هیچ کس نمی بیند
وقتی من جاده ی خاکی را می دوم و می دوم
می ترسم از دره هایی که پشت سر گذاشته ام
و خود را به آغوش آینده ای پرت می کنم که هیچ ایده ای از آن ندارم
می گویند جاده هایی هست ، در جایی که اسمش شبیه آریزوناست
که روز ها ، وقتی نور آفتاب مستقیم بر زمین می تابد
براق می شوند ، درست مثل آینه
شاید هم مثل یخ پیست های پاتیناژ
و تو را ، با زیبای محسور کننده ای به سوی آینده می کشانند
من با شتاب به سوی آینده ای می روم که نه چراغ قرمز دارد نه علائم راهنمایی
من فقط می روم ، با زیبایی ای که محسور می کند
درختان سبز و در هم تنیده ی کنار جاده را
و خدایی را ، که جایی ، نزدیک افق به انتظارم نشسته