ساعت از دوازده گذشته . ابر به هم می خورن ، می بارن ، نعره می زنن ، به هم مخلوط می شن ، تا وقتی که آسمون آروم شه مثل همیشه . ولی امشب خبری از آروم شدن نیست . تلویزیونو روشن می کنم . اخبار داره از طوفان می گه . از بارون امشب و من منتظرم که بیاد . حالا ها باید برسه ، و کتشو درست همون جا بندازه ، بعد سه تا قدم بر داره تا برسه به کاناپه ، خودشو لو کنه من پاشم ، ببوسمش ، بعد بپرسم قهوه یا چایی ؟
بلند می شم و یه لیوان قهوه می ریزم . تلخ تلخ . میاتم می شینم رو همین کاناپه . هوا داره منو یاد یه آهنگ می اندازه . اسمشو یادم نمیاد ، اما شروع می کنه به خونده شدن تو فکرم . جمله جمله ، خط به خط ، بعد صدای گیتاریست اضافه می شه ، و درام ، بعد تو شلوغیه آهنگ من یه کم قهوه می ریزم رو خودم . آهنگ تموم می شه و من به لباسم با اون لکه ی قهوه ای نگاه می کنم . به نظر هنرمندانه میاد . اتفاق ها خیلی وقت ها هنر مندانن
یه سیگار از تو پاکت سیگاری که رو میز افتاده بر می دارم . چند تا پک رو یادم میاد . بعد خوابم می بره . خوابم می بره و هیچ چی یادم نمیاد ، تا زنگ در . زنگ در ، با همون صدای همیشگی . پس چرا هیچ چیز دیگه ای مثل همیشه نیست ؟ چرا صدای نعره ی ابر ها تمرکزمو به هم می زنه ؟ بلند می شم ، درو باز می کنم بعد دوباره میام رو همین کاناپه. میاد ، با سه قدم ، خودشو می رسونه به کاناپه و روش ولو می شه . پس این بارون لعنتی چی شد ؟ آهنگی که قرار بود این فضای همیشگی رو عوض کنه ؟ بلند می شم ، می بوسمش . می پرسم قهوه یا چایی ؟ ، به همون نقطه ی همیشگی که قراره چشماش باشه نگاه می کنم اما نیست . خم شده و لیوان قهوه ی یخ کرده رو بر داشته . می گه از تو خونه صدای آهنگ می اومد . خیلی قشنگ بود . می گه بارون خیسه خیسش کرده و می گه تا فردا هوا ابری نمی مونه . سیگار نیمه سوخته رو بر می داره و می کشه
انگار طبیعی نیست . چشم ها اونجایی نیستن که باید باشن . ابر ها از خوشی عشقبازیشون نعره می زنن . بعد صدای آهنگ میاد . درام اضافه می شه و گیتار . آخر از همه هم صدای مردونه ای که خیلی وقته شنیده نشده : لباست کثیف شده . بیا عوض ، لباس من ماله تو ، لباس تو ماله من
-
گمونم مال پارسال همین موقع هاس
نوشته های قدیمی هم بامزه ان