WHERE I END AND YOU BEGIN
Thursday, May 03, 2007
این پست یه سری شر و ور شخصی است و لطفا آن را نخوانید
یه حقیقت محض می خوام . یه روشن بینی ، خدایا من باید اینو بدونم
من واقعا باید اینو بدونم حتی اگه این دونستن برام زیادی باشه حتی اگه زیر سنگینیش له شم
لعنتی من باید بدونم همه ی چیزی رو که هست
...
اصلا خوب
کی می دونه شاید من عاشقتم
شاید هم یه چیز دیگه
.
.
این یکی از رازای زندگی بوده
ما از آینده خبر نداریم
از مرگ ، از لحظه های خوشحالی ، از آدم هایی که میان و می رن
من می خوام بشکونم این قانون رو حتی اگه برام سنگین باشه
می خوام بدونم
.
می خوام تورو بدونم
خودمو بدونم
ثانیه به ثانیه
برای لحظه های سنگینی که شاید هیچ وقت نگذرن
.
یه شکلی شده
یه شکلی شدیم
نشدیم ؟
-
-
آره بابا یه چیزی شدیم
قضیه اینه که وقتی بیاد وسط هیچ راه فراری ازش نیست
چیزی که من می خوام تویی
و خودم .
من نمی خوام انتخاب کنم
می خوام همه چیز انتخاب بشه ، با قدرتی بیشتر از فکر من
من می خوام بفهمم
یه روز از خواب
پا شم و ببینم که فهمیدم
قدرتشم فکر می کنم که دارم
...
قدرتشم فکر می کنم که دارم
-
-
اگه یه ذره بیشتر می دونستم همین الان گوشی رو بر می داشتم و شماره می گرفتم
شاید بهت می گفتم بیا یه لیوان چایی بخوریم
یا مثلا این آهنگه رو می ذاشتم بشنوی
راستی یادت نره یه بار بذارم این آهنگه رو بشنوی
اگه من نمردم و تو هم نرفتی پشت کوها