درد شدیدی در قفسه ی سینه اش می پیچد . خم می شود ، یک دستش را روی سینه اش می گذارد و دست دیگرش را برای دفاع از بدنش جلو می آورد . زانو هایش چند ثانیه بیشتر دوام نمی آورند . خم می شوند و به زمین می رسند ، پس از آن دست جلو تر ، و با فاصله ی کمی پیشانی و صورت . در چند ثانیه ی خیلی کوتاه ، همه چیز در هم می ریزد و بعد رو به آرام شدن می رود . نفس های منقطع آرام می شوند ، آرام و آرام تر ، دستی که بر روی سینه چنگ زده شل می شود ، و چند لحظه بعد بدن مرد تماما روی زمین قرارمی گیرد . لخت و بی حرکت ، مثل زنی که خود را در آغوش معشوقه اش پرتاب کرده . فاصله ها کم می شوند ، روی این زمین ، زیر باد و ذرات گرد و غبار ، همه چیز به آرامش می رسد. انگار کسی ثانیه ها را گرفته و می کشد
همه چیز همینقدر ساده تغییر می کند . مثل نقاشی رنگ روغن زیبایی که کسی اشتباها قلم موی سیاه را بر داشته و وسط نقاشی را سیاه کرده . نقاشی ای که روزی کار دست نقاش بزرگی بوده و حالا خریداری ندارد . بدنی بی حرکت روی زمین افتاده ، و صحنه ی رویایی زیبایمان را بهم ریخته . یک نقاشی، هر چقدر هم که زشت باشد برای این است که کسی رو برویش بایستد و نگاهش کند. در دستش تکه چوبی است که حالت قرار گرفتنش ، با زاویه ی قائمه ای که با دست می سازد شکل صلیب شده . باید دنبال کشیش بگردم . شاید جایی همین نزدیک ها باشد ، پشت یکی از دیوار ها
کشیش را پیدا می کنم . می خواهم با او راجع به اتفاقاتی که افتاده صحبت کنم . چند قدم می زنیم ، خودم را معرفی می کنم ، نقاش فلانی نسبتا معروف ، همینطور که راه می رویم ، بدنی که کم کم سفت شده را روی زمین می بینیم ، با چیزی شبیه به صلیب در دستش ، آرام و بی حرکت . کشیش انقدر گرم صحبت است که متوجه نمی شود . به او می گویم یک نقاشی دارم که کسی آن را نمی خرد چون نیمه کاره مانده و وسطش لکه ی زشت سیاهی دارد . پیش خودم می دانم که کشیش آخرین نقطه ی امیدم است . سعی می کنم نظرش را طوری بر گردانم که تابلو ام را بخرد ولی کشیش بی حوصله به نظر می آید . لحظه ی آخر می گوید نقاشی های زشت هیچ جا خریدار ندارند حتی در خانه ی خدا . بعد جدا می شود و می رود
از کشیش که جدا می شوم ، خیابان ها را بر می گردم تا به جای قبلی ام برسم . از دور ته خیابان را می بینم . یک سکون محض ، بدنی روی زمین افتاده ، بی حرکت در آرامش مطلق ، مثل آرامش بعد از ارگاسم . نزدیک می شوم . دست را می بینم ، انگشت ها خم می شوند ، مشت می شوند و به طرف سینه می روند ، بدن از روی زمین بلند می شود ، اول دست جلویی از زمین کنده می شود ، بعد زانو ها ، نفس های منقطع مثل موجیست که نوسانش را از آن گرفته اند ، زانو ها صاف می شوند ، دستی که مقابل دراز شده بود آرام می افتد و در جیب فرو می رود ، دست دیگر آرامش طبیعی اش را پیدا کرده ، انگشت ها شل می شوند ، نفس ها سیر آرام و طبیعیشان را پیدا می کنند ، کوچه ایست خالی . خالیه خالی ، از کنار آن نوری می تابد . مثل قلم موی یک نقاش ، وقتی رنگ ها را مخلوط کرده ، چند ثانیه قبل از اینکه زیباییش را به تصویر بکشد