WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, May 14, 2007
در روز اول ، روزی که قبل از آن روزی نبود ، من بودم . دایره وار ، شکلی شبیه یک دایره ی کامل . دور مرکز خودم می چرخیدم . می چرخیدم و می چرخیدم ، منظم تر از ماه دور زمین و زمین دور خورشید
روز ششم رسید . روز ششم ، شب هفتم ، حفره ای در درونم ایجاد شد . خفره ای تو خالی و تیره رنگ ، با ته رنگ قرمز . غذا می خواست . حفره شروع کرد به تکان خوردن . تکانی که چرخشم به دور مرکز را مختل می کرد. بیضی شدم ، به دنبال غذا برای پر کردن حفره ام
حفره ای دیگر پیدا شد . می لرزید ، تکان می خورد ، داد می زد . دست می خواستم . می لغزیدم . نمی چرخیدم . دایره ام شکسته بود . دستم را از درون خود بیرون کشیدم . حفره ام را پوشاندم
حفره ام را پوشاندم ، حفره های دیگر زاد و ولد کردند . پاهایم بیرون آمدند ، صدا می دادم ، فریاد می زدم ، چرخیدنم را رها کردم . بی تناسب شدم . زائده های دراز و حفره های تو خالی وجودم را پر کرد . شش روز گذشت . شب هفتم رسید ، دست هایم در جیبم . زمین به دور خورشید می چرخید و ماه به دور زمین ، روی دو تا از زائده ها بلند شدم و ایستام . زمین به دور خورشید می چرخید و ماه به دور زمین . من بی هدف راه افتادم ، خط مستقیمی را گرفتم و رفتم