مرد لخ لخ کنان با کوله پشتی ای که روی زمین کشیده می شد راه می رفت . نگاهش را به زمین دوخته بود ، هر از گاهی وقتی نگاه خیره ی کسی را حس می کرد می ایستاد ، از کوله اش کاغذی بیرون می آورد و روی زمین می انداخت . کسی کاغذ را بر می داشت و می خواند
می خواند و بدون اینکه اتفاق خاصی در زندگیش بیفتد ، راهش را ادامه می داد و می رفت
مرد از روی جوب ها می پرید . برای چراغ قرمز ها می ایستاد و اتوبان ها را کمی سریع تر می دوید
نگاهش روی زمین دنبال رد پا می گشت . رد پای آدم هایی که نگاهش کنند و او کوله پشتی اش را کمی ، حداقل کمی سبک تر کند
مرد ، شب ها که به خانه اش می رسید کیفش را باز می کرد و کاغذ ها را می شمرد
و صبح روز بعد ، وقتی دوباره چشم باز می کرد ، کاغذ ها زیاد شده بودند ، مثل همیشه
و مرد ما ، سیزیف وار ، منتظر این بود که کوله اش خالی شود . خالی شود تا بتواند پرواز کند و از روی چراغ قرمز ها و رد پاها بگذرد
ولی همان طور که سیزیف هیچ وقت به چیزی ، که شاید نمی دانست چیست ، نرسید ، مرد ما هم هیچ وقت به آنچه می خواست ، از آدم هایش ، نرسید
هیچ کس برای کاغذ دوم سرش را بلند نمی کند
پیر مرد ما ، مثل همه ی پیر مرد ها ، کنار پارک می نشیند
" چند ثانیه یک بار ، مثل ساعت های کوکی آه می کشد " هی ، زندگی