WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, December 31, 2007
جلوی آینه ی دستشویی ایستاده ، بوی کف ریش و افتر شیو هوا رو پر کرده . اون به چشمای خودش توی آینه خیره شده و با دقت ریششو می تراشه . هیچ چیز خودشو اونطور که هست نشون نمی ده ، انگار همه چیز تو سکون قبل از غوغا فرو رفته . شر شر آب هنوز به گوش می رسه ، موهای مرتب شده ، یه کت شلوار نو . تیغو آب می کشه و تو لیوان کنار آینه می ذاره . دست خشک ترشو تو جیب کتش می کنه و یه آدرس بیرون می آره ، یه ادرس که معلومه بی دقت و با عجله نوشته شده ، چند لحظه به نوشته ی روی اون خیره می شه ، یه نگاه دیگه به صورت خودش تو آینه مینداره ، اثری از مو و کثیفی نیست . دستشو خشک می کنه و از ئستشویی بیرون میاد ، کاغذو تو جیبش می ذاره و از خونه می زنه بیرون
صدای بلند موسیقی اونجا رو پر کرده . یه سری صورت خندون تو هم می لولن . ساقی چوب پنبه ی شامپاین رو بر می داره ، پوششششش ، کاش کف این شامپاین انقدر زیاد بود که همه جارو می پوشوند . ولی صورت های خندون هنوز هستن . سعی می کنه تمرکز خودشو حفظ کنه . یه مجلس عروسی ؛، مثل همه ی عروسی های دیگه . یه عروس زیبا ، خیلی خیلی زیبا . دستشو نگاه می کنه هنوز توی جیب کتشه . شاید آدرسو اشتباهی اومده . بین صورت ها راه می ره ، بدون اینکه توجه هیچ کسو جلب کنه . شاید فقط اونه که زیر کف شامپاین محو شده
مرد این عروس زیبا کجاس ؟ شاید این سوالی باشه که تمرکزشو بهم زده . دنبال مرد اون می گرده ، اینجا ، لا به لای این صداها و صورت های احمقانه. چرا کسی نمیاد بهش تبریک بگه ؟ یه دست به صورتش می کشه ، مطمئنه اثری از کثیفی روش نیست . پس چرا هیچ کس نمیاد کت شلوار نوشو نگاه کنه ؟ عروس زیبا کجاس ؟ فکر می کنه ، صورتش، لب های باریک و دوست داشتنیش ، دستای ظریفش ، مطمئنه یه چیزی کمه ، ولی نمی فهمه چی . شاید باید یه لیوان شراب بخوره . شاید تا چند دقیقه دیگه همه چیز خوب شه . ، همه چیز کاملا عادی ، اون کنار عروس دوشت داشنیش ، دستشو بگیره ، بخنده ، بخندونه ، مثل همه ی آدم های اونجا
دویاره آدرشو در میاره . همه چیز درسته . دستاش بیش ار حد سرده . رو بروش ، رو یه صندلیه طلایی ، یه عروس خیلی زیبا نشسته . یه زن ، زن زیبای اون ، هنوز ته چشماش همون دختر بچه ای رو می دید که وقتی می خندید سیاهیه چشماش مثه آینه برق می زد ، دختر بچه ای که برای اولین بار طعم بوسیدن و همخوابگی رو با اون چشیده بود ، با خودش فکر می کنه ، الان همه چیز تموم می شه ، وارد می شم ، اینجا عروسه منه ، الان از در وارد می شم ، میام روی همین صندلی ، و دوباره عروس زیبامو می بوسم ، چشمام باز می شه ، تا چند لحظه ی دیگه عادی می شه ، همه چیز عادی می شه ، با تنه ای که می خوره به خودش میاد ، صدای هورا کشیدن زن ها ، عروس زیبا می خنده ، دست زیباشو که تو دستکش توری سفید محبوس شده دراز می کنه ، از در پشتی تازه وارد ، اوه یه تازه وارد ، دستشو دراز می کنه ، می خنده . میاد می شینه روی صندلی طلایی ، عروس زیبا می خنده . تازه وارد صورتشو جلو میاره و عروس زیبا رو می بوسه . صدای هورا کشیدن زن ها کر کننده شده . چیز دیگه ای به یاد نداره ، جز درخشش طلایی دو تا حلقه ی طلایی
یادش نمیاد چجوری خودشو به خونه رسونده . تو آینه نگاه می کنه . چشمای خیره ، صورت اصلاح شده . صدا می کنه ، عروش زیبا ، زن دوست داشنتی ، دختر کوچولویی که لباس همشیه باریک بوده ، عشق من ، کسی جواب نمی ده . داد می زده ، کسی جواب نمی ده اول گردنش خم می شه ، بعد از کمر ، صورتشو به کاسه ی دستشویی می رسونه ، بالا میاره ، بالا میاره ، دوباره ودوباره و …صورتشو بالا میاره . اولین چیزی که می بینه یه تصویر تو آینس . یه صورت کثیف ، چشم های زرد و گود افتاده ، موهای بهم ریخته . همه چیز همونطور که هست نشون می ده . اثری از کف شامپاین نیست . یه لبخند تلخ رو لباش میاد . همه چیز همونطور که باید باشه نشون می ده