اون روز که دیدمت ، شاید فقط یه نگاه . یه سری فکر . لحظه ی اولی که دیدمت یاد یه جمله ای تو فرنی و زویی افتادم
شاید به خاطر اینکه اون موقع فرنی و زویی دوست داشتم
چند روز بعد بود ؟ شاید چند ماه بعد
هنوز هم با چشمای باز منو می بوسی ؟
شاید چیز دیگه ای برای دیدن نمونده
چشماموتو ببندی هم یادت میاد موهای قهوه ای فری که صورتمو می پوشونه
اینجا می شینم
به تو فکر می کنم
به یه چیزی برای نوشتن
روزا دارن روز به روز گنگ تر می شن . اتفاقایی که حتی فرصت شگفت زده شدن رو هم براشون پیدا نمی کنم
آخ خدا چقدر دوس دارم این امتاحانا رو خیلی خوب بدم
چقدر دوس دارم امتاحان شیمیه ی فردا رو خیلی خوب بدم
این روزا رو عجیب دوس دارم
به نظر می رسه اتفاقی که منتظرش بودم افتاده
به قول معلم زبانم "زیر پوستی" اتفاق افتاد
رفیق
رفیق من
هر چی بخوای مال تو
برام یه نقاشی بکش
nemidunam asan chizi bayad begam
khodet baghiasho miduni
ruzaye khub nazdikan