ما یه شهر داریم . یه جاهایی نزدیک یه رود خونه که می گن چند سال پیشا خشک شده ، ولی خوش آب و هواس . وقتایی که مه می شه هیچ جا رو نمی تونی توش ببینی . بهار که می رسه من بچیگیمو به چشم می بینم . یه جایی هست، پشت یه تپه ی خشک و برهوت ، پر شقایق می شه . شقایقای قرمز قرمز . بچه که بودم عاشق شقایق بودم . همیشه با بابا بزرگم می رفتم باغای طرف خونمون ( اون موقع طرفای خونمون پر باغ بود . خودنمون همین جا بود ، ولی کلی باغ هم بود . ایضا همین جا ) می گفتم . اینم شهره هم همینجوریه . وقتی تپه هه رو رد می کنی کلی شقایق توش می بینی . وقتی راه می ری ، اگه هدفون و این زهر ماری ها تو گوشت نباشه صدای یه پیر مرد رو می شنوی که داره تار می زنه . من هیچ وقت پیداش نکردم . صدای همیشه از اون دور دورا میاد . شاید پشت یه تپه ی دیگه . اصلا شاید وقتی غروبا با سوار خورشید می شه ، از کنار شهر می گذره و صدای تارشم با خودش می بره . آدمای شهر زیاد نیستن . چند تا آدم معمولیه معمولی . چند تا پیر مرد و پیر زن ، یکی دو تا بچه ، چند نفر هم این وسط . یکیشون دکتره . صبح های زود بیدار می شه و از شهر می ره بیرون . بعضی وقت ها حتی شب هم نمیاد خونه . زن نداره . یک دختره هست ، می گن دختره ، 26و7 سالشه ، فال می فروشه . خیلی قیافش خوشگله ، من باهاش یه سلام علیکی دارم ، اما زیاد نمی بینمش . من با مامان بابام زندگی می کنم . گاهی وقت ها هم می رم اونجایی که می گن یه رود خونه بوده که خشک شده ، منتظر یه پسره . هیچ وقت نفهمیدم کجا زندگی می کنه . شاید اون هم با پیر مرده میاد و می ره . اما گاهی وقتا اینجوری می بینمش . اگه خوراکی ای چیزی دستم باشه می دم بهش . یه کار دیگه ای ام که دوست دارم ، نوک انگشتاشو می ذارم تو دهنم ، بعد که خیس می شه گلبرگای شقایق بهشون می چسپن. خیلی خوشگل می شن . البته یه کم دخترونس ، ولی خوب اون هم ناراحت نمی شه .
در مجموع می شه گفت شهر خیلی آرومیه . نه صدای داد کسیو می شندی ، نه جیغ ، نه خنده ی بلند . اصلا ، شاید به خاطر همین باشه که من توش زندگی نمی کنم . گاهی وقتا فقط برای فال خریدن یه سری بهش می زنم ، یا برای اینکه پسره رو ببینم . مامان بابام اونجان اما من خیلی وقتا حتی پیش اونا نیستم . من کم مامان بابا ندارم ، بعضیاشون حتی سیگار می کشن و مست می شن . بعضیاشون یه جایی زندگی می کنن که حال آدم به هم می خوره انقدر آدم توشه . بابام هر روز صبح می ره و می لوله تو هزار تا آدم و یه سری تیکه آجرو آهن پاره . مامانم هم وقتی اونجاییم حالمو به هم می زنه . گاهی وقتا باید از لا به لای کتابا پیداش کرد . شاید چون مامانمه حالمو به هم می زنه . خلاصه ، می گفتم
یعنی راستش نمی دونم چی می گفتم . می تونم بشینم اینجا و از همه ی شهر ها بگم . شهر کلاغا ، شهر آدمایی که دارن با سر می رن تو هیچ چی ، دنیایی که فقط از تخت خوابای قرمز درست شده ،دنیای آدم های تنهای تنها ، دنیای قدیمی
ولی فکر کنم هیچ کدوم مال من نیستن . می دونی ، گاهی وقتا خودمو هیچی نمی بینم به جز یه جفت پا . یه جفت پا که راه می افته و همه جا می ره ، نگاه می کنه ، حرف هم حتی نمی زنه ، شاید فکر هم نمی کنه ، فقط راه می ره و نگاه می کنه
گاهی وقت ها هم مثلا ، نوک انگشتای یکی شقایق می چسپونه