WHERE I END AND YOU BEGIN
Monday, April 23, 2007
انگار دارم رو هرا راه می رم . نگاه می کنم ، شاخکامو تکون می دم ، صدا می شنوم ، بو می کشم
خدایا چقدر می تونه همه چیز غلط باشه ؟
آخه چقدر ؟
بسته ی دستمال کاغذی داره تو روم می خنده : نشانه ی انحصاری انطباق با استاندارد ملی ایران
یادمه آمادگی که بودم که روزنامه دیواری راجع به استاندارد درست کردم
همه چیر چقدر درست بود
مامانم امروز از خط های قرمز برام می گه و اینکه چیزایی هست که حتی نمی شه راجع بهشون صحبت کرد
اما من نمی فهمم ، هیچ کودومشونو نمی فهمم
مامانم هنوز می گه باید خیلی کار ها بکنم که برزگ تر شدم می فهمم
ولی من نمی فهمم ، هر چی بزرگ تر می شم کمتر می فهمم ، همه چیز کدر می شه
همه چیز بو دار می شه و شهوت انگیز برای پیدا کردن
و همه چیز خیلی دست نیافتنی تر
هر لحظه و هر ثانیه
بچه که بودم با یه پسره دعا کردیم بچه دار شیم
یادمکه چقدر شاکی شدم از اینکه خدا دعامونو قبول نکرد و بهمون بچه نداد
شاید زندگیم همین بود
شاید همه چیر یه روز همین بود
و الان ذره به ذره داره محو تر می شه
من بیشتر کتاب می خونم
مساله های ریاضی حل می کنم
و شاید بچه دار هم بشم
ولی ...
نمی دونم
نمی دونم چجوری حرفامو تموم کنم
-
-
می دونی
نمی خوام بگم شاکیم از این
نمی خوام بگم آه چقدر روزای بچگی پاک بود
نمی خوام هیچ کدوم از کسشعر های کلیشه ای رو تکرار کنم
تورو خدا بفهم
ده لعنتی بفهم
اه
من فقط شاکیم
فقط
شا
کی
-
انقدر تناقضو حال کردم که دیدم ارزش پاک نکردن داره
1 Comments:
Anonymous Anonymous said...
heh, jariyane bahali bood ... hesso rahat nemishe khoob ba kalamat fahmund, kheli gir nade ke befahme !!!
("arzeshe paak nakardan dare" sakhtare bahali az jomle bood, hatman estefade mikonam baad ha)