راجع به اینکه کدوم یکی از این راه ها فکر و انتخاب واقعیه توئه ، و بعدیشم اینه که اگه هنوز می خوایم اوضاع همونطوری که اونشب خواستیم باشه باشه باید بازم با هم حرف بزنیم . باید باز هم با هم باشیم ، تا به روزی برسیم که نه وقتی حرف از خوابیدن می شه تو بگی ده سال دیگه و وقتی تو اذیت می کنی من بگم لپ تاپ و فکر اون چند وقت نباشیم که وضعیتو برای ما عوض کنه . دیگه وقتی به اون شب فکر می کنیم سعی نگنیم بپیچونیم قضیه رو و
راستی ، من هنوزم مثل قبل پریود می شم . دنیای مسخره ایه