WHERE I END AND YOU BEGIN
Saturday, September 22, 2007
مرد روی مبل راحتی جلوی تلویزیون لم داده بود ، کنترل تلویزیون را در دستشش گرفته بود و بی هوا کانال ها را عوض می کرد . زن زیبایی که با او زندگی می کرد تا چند دقیقه ی دیگر به خانه می آمد و مرد از همین الان می توانست مزه ی قهوه ی تلخی که برایش می آورد و بوسه ای که به لبش می زد را احساس کند . مردی بود مثل خیلی از مرد هایی که در آن شهر زندگی می کردند ، یک زندگی آرام و نسبتا لذت بخش ، با تمامی امکاناتی که برای یک زندگی خوب لازم است . سگی هم داشت که در حیاط کنار یکی از دیوار ها لم داده بود و چرت می زد
مرد ، همینطور که در فکر های روز مره اش بود و کانال های تلویزیون را عوض می کرد ، از اینکه بالاخره بین کانال های تکراری یک کانال متفاوت پیدا کرده بود کمی یکه خورد . بدنش را صاف کرد و چشم هایش را کمی تنگ که برنامه ی تلویزیون را بهتر ببیند . چیزی که هر لحظه بیشتر شگفت زده اش می کرد این بود که فیلمی که پخش می شد برایش خیلی خیلی آشنا بود . محل فیلمبردای جایی بود که خیلی خیلی شبیه خانه ی الانش بود ، یک قهوه ی داغ روی میز چوبی ای بود و پشت آن یک مبل راحتی به رنگ آبی ، همان مبل آبی رنگی که مرد خوشش آمده بود ولی زن زیبایش مانع خریدن آن شده بود . کمی عقب تر روی دیوار پشتی یک تابلوی زیبا بود ، همان تابلویی که می توانست شاهکار لحظه های بیکاری مرد باشد . روی مبل خالی بود ، ولی مردی کمی عقب تر ایستاده بود ، به جایی در هوا نگاه می کرد ، اخم هایش در هم بود و حرکت دست هایش طوری بود که انگار دارد موضوع خیلی مهمی را برای کسی شرح می دهد . چند لحظه بعد سگی هم وارد تصویر شد . سگ زیبایی بود که قلاده ای به گردنش داشت . چند قدم ، آرام در اتاق راه رفت . بعد از چند لحظه مرد فیلم روی مبل نشست ، با عصبانیت سیگاری روشن کرد و قهوه اش را سر کشید . بعد ، با حالتی کاملا بهت زده سرش را بالا آورد و به رو برویش خیره شد ، در همین لحظه ی استثنایی بود که مرد داستان ما ، فهمید که دارد به عمیق ترین شکل ممکن به صورت خودش نگاه می کند ، چروک های روی پیشانی ، عصبانیت چشم ها ، عرق دست ها
چند ثانیه ، فقط چند ثانیه ی کوتاه گذشت تا جریان فیلم کاملا عوض شود . سگ زیبا زوزه ای کشید و روی مبل پرید ، با یک حرکت سریع پورزه اش را به صورت مرد رساند ، فیلم مسکوت انگار نمی توانست سکوتش را نگه دارد ، سقف شروع به فریاد زدن کرد ، میز خود را وتاه و کوتاه ته کرد تا به زمین برسد ، سگ با ولع تمام طعمه ی چرب و خوشمزه ای را که بدست آورده بود می خورد ودیوار ها مثل معشوقه هایی از هم جدا مانده یا انسان هایی تحریک شده به هم نزدیک می شدند تا هم آغوشی دلپذیرشان را شروع کنند ، و همه ی اینها بیش از چند دقیقه طول نکشید ، در واقع هیچ کارگردانی آنها نبود که کات دهد ، ولی فیلم خود به خود ، وقتی نه مردی ماند و نه فاصله ای بین دیوار ها ، به پایان رسید . چند دقیق بعد ، از کنار صفحه ی تلویزیون زنی بسیار زیبا وارد شد ، در یک دستش یک لیوان قهوه ی داغ گرفته بود و با دست دیگرش تکه پاره هایی که کف سالن خالی ریخته شده بود را جارو می کرد . وقتی کار نظافت اتاق تمام شد ، چراغ را خاموش کرد و از سمت دیگر صحنه خارج شد
مرد با تکانی به خود آمد . زنی زیبا کنارش بود و لیوان قهوه ی داغی را بر لبش گرفته بود ، تلویزیون خاموش بود و زن زیبا کنترل را پیدانکرده بود ، مرد صورتش را جلو آورد و زن را بوسید
4 Comments:
Anonymous Anonymous said...
i'm proud to know such a bright mind like yours :)

Anonymous Anonymous said...
never knowingly have heard such a fiction, reminded me the final chapter of the Devil's Advocate whilst the statues commence to make love as human beings, truely no reasonable idea corsses my mind why

Anonymous Anonymous said...
I enjoyed it

Anonymous Anonymous said...
ه اااااااااااه

اینجوری که می نویسی من خوشحال میشم
چون می تونم خودم رو جای کارکتر اصلی بذارم